۱۳۸۸ دی ۶, یکشنبه

امید:

نفسم را در سینه حبس کرده ام و دارم به اتفاقات جاری نگاه می کنم. با دیدن یک صحنه یا خبر اشک می ریزم و از دیدن دیگری شادی می کنم. ولی می دانم که پر از امیدم. پر از امید.

عاشورای 1388

۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

٭ قصيده اي براي نترسي
------------------------------------------------------
جمهوري اسلامي عصر روز 18 تير 1388 سرنگون شد.
کسي که سرنگونش کرد،‌دخترکي بود بي نام. در خيابان کارگر شمالي.

بسيجي ها حمله کردند و جمعيت فرار مي کرد، دخترکي ميانشان بود با صورت خونين. لابد باتومي نصيبش شده بود پيش از‌آن.

بعد وسط آن همه جمعيت که مي دويد، دخترک ايستاد.
جايي در آن فضاي خالي بين چماقداران و مردم، برگشت و فرياد زد:
"من نمي ترسم. من نمي ترسم. من ديگه نمي ترسم"
و جمهوري اسلامي سرنگون شد.

جکومت هاي ديکتاتوري با ترس است که حکومت مي کنند. حکومت هاي ايدئولوژيک بر فکر مردم حاکمند، پوپوليست ها بر شکمشان. ديکتاتورها اما تنها بر جسم مردم حکومت مي کنند با ترس از شلاق از زندان از چماق و از گلوله.
بعد فکر مردم رها مي شود از جسم در بندشان، غوطه ور مي شود در روياي آزادي و آنقدر به عمق مي رود که ديگر در بند جسم نيست.

آنوقت است که "نترسي" مي آيد.
درست مانند هنگامه شهيدي و کيوان صميمي که روحشان آزاد شده از جسم در بندشان. از ميان ميله هاي زندان فرياد نترسي شان شهر را برداشته.

انگار كه همه قدرت ديكتاتور در كابوس ما بوده است، انگار كه هرگز وجود نداشته است، انگار كه خدايگاني او و بندگي ما، چيزي نبوده جز خوابي پريشان، بي اساس، بي ريشه در هيچ چيز حقيقي جز هراس ما از اين كابوس و جز ترس ما از قدرت موهوم او.

آنوقت است که درست چشم در چشم ديکتاتور، نترسي بر مي خيزد،‌نگاهش مي کند و حرف مي زند. آنجاست که ترس جابجا مي شود، اينبار در چهره اوست که ترس جاي مي گيرد،‌چرا که نترسي را مي بيند که حتي اندروني خانه اش را هم گرفته است.

آنجاست كه نور مي تابد بر اين تاريكخانه وهم آلود. روشن مي شود كه همه آن هيولاهاي هراس انگيز، مترسكهايي پوسيده اند، همه اين قدرت ترسناك چيزي نيست جز دروغ.

کسي نوشته بود :
"بسمه تعالي/ بوي آزادي مي آيد/ والسلام"

و اين بوي آزادي بر نسيم نترسي است که استوار است. با نترسي است که مي وزد و از هر حفره کوچک،‌هر سياهچاله اي را پر مي کند.

بعد جاي ترس و نترسي جابجا مي شود. امروز "آنها" مي ترسند. از ماي بي سلاح از ما که به تنه وجودمان تبرهاشان را شکسته ايم و هنوز سبزيم.

امروز، بوي آزادي مي آيد.
والسلام


پ.ن.
این متن از وبلاگ آقای ب کش رفته شده است. برای رفتن به خود وبلاگ ایشان و دیدن پست اصلی روی متن کلیک کنید.

۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

کمدی الهی*:

بالاخره بعد از مدتها امروز لوبیا یک دل سیر خندید.
با پسرک صحبت می کردم می گه دیدی کردان هم مرد.
می گم آره، ولی من دارم فکر می کنم این که می‌دونست بزودی می‌میره چرا پس بازم این کارا رو می‌کرد؟
می‌گه این چیزا رو ولش کن. دیدی بیچاره چه موجود مسخره ای بود. نمی‌دونم چرا هر چیزی که بهش مربوط می‌شه هم خنده دار از آب در میاد؟ اون از زنده بودنش و حرفهایی که می‌زد و قیطریه رو می خواست از آتش سوزی نجات بده و دفاعیات خنده دارش و اینها، اینهم از مردنش که حالا هم که مرده هیات دولت اومده بهش تسلیت بگه نهایت "تعلم" خودش رو ابراز کرده.
داشتیم به این حسن تصادف می‌خندیدیم که همون موقع تصویر مراسم تشییع جنازه اش رو دیدیم با اون "Amboolans" کذایی! خداییش کی تا حالا پشت ماشین نعش‌کش می نوشتن آمبولانس و کلاً چقدر از آمبولانسها این غلط مضحک رو دارند که حالا یکراست مال این بیچاره داره. یعنی فقط یکی باید می‌اومد لوبیا رو جمع کنه.
می گم انگار این بنده خدا خودش هم خیلی تقصیر نداشته. کلاً شان نزولش این بود که مردم بهش بخندن. حالا این هم از پس لرزه هاش. گمونم هنوز 3 و 7 و 40 اش هم مونده.

پی نوشت1:
ظاهراً در مورد جناب کردان این روزها دو مسئله مطرح هست که دوست دارم نظر شخصیم رو راجع بهشون بگم.


1- آیا از مرگ کردان خوشحال شدم؟ خیر. اصلاً و ابداً مرگ ایشون چیزی نبود که من آرزوش رو داشته باشم یا کلاً فکر کنم مشکلی رو حل می کنه یا هر چیز دیگه. وقتی خبر بیماریش رو شنیدم با کمال تعجب دیدم که حتی ناراحت شدم و یا بهتر بگم دلم براش سوخت. به خاطره ای که ازش به جا موند فکرکردم و به خانوادش. ما می خواستیم وزیر کشورمان نباشد و در پستهای مهم و کلیدی نباشد. نه اینکه کلاً در دنیا نباشد.
در واقع کردان اولین و تنها آدم متقلب و کلاهبردار کشورم نبود و آخرینشون هم نیست که مرگش بخواد تاثیری بر چیزی داشته باشه. شخصاً، هم مدرک تقلبی زیاد دیدم، هم انسانهایی که بدون داشتن کفایت و تخصص لازم به کارهای کلیدی گذاشته شدند فراوون دیدم. اگر بخواهیم از غارتی که امروزه در مملکت اتفاق میفته سهمی به کردان بدیم به گمانم چیز زیادی بهش نمی‌رسه. فقط می‌تونم بگم بدشانس‌ترینشون کردان بود.
چیزی که ما باهاش مواجهیم خود کردانیسم هست. ولی مهمتر از اون، چیزی که از کردانیسم بدتر و خطرناکتر هست کسانی هستند که با اصرار بر نگهداشتن این افراد پافشاری می کنند و راه رو برای دیگر همپالگیهاشون هم باز می‌کنند. وگرنه که بشر جایز الخطاست. بازهم کردان نه اولین این قشر بوده و نه آخرینشون و نه اینکه حتی تعداد این افراد کم هست. وقتی کسی که با استفاده از قدرتش فاحشه خانه راه می‌اندازه و بعد از بر ملا شدن فقط پستش کمی جابجا می شه، وقتی قاتلهای تحت حمایت دولت آزادانه می‌گردند و به پستهای مهم می‌رسند، وقتی قاچاقچیان عمده خودشان افراد حمایت شده این مملکت هستند، آقای کردان جزو کم گناه ترینشون می‌شه. حداقل اینکه دستش به خون کسی آلوده نشده (هرچند کردان هم گویا در جوانی پرونده تجاوز داشته). احتمالاً اگر بخواهم از مرگ کسی خوشحال شوم قطعاً کسانی خواهند بود که با استفاده از حاشیه امن بی‌نهایتشون مستقیماً زندگیها رو از هم می پاشند و دستشون به راحتی به خون آغشته هست.

2- نباید پشت سر مرده حرف زد! اگر دلیلش این است که هربار در باره اش بگویی دوباره در آن دنیا تحت فشار قرار می‌گیرد که من اصلاً به چنین چیزی باورندارم. برای من کسی که مرد، مرده و خوراک مور و ملخ می شود والسلام. می‌خواهد قدیس باشد یا خونخوار.
اما دلیل بهتر این است که این فرد دیگر وجود ندارد که بخواهد از خودش دفاع کند، که البته این در مورد تمام انواع غیبت صدق می کند. ولی در مورد کردان بحث غیبت و دفاعیه مطرح نیست. چرا که آنچه بخاطرش کردان را سرزنش می کنیم در زمان حیات وی بر ملا شد و به او فرصت کافی برای دفاع هم داده شد و همه تریبونی هم در اختیارش قرار گرفت تا از خودش دفاع کند ولی عاملاً و عامداً و در نهایت صحت عقل و هوشیاری تصمیم گرفت در نقش یک کلاهبردار حقیرظاهر شود. کاری هم که کرد در حیطه عمومی بود و حقوق ملیونها ایرانی را تضییع کرد. اما بطور کلی اگر نباید در مورد مرده صحبت کرد کلاً تاریخ هم نباید خواند و اگر خوانده شد نباید بازگو شود چون از قضا بخشهای زیادی از آن حتی تحریف هم شده و صاحبان آن اکنون دستشان از دنیا کوتاه است و نمی‌توانند از خود دفاع کنند.
بطور کلی شخصاً در مورد مرده حرف‌نزدن را درگروه نجابتهای فرهنگی دیگرمان مثل آبروی گناهکار را حفظ کردن و ظلم را به خدا واگذار‌کردن و این قبیل چیزها می‌دانم که از قضا عامل بسیاری از فلاکتهایی است که می‌کشیم.

پی نوشت2:
با همه این حرفها شخصاً چیز زیادی ندارم که درباره کردان بگویم و همانطور که گفتم اصلاً برای من جزو افراد مهم و تاثیر گذار نبود. چیزی که این روزها بهش بسیار می خندم و اینجا هم نوشتم هم حتی به شخص کردان ربط ندارد (که اگر داشت هم مشکلی در آن نمی دیدم) بلکه مربوط به کردانیزم است و طنز روزگار در مورد بی سوادی که خودش را دکتر جا می زند و بعد از افتادن طشتش از بام بازهم بر آن پافشاری می کند در حالی که غلطهای خیلی مزحکی هم دارد و حتی بعد از مرگ در خبرهای مربوط به او نشانه های بی سوادی موج می زند.

*
کمدی الهی (Commedia در ایتالیایی و Divine Comedy در انگلیسی) کتاب منظوم نویسنده و شاعر ایتالیایی دانته آلیگیری است در مورد جهان بعد از مرگ. دانته در سفر معنوی خود به جهان باقی از برزخ و دوزخ و بهشت گذر می کند و با افراد معروف دوران خودش برخورد می کند که هرکدام متناسب با گناهان و خوبیهایشان در زندگی در حال گذراندن مجازاتها و یا پاداشهایی بودند. دانته در کتاب خود با برخی از این افراد وارد گفتگو می شود و در کتابش یک به یک رفتار دنیوی افراد را با آنچه که متناسب با آن بعد از مرگ برایشان رخ داده بود را شرح می دهد.
دلیل نامگذاری این پست هم شباهتهای رفتار دنیوی یک فرد و تناسب حوادثی که پس از مرگ در رابطه با وی اتفاق افتاده (هرچند در همین دنیا) بود و البته استفاده دوگانه از کلمه "کمدی" که اینجا تداعی کننده خنده دار بودن جریان هم بود.

۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه


با عرض معذرت از شهرام بیطار عزیز که از من خواسته بود خبرهای نمایش طومار سبز رو اینجا بگذارم، من در این مدت دسترسی به اینترنت نداشتم. حتماً تا حالا فیلمهاش رو دیدین. با اینحال و با اینکه دیگه خیلی دیر شده اما چند تا از لینکهاش رو می ذارم اینجا. بازهم از این تاخیر طولانی عذر می خوام.

مراسم نمایش طومار و نصب اون بسیار با شکوه انجام شد. اما متاسفانه در خبرگزاریها بازتاب چندانی نداشت که دلایلش قابل بررسی هست. اینجا خبر رادیو زمانه رو ببینید. بی بی سی فارسی هم خبر کوتاهی براش داشت.
لینک زیر فیلمی هست که توسط خود گروه تهیه شده.

http://www.youtube.com/watch?v=_YmyVvPH0ck

و اینهم فیلم دیگری از مراسم.
http://www.youtube.com/watch?v=fONRWimgH5Y

واین
http://www.iranian.com/main/2009/jul/green-scroll-preparations



اینجا یک سری عکس از مراحل آماده سازی طومار هست. مجموعه عکسهایی که از جمع آوری امضا در سراسر دنیا گردآوری شده رو اینجا ببینید. http://www.flickr.com/photos/green-scroll/show/with/3748396953/

قرار بعدی نمایش طومار در نیویورک روبروی سازمان ملل و هنگام ورود ا.ن هست. امیدوارم اینبار بشه پوشش خبری بهتری ازش گرفت.


۱۳۸۸ تیر ۲۲, دوشنبه

امضای بزرگترین طومار سبز جهان برای هموطنان داخل کشور

بلند ترین تومار پارچه ای دنیا علیه دولت کودتا

در مورد بلندترین طومار پارچه ای دنیا حتما تا حالا شنیدین. قراره که در شهرهای مختلف دنیا طوماری با عنوان " احمدی نژاد ، رییس جمهور ایران نیست" امضا بشه و سپس همه پارچه ها را به یک محل مشخص ارسال بشه تا به هم دوخته شود . سپس از رسانه های بین المللی دعوت می شه و تومار قبل از مراسم تحلیف احمدی نژاد به دنیا نشون داده خواهد شد و سپس برای ثبت در تاریخ ملل به موزه سازمان ملل متحد فرستاده می شود.

1- این کار ، احمدی نژاد را به عنوان منفور ترین رییس جمهور به دنیا می شناساند.
2- تمام دنیا را با این جمله "احمدی نژاد ، رییس جمهور ایران نیست" ، آشنا خواهد کرد
3- اگر این کار تا قبل از تحلیف انجام شود ، مراسم تحلیف را از این هم ننگ آلود تر خواهد کرد.
4- سبب می شود دولتهای خارجی در به رسمیت شناختن این دولت تعلل کنند.
5- اتحاد ایرانیان خارج از کشور را نشان خواهد داد.
6- به مردم داخل قوت قلب می دهد که هزینه هایی که داده اند بیهوده نبوده و اقلا باعث وحدت عمل خارج نشینان شده.
7- اگر خوب کار شود ، صف های طویلی برای امضای این تومار تشکیل خواهد شد که انعکاس بین المللی خواهد یافت.
و حسن های دیگری که حتما به ذهن شما خطور خواهد کرد.

اما برای دوستان داخل ایران که مایلند در این طرح سهیم باشند:


دوستانی که تو ایران هستند و می خوان طومار سبز رو امضا کنن یا خارج از ایرانند و موفق به امضای این طومار نشدند، کافیه امضا خودشون رو اسکن کنند و به آدرس زیر بفرستند. این امضاها روی پارچه پرینت می شن و به سایر امضاها اضافه خواهند شد لطفا عنوان ایمیل را بنویسید : طومار

world.greenscroll@gmail.com



پی نوشت مهم:
طومار روز شنبه 25 جولای (3 مرداد) ساعت 7 بعد از ظهر به وقت فرانسه (9.5 شب به وقت ایران) در شهر پاریس رونمایی می شود. تمام خبرگزاریهای بنام دنیا دعوت شده اند و به احتمال زیاد بی بی سی و سی ان ان پخش مستقیم خواهند داشت (طبق حدس لوبیایی). پخش مستقیم اینترنتی آن از سایت
http://www.ustream.tv/channel/wh...my-vote--- paris
خواهد بود (این یکی رو مطمئنم ولی).

به امید آزادی

۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه

ماراتن دروغ:

نشسته ام و با دهان باز و چشمهای گرد به مسابقه بزرگ دروغگویی و وقاحت که این روزها از تریبون رسمی ایران پخش می شه نگاه می کنم. این روزها هر مسوول حکومتی که دهنش رو باز می کنه من اینو می شنوم:

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
من پِِست دغل، از قید شرف آزادم





۱۳۸۸ تیر ۱۲, جمعه

اعتراف:

اعتراف می کنم که تا قبل از این درگیریها و شلوغی ها به جد معتقد بودم که مردم کشورم به خنثی بودن و بی عملی رسیدند. با اینکه صبح تا شب تو تاکسی و اتوبوس و مهمونی و مغازه و خونه و همه جا همه ناراضیند ولی هرگز اثری از آن هیچ کجا دیده نمی شه. اعتراف می کنم که با خودم نتیجه گرفته بودم که این ملت عافیت طلبند. خودخواهند و فقط به منافع خودشون فکر می کنند. با همین آدم بدها نهایت همکاری رو می کنند تا نونشون برسه و به خاطر یک کم نون چرب تر همه جور بی شرافتی مرتکب می شند و بعد هم برای خالی نبودن عریضه کمی غر می زنند. اعتراف می کنم که مطمئن شده بودم که آنقدر نادان و نا آگاهند که نمی فهمند سود کوتاه مدت براشون در بلند مدت ضرر داره و با دست خودشون چاهشون رو می کنند. اعتراف می کنم که دیگه کوچکترین امیدی به بهبود شرایط مملکتم نداشتم. اعتراف می کنم که اطمینان پیدا کرده بودم قدم بعدی تکه تکه شدن کشور و جنگهای داخلیه.

اعتراف می کنم در روز رای گیری که قبل از اینکه ما رایمان را بدهیم نتایج نهایی اعلام شد و تبریکات هم رد و بدل شد هاج و واج مانده بودم و با ناامیدی تمام آخرین روزهای وجود تکه زمینی به نام ایران رو با تمام وجود می دیدم. اعتراف می کنم که وقتی روز بعد از رای گیری به خیابان آمدن مردم رو دیدم باوجود اینکه از عکس العمل مردم به توهین و دروغ بزرگ خوشحال شدم، ولی اطمینان داشتم که این پسمانده رقصهای شبانه و هیجانات قبل از انتخاباته و به زودی سرد و ساکت می شه. اعتراف می کنم که هرگز هموطنانم رو جدی نگرفته بودم. اعتراف می کنم که با شروع فشارها و کتک زدنها و کشت و کشتار تاسف می خوردم که چرا برای موسوی (سگ زردی که برادر شغال است) این مردم انقدر هیجان زده هستند و خودشون ور به کشتن می دن و آینده شون رو تباه می کنند؟ اعتراف می کنم که هیچ از سطح قضیه فراتر نرفته بودم. اعتراف می کنم که شعور و درک سیاسی مردمم رو خیلی دست کم گرفته بودم.

اعتراف می کنم هرچند موسوی به نظرم فرد محترم و شریفی به نظر میومد ولی به جد مطمین بودم شخصیت محکمی نداره و با یک تشر ولایت فقیه می شینه سرجاش. اعتراف می کنم که مطمئن بودم همانطور که خاتمی هم با تمام تشخص و شرافتش و با وجود ابراز تاسف و قول پی گیری که داد نتوانست و شاید نخواست که کاری برای قتل های زنجیره ای و کوی دانشگاه بکنه، موسوی هم فردا به همان دلایل صحنه رو خالی می کنه و عاقبت همه چیز مسکوت می مونه و برامون پارادوکسی از احترام و خشم باقی می ذاره. اعتراف می کنم که به شدت معتقد بودم که موسوی که از هر دوکلمه حرفش سه تاش بنیانگذار انقلاب و مقام عظمی هست هم مثل بقیه معتقدین به ولایت مطلقه فقیه، مسخ شده و فرمانبردار مطلق هست و حرف خاصی از خودش نداره. اعتراف می کنم که هرگز باور نداشتم پشت مردم بایسته. مخصوصاً بعد از بازشماری نمایشی آرا و مختومه خواندن اوضاع.

اعتراف می کنم که خیلی اشتباه کردم. اعتراف می کنم که حتی یک درصد از دستاوردهای فعلی مردمم حتی در مخیله من هم نمی گنجید. اعتراف می کنم که الان پر از امیدم. اعتراف می کنم که آینده این اعتراضها رو خیلی روشن می بینم. اعتراف می کنم این روزها خیلی به هموطنهام افتخار می کنم. اعتراف می کنم که هموطنهام ترسو و بی عمل و عافیت طلب نبودند. اعتراف می کنم که موسوی ترسو و بی عمل و عافیت طلب نبوده. اعتراف می کنم ترسو و بی عمل و عافیت طلب و پرمدعا کسی نبود جز شخص شخیص خودم. اعتراف می کنم که اصلاً درحال حاضر جای من اینجا نیست. اعتراف می کنم که می خوام آخر همین هفته برگردم ایران.

۱۳۸۸ تیر ۷, یکشنبه


بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان درباره‌ی وقایع اخير

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را-که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است»-رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ِ مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت می‌كنيم، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی

Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events

1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."

2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.

3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.

A part of the large community of Iranian bloggers
June 26, 2009

۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

آقای احمدی نژاد،
به یاد دارم که هرگاه برای موضع گیری بی مورد و ناحقتان برای رد هولوکاست مورد سوال قرار گرفتید، به حق و بسیار درست سوالی را مطرح کردید. سوال این بود:

" اگر هولوکاست حقیقت دارد پس چرا مطالعه و تحقیق درباره آن ممنوع وغیرقانونی است و مجازات دارد؟"


حالا آقای رییس جمهور من به به عنوان یک شهروند از شما سوال دارم:



" اگر در رای گیری تقلبی صورت نگرفته پس چرا نظارت بر صندوقهای رای ممنوع وغیر قانونی بود و چرا اکنون سوال ساده مردم در اینکه "پس رای من کجاست" ممنوع است و مجازات دارد؟"

آنهم مجازات گلوله!

۱۳۸۸ خرداد ۲۶, سه‌شنبه


هرچی فکر می کنم سر در نمیارم که چرا حتماً می خواستن همه خیلی واضح بدونند که تقلب شده؟ آیا فقط برای قدرت نمایی بوده؟ آیا با دیدن اونهمه شور و هیجان قبل از انتخابات حدس نمی زدند که مردم بازهم به خیابون بریزند؟ مردم که به جزئی ترین تغییرات راضی بودند. چطور به زور وادارشون کردند که انقلاب کنند؟ آخه میر حسین و کروبی مگه از شورای نگهبان خودتون رد نشده بودند؟ مگه از بین اونهمه جمعیتی که برای کاندیداتوری نام نویسی کرده بودند فقط همین چندتا بیرون نیومده بودند؟ واقعاً یعنی تو کل ایران جز ا.ن یک نفر دیگه لایق رییس جمهورشدن یا حتی کاندید شدن وجود نداشته؟ اول مردم رو وادار کرده بودند که بین بد و بدتر انتخاب کنند. حالا کاری کردند که همون بد برای مردم شده کعبه آمال.

درگیری ها رو که می بینم دلواپس می شم. وقتی بی وجدانی اینها رو می بینم و وقتی مظلومیت تظاهر کننده ها و بی پشتوانگیشون رو می بینم قلبم تیر می کشه. نمی دونم اگر پیروزی درکار باشه چند نفر باید براش کشته بشن؟ و از طرف دیگه اگر قرار بر شکست و سرکوب شدن باشه همین تعداد کشته و مجروح تا الان هم خیلی خیلی زیاده. مخصوصاً که بعد از سرکوب تازه نوبت انتقام کشیدن از مردم هست. اونموقع هست که از اعدامها و قلع و قمع های فله ای می ترسم. از طرفی با بی پشتوانگی و عدم رهبری منسجم نمی دونم واقعاً چقدر می شه دل به پیروزی بست؟

رهبر این اعتراضها شکایتش رو به شورای نگهبان که عامل اصلی تمام ماجراست می بره و وقت می کشه تا جوابشون رو از مجرای قانونی بگیره! کدوم شورای نگهبان؟ همونی که نگذاشت تا نماینده های کاندیداها سر صندوقها حاضر بشن؟ همونایی که رسماً از ا.ن حمایت کردند؟ مصباح یزدی؟ جنتی؟ الهام؟

شکایتش رو به قوه قضاییه می بره! کدوم قوه قضاییه؟ همونکه مرکز عدل و داده؟ مردم رو برای امضا جمع کردن محکوم می کنه؟ وبلاگنویس رو تو زندان می کشه؟ برای قاتل زهرا بنی یعقوب قرار عدم تعقیب قانونی صادر می کنه؟ جناب موسوی خودت رو سرکار می ذاری یا مردم رو؟

رهبر اعتراضها با رهبری رایزنی میکنه! هنوز پیرو ولایت مطلقه فقیه هست و دوباره هم اعلامش می کنه. اگر رهبر فردا حکم حکومتی داد که باید نتیجه انتخابات رو همینطور که هست بپذیرید چه تضمینی هست که همین رهبر کنار نکشه و دستگیر شده ها رو به امان خدا رها نکنه؟

مردم تصمیم گرفتند که در نماز جمعه این هفته شرکت کنند و بین خودشون قرار و مدار می ذارند. اما تا این لحظه نه خود میرحسین و نه ستادش موضعشون رو در این باب مشخص نکردند. احتمالاً ملاحظه مقام عظمی ولایت رو می کنند. این کلا چه رهبری هست که از مردم عقب تر هست؟ بجای اینکه به مردم خط بده و هماهنگشون کنه، مردم باید بگن قدم بعدی چیه؟

من خارج نشین نه می خوام کسی رو به مبارزه دعوت کنم و نه می خوام کسی رو دلسرد کنم. ترجیح می دادم با رای دادن و بصورت مسالمت آمیز می شد مشکلات رو حل کرد. یا حتی حل نکرد و اجازه داد همون قدم به قدم و با سرعت لاک پشتی اصلاحات صورت بگیره و به امید روزنه ای برای نفس کشیدن بود (چیزی که مردم می خواستند و حکومت نخواست). حالا که کار به اینجا کشیده اگر مردم نتوانند چیزی بدست بیاورند دیگر هرگز و هرگز نخواهند توانست. ولی از آنجا که من هزینه مستقیم آنرا نمی دهم نمی توانم و نمی خواهم دیگران را به انجامش تشویق کنم. اما به نظرم مهم است که اگر عصبانی هستیم بدانیم که دقیقاً چرا. و اگر هزینه می دهیم بدانیم که در قبالش چه می خواهیم.

داشتن یک رنگ یا نشانه برای اعلام همبستگی خیلی خوبه. اما یادمون نره که موسوی گزینه بد بود که به بدتر ارجحیت داشت. اگر قراره که با حکومت وحشی و خونریز مبارزه بشه و بابتش اینهمه هزینه بشه به گمانم واقعاً نیرزه که همه چیز دوباره به ولایت مطلق فقیه و شورای نگهبان و نیروهای غیر رسمی سرکوبگر موازی بسیج و لباس شخصی ختم بشه. چیزی که میرحسین همچنان بهش وفاداره. آقای موسوی، الان موقعی هست که موضعت رو مشخص کنی. جوانهای مردم دارند از جونشون مایه می ذارند و شما هنوز داری به همین چیزها متوسل می شی و وقت می کشی. نگذار خون اینها هم به پای تو نوشته بشه. مثل کشتارهای سالهای شصت که با سکوتت و وفاداریت به نظام به پای خودت نوشتی.

۱۳۸۸ خرداد ۲۵, دوشنبه

شنیده بودم آنچه حد و مرز نداره حماقته. ولی حالا می بینم وقاحت هم حد و مرزی نداره.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه

انتخابات لوبیایی


انتخابات امسال به طرز خنده داری گریه داره. چهارتا کاندیدا داریم که هرکدوم پیشینه مزخرف خودشون رو دارند و جز اینکه یکیشون وشاید هم دوتاشون فاجعه هستند، کلاً تفاوت چندانی با هم ندارند و این تصمیم گیری رو خیلی سخت می کنه. سوای از اینکه هیچ کدومشون واقعاً نماینده من نیستند، مشکل اینه که حالا اومدیم و من به یکی از اون دوتا کمتر بدتره رای دادم و زد و انتخاب شد و تو زرد از آب دراومد. یعنی تو زرد که نه. همون خود واقعیش از آب دراومد. اونوقت هی باید بشینم فکر کنم چرا به اون یکی کمتر بدتره رای ندادی که شاید به حرفهاش عمل می کرد؟ بعد می شه تصمیم گرفت که بی خیال بابا جان. اصلاً اینها که همشون سر و ته یک کرباسن. چه فرقی داره؟ بعد می زنه و اون بدتر تره انتخاب می شه همچین فرقش رو می کنه تو چشم آدم که حال کنه. اینکه خلاصه زندگی سختی شده. حرف و حدیث و تحلیل و غیره له و علیه هرکدوم هم تا دلت بخواد فراوون که کلاً شخص شخیص لوبیا این وسط گ.وز پیچ شده که بالاخره کی از کی کم ضررتره. پرضررترش رو که خودمون بلتیم!

به مناظره ها که نگاه می کنم می بینم موسوی و کروبی هیچکدومشون مثل یک سیاستمدار ورزیده صحبت نمی کنند. کاری با طرز بیان و زبان بدن و اینها ندارم. انگار اصلاً برروی مطالبی که ازشون پرسیده می شه تسلط ندارند. به نظر میاد یک سری مطالب توسط دیگران براشون آماده شده و در لحظه آخر دستشون دادند. موسوی که تا این مناظره آخر که با کروبی داشت اصلاً به نظر میومد فقط یک سری حرفهای کلی می زنه از دوران شکوهمند جنگ! و معنویات اون زمان. کروبی هم که انقدر زیاد وعده داده و همه هم کلی که اصلاً اولویت بندیش معلوم نیست. در واقع انجام هرکدوم از وعده هاش به تنهایی کار بزرگی خواهد بود و اینطوری با شلوغ کاری و در هم و بر هم گمون نکنم حتی یکیشون پیش بره.

کروبی خیلی حرف و حدیث پشت سرخودش و همسرش هست در مورد مسایل مالی. جالب بود که تو منظرش با احمدی نژاد با اینکه کاملاً واضح بود که از احمدی نژاد و پولهای گمشده در دوران شهرداریش اطلاعات محکمی داره، اما احمدی نژاد با وقاحت ویژه خودش که از هیچ کس جز خودش برنمیاد با اعتماد به نفس تمام گفت که بررسی کنید و ثابت کنید و همه چیز من رو هست. اما کروبی بیشتر حالت دستپاچگی داشت و سعی می کرد توضیح بده. هرچند تو مناظره بعدیش با موسوی توضیح کاملتری داد و در نهایت گفت که برای محاسبه اموالش کاملاً باز هست. سوای از راست و دروغ قضیه، یک رییس جمهور ممکنه تو موقعیتهای مشابهی قرار بگیره با سوالهایی که انتظارشون رو نداره. نمی گم مثل ا.ن دروغگو باشه و خودش رو به گند بکشه (ایران آزاد ترین کشور دنیاست و ما همجنس گرا نداریم و من کی گفتم هاله نور و هزارتا مزخرف دیگه.) اما حداقل محکم بودن و سخنوری یک دیپلمات رو داشته باشه. نه که مثل بچه های دست پاچه شده بگه: عمداً نگفتم؛ خوب کردم ...!
اگر بگیم اقتصاد کشور از مهمترین مسایلمون هست، به برنامه اقتصادی کروبی ایرادهای زیادی وارده. هرچند معتقد هست که ایرادها رو رفع کرده اما از توضیحاتش به نظر نمیاد که خیلی خودش هم بدونه چطور می خواد این برنامه رو پیاده کنه. کلاً تومناظره هاش هم خیلی تابلوئه که بدون مشاورینش خودش خیلی ایده ای از کارش نداره. مثلاً تو مناظره اش با رضایی خیلی جالب بود. رضایی کاملاً برنامش مشخص بود و صحبت رو در دست داشت و از کروبی سوال می کرد. کلاً کار کروبی تایید رضایی بود و هی تعارف تیکه پاره کردن و گاهی هم یک چیزهای مبهمی گفتن. از طرفی آدم بی باکیه. قبلاً هم نشون داده که واقعاً در برابر بی عدالتی سکوت نمی کنه و می شه امیدوار بود که بتونه حداقل بسیاری از خواسته های مردم رو حداقل عنوان کنه و بعضی از تابوها رو بشکنه. تیمش هم تیم بسیار قوی هست و میشه امیدوار بود که بتونند ضعفهای کروبی رو جبران کنند. یک نکته خوبی که تیمش داره اینه که همشون به طریقی جزو زخم خورده های نظامند و هرکدوم به خودی خود انگیزه قوی برای برچیدن برخی از مسایل دارند.



در مورد موسوی، حرفهای زیادی درمورد سکوتش در مورد مسایل سالهای نخست وزیریش هست که برای من البته قابل توجیه هست. زمان خاتمی هم ما قتلهای زنجیره ای و فاجعه کوی دانشگاه و بسته شدن نشریات رو داشتیم. اما من هرگز نمی تونم بگم که خاتمی عاملشون یا پشتیبانشون بود. جو اول انقلاب و تندرویهای اون زمان هم کاملاً برام قابل تصور هست. اما اینکه چرا موسوی موضعش رو شفاف نمی گه واقعاً برام نامفهومه. البته بالاخره توی مناظره آخرش با کروبی یک کلمه زیرلبی گفت که همین عوامل تندرویی که امروز هم می بینید در اون زمان هم عامل اغتشاشها بودند و من مخالف بودم. موسوی پشتیبانی خاتمی رو داره و خاتمی بارها گفته موسوی بدلیل وجهه ای که داره و سوابقش، می تونه کاری رو که من می خوام انجام بدم رو با هزینه کمتری انجام بده. خاتمی برای من فرد بسیار محترمی هست و روشی که شروع کرده بود از دید من تنها راه راتقاء فرهنگی و فکری ایران در شرایط فعلی هست. به نوع زندگی و خانواده موسوی هم که نگاه می کنم با افراد فرهنگی و محترمی رو می بینم و مخصوصاً وقتی تاکید موسوی رو روی ایجاد ارزشها و امید به آینده برای مردم می بینم بیشتر تمایل پیدا می کنم که بهش رای بدم. درمناظرش با احمدی نژاد هم به نظرم از خودش شخصیت بسیار خوبی نشون داد. از طرفی مثل کروبی قافیه رو نباخت و دستپاچه نشد و اصلاً با ا.ن. دهن به دهن نشد. هرچند خیلی حضور ذهن نداشت که زودتر و بهتر و با دلیل و مدرک دست و پای ا.ن. رو جمع کنه و با وجودی که خاتمه بخش مناظره بود بازهم مجبور شد یک تکلمه حاضر کنه و از فرصت مناظره بعدیش برای خاتمه بحث قبلی استفاده کنه.
با وجود اینکه یکی از نکات بسیار مثبت موسوی به نظر من پایبندی به اخلاقیات و دلسوزیش برای از بین رفتن اخلاقیات در جامعه هست، اما از طرف دیگه هربار که موسوی شروع می کنه به حرف زدن، از زمان جنگ و ارزشهای اون دوران شروع به صحبت می کنه. اولین بار که فیلم تبلیغاتیش رو دیدم که با صحنه های جنگ شروع شد فیلم رو همونجا بستم. از فکر اینکه برای برگردوندن آرمان و اخلاق به جامعه بخوایم چهارسال هرروز صحنه های جنگ رو ببینیم تمام تنم می لرزه. ما که تمام کودکیمون رو در جنگ گذروندیم بس نبود؟ بزرگترهامون که با اون ترس و تنش اون دوران رو گذروندن بس نبود؟ حالا باید همه رو برای جوونترهامون هم بازسازی کنیم؟ دوباره همه اون روزهای تلخ و تاریک رو یاد همه بیاریم؟ روزهای بمباران و آژیر قرمز و پناهگاه و شهید آوردنها و ...!

برای تصمیم گیری بین کروبی و موسوی مشتاقانه منتظر مناظره شون بودم. اما متاسفانه صحبتها بیشتر در رابطه با اشکالات دولت فعلی بود تا بحث بین این دو و آخرین امیدم برای گرفتن تصمیم نهایی هم به باد فنا رفت. متاسفانه هر روی کروبی و موسوی در این مناظره ها از ا.ن بازی خوردند. به علت عدم حضور ذهنشون و قادر نبودن به در دست گرفتن جلسه در مقابل ا.ن. به علت ضعف بیانشون هر دو مجبور شدند بخشی از جلسه بعد رو به جواب دادن به ا.ن. بگذرونند و همین می تونه باعث بشه که دوباره مدت طولانی رو رسماً و قانوناً به ا.ن. بدند که بتونه از صدا و سیما احتمالاً اینبار بصورت یک طرفه حرف بزنه و هر دروغی که خواست اینبار بدون کوچکترین مدعی ببافه.

رضایی هم که طفلک نخودیه. به نظرم برنامه اقتصادیش از همه منسجم تره و واقعاً روش کار کرده. بحث دولت در سایه اش رو دوست دارم. هرچند واقعاً ایده ای ندارم که به چه صورت کار خواهد کرد. ایرادی که موسوی بهش اشاره کرد رو هم نمی دونم تا چه حد می تونه قابل کنترل باشه. فقط می تونم به تجربه موسوی اعتماد کنم.
برنامه های پوپولیستیش هم که مثل همه هست. زنها رو میاره در صحنه و به اقلیتها بها می ده و حریم خصوصی رو رعایت می کنه و از همین خالی بندیهای رای بیار. اگر درنظر بگیریم که خیلی از صنایع مهم و تجارتهای بزرگ در اختیار سپاه هست، می شه امیدوار بود که یک رییس سپاه بتونه به اقتصاد کشور یک سروسامانی بده. تازه جزو تشخیص مصلحت هم بوده و به امور بگو و مگوی مملکت مسلطه. خلاصه که اصلاً من به رضایی* رای می دم!! هدف که حذف ا.ن. باشه هم محقق می شه (دو نقطه دی). حالا درسته این آقای رضایی نخودیه. اما دلیل نمی شه حرفهاش رو اعصاب من نره. همچین که هربار شروع می کنه به حرف زدن می گه بعععله من همیشه از جوانها استفاده کردم. زمان جنگ که ما با نیروهای کلاسیک نتونستیم حتی یک تپه رو آزاد کنیم من گفتم باید جوانها وارد صحنه بشن... و همین جوانها باعث پیروزیهای بعدی شدند. ترجمه لوبیاییش می شه: وقتی ما زده بودیم همه فرمانده های ارتش رو، کسانی که تعلیم دیده بودند و با الفبای جنگ آشنا بودند رو اعدام کرده بودیم و بدون هیچ علم و تاکتیکی وارد جنگ شده بودیم و دایم شکست می خوردیم جوانهای مردم رو وارد میدان کردیم و به عنوان گوشت دم توپ و مین منهدم کن ازشون استفاده کردیم و هی به تعداد زیاد شهیدمون افتخار کردیم و هنوزم به جنایتی که در حق این مردم کردیم افتخار می کنیم.


این تظاهرات مردم و طرفداریهاشون از این کاندیداها هم که خودش کلی جای بحث داره. شاید کمی راجع به نظرات جامعه شناسی لوبیاییم در موردشون بنویسم. ولی مهمترین نکتش اینه که اینهمه ملت الاف هر روز هر روز از صبح تا غروب تو خیابونها چی کار می کنند؟ اینها هیچ کار و زندگی ندارند؟ اینهمه آدم بی کار؟ تو همین زمینه از یک جمله رضایی هم که خیلی خوشم اومد و به نظرم جای تامل داره این بود که گفت: "ما جوانترین جامعه رو داریم و این جمعیت جوان در واقع باید سرمایه بزرگی برای کشور باشه نه عامل تهدید و خطر" و من واقعا دارم فکر می کنم جدا چه نیرو و سرمایه ای داره برای سرکوب این پتانسیل خرج می شه.



حالا از تمام این حرفها بگذریم، مشکل اصلی جای دیگست. من، شخص لوبیا، به شدت به رای دادن مخصوصاً در این دوره معتقدم. نزدیکترین حوزه رای گیری با لوبیا سرا 6-5 ساعت فاصله داره که با فرض شمرده شدن رای من، تصمیم دارم برم و رای بدم. اما واقعاً چه تضمینی وجود داره که نظارتی بر رایهای خارج از کشور باشه؟ آیا کسی خبر داره که سیستم صیانت از آرای خارج از کشور چطور هست؟ نگرانی من از این هست که بسیجی از تو صندوق در بیاد و من و امثال من فقط تعداد رایها رو بالا ببریم اما به نفع تیم حریف! لطفاً کسی اگر نظری داره بگه و لوبیایی رو از نگرانی و بلاتکلیفی نجات بده.


---------------------
* به شوخی می گم من اصلاً به رضایی رای می دم. مردم انقدر بین بد و بدتر گوگیجه خوردم. نخود می گه: "می خوای 6 ساعت بری 6 ساعت برگردی که به رضایی رای بدی؟ اصلاً لازم نکرده رای بدی. روز رای گیری من خودم اینجا می بندمت به پایه میز که نتونی هیچ جا بری!" بیا اینم از دموکراسی نخود لوبیایی. D:


پ.ن. کسی می دونه چرا کله وبلاگ من پریده؟




۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

لوبیا در بهشت:


- داشتم همینطور تند و تند راه می‌رفتم، یکهو سرم رو بالا کردم دیدم درست وسط بهشتم. وای، نمی‌دونی چه حسی داشتم. دور و برم پر از درخت گل. هزار رنگ. روبروم رو نگاه کردم، خدایا مثل رویا بود. برگهای سبز و شاخه‌های گل هزار رنگ تو افق به هم می‌رسیدند. اینجا ته دنیا بود. آسمون آبی با ابرهای سفید و شکلهای بی‌نظیر. یک نسیم ملایمی هم میومد و عطر گلها رو تو هوا پخش می‌کرد. خود خود بهشت بود. من مطمئنم. درست یک تیکه از بهشت. یعنی واقعاً اگر اینجا بهشت نبود پس دیگه بهشت چی می‌تونه باشه؟ باورت نمی‌شه. ولی واقعاً خود بهشت بود.

- پس چرا ازش اومدی بیرون؟

-آخه عجله داشتم. قرارم با استادم داشت دیر می‌شد.


اینهم یک مکالمه نخود-لوبیایی بود، در یک روز زیبای بهاری.



اینهم چند تا عکس از خود خود بهشت. عکسها با موبایله. برای همین هم کیفیتشون خیلی خوب نیست؛ هم اینکه نتونستم عکسهای بیشتری بگیرم.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۱, جمعه

انا لله و انا الیه راجعون
.
با کمال تاسف و تاثر به استحضار کلیه سروران گرامی می رساند که آنفولانزای خوکی که اخیراً اخباری پیرامون مد گشتن آنجناب به گوش رسیده است، بر اساس مدارک و شواهد موجود علی الظاهر در میان ایالتهای آمریکای جهانخوار، تا کنون بیشترین شیوع را در تگزاس پیدا نموده است. خبرهای رسیده حاکی از آن است که این آنفولانزا تا کنون در آمریکا تنها یک کشته برجای گذاشته و ازقضا مرحوم مذبور نیز ساکن همان بلاد تگزاس بوده است. از تعداد زخمیان این حادثه فعلاً خبر دقیقی در دست نیست. بر اساس گزارشهای رسیده از یک منبع موثق که نخواست نامش فاش شود، جوان ناکام*، مرحومه مغفوره**، بانوی بزرگوار و پرهیزگار***، سرکارعلیه عالیه****، خانم***** لوبیا لوبیازاده چشم بلبلی اصل، کوچک خاندان لوبیازاده، به حول و قوه الهی و به مدد پروردگار، جهت کسب و بلکه نشر علم و دانش و انشاء الله چه بسا جهت کسب روزی حلال، مورخ یکشنبه، سوم می ماه 2009 میلادی، مسافت قریب به 2500 مایل (معادل چهارهزار کیلومتر ناقابل) طی طریق نموده، عازم تگزاس می باشند. نامبرده بدینوسیله اکنون که عازم سفر می باشد از کلیه دوستان و همراهان عزیز طلب حلالیت نموده و مستدعی دعای خیر بزرگواران برای مراسم روز دوشنبه صبح****** به وقت تگزاس می باشد که انشالله تعالی اکنون که دست لوبیا خالی است و چیز چندانی در چنته ندارد، بلکه از معجزات الهی نسیب لوبیا نیز بشود که روز بزرگی در پیش رو خواهد بود و تمام عزت و شرف لوبیایی وابسته به این روز است. ولله اعلم و هو قدیر بکل شیء.
.
لازم به ذکر است که هنوز تگزاس نرفته گلوی لوبیایی شروع به خارش و سوزش نموده است. فلذا به عرض دوستان و سروران ارجمند می رساند که دعای خیر شما عزیزان بی پاسخ نخواهد ماند. اکنون که لوبیا با تمام قوا به قلب آنفولانزای خوکی می تازد بر خود لازم میداند خدمت شما معروض دارد که: "دیگه از ما که گذشت." (صدای گریه حضار). " شاید در این دنیا دیگه فرصتی برای جبران نمونده باشه." (در اینجا شیون و گریه سیاهی لشکراز پشت صحنه به گوش می رسد). "ولی این لوبیا از اونهاییش نیست که بره بهشت سرش به شیر و عسل و این چیزها گرم شه این روزها رو یادش بره." (در اینجا یک کم سکوت حکمفرما می شود و صداهای فین اندکی از گوشه و کنار به گوش می رسد). "تو رو خدا اگر دور از جون شما، بعد 120 سال، خدای نکرده، دست بر قضا، یه وقت سر پل صراط خدای نکرده کارتون گیر کرد، نکنه یه وقت رودربایستی کنید ها! یه ندا بدین بگین دوست لوبیا بودین. خودم میام سریع ضمانتتون رو می کنم، سه سوت کارتون راه بیفته. والله! چه کاریه!"
.
.
-----------------
* حالا شاید هم "کم کام"
** خوب چیه؟ خودم پیش پیش می دونم مغفوره ام.
*** رسمه دیگه. اگر بنویسم کوچکوار و ناپرهیز که نمی شه. شما خودتون درستش رو بخونین.
**** حالا این آخر عمری بذار این لوبیا هم یک کم دلش خوش باشه. راه دوری نمی ره که.
***** ایضاً به شرح فوق.
****** مراسم دوشنبه صبح چیز بدی نیست. یک پرزنتیشن سرنوشت ساز در برابر خفنین (جمع خفن) وقت دارم و فعلاً که هنوز آماده نیستم. خدا خودش به خیر کنه :).

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

***سال نو مبارک.***

۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه

بازهم لوبیای فمنیست:

1- خبر رسید که شیرین عبادی داره میاد لوبیاسرا سخنرانی کنه. اونقدر ذوق زده شدم که نگو. می‌تونم بگم از دوران نوجوانی که مرحوم "مجله زنان" رو دنبال می‌کردم، یکی از آرزوهام دیدن شیرین عبادی بود. باورم نمی شه که داره میاد اینجا و می‌تونم از نزدیک ببینمش و باهاش حرف بزنم.

2- در راستای ذوق مرگی مذکور به همه ایرانیهای اینجا ایمیل زدم و منتظر بودم حداقل از یکی دوتاشون یک ذوقی ببینم. دریغ از یک عکس العمل.

3- خانم عبادی برای من چیزی بیش از فعال حقوق زنان و کودکان و زندانیان سیاسی و عقیدتی/ایدئولوژیکی و در کل حقوق بشر هست.


3-1- یادم میاد که بعد از اجباری شدن حجاب و شروع گزینشها و تفتیش عقاید تو ادارات خیلی از خانمهای همنسل مادرم ترجیح دادند که با این شرایط توهین آمیز و اعصاب خوردکن که درش مجبور به تظاهر هستند دیگه سر کار نرن. این وسط بحث مادرم این بود که این دقیقاً چیزی هست که مطلوب حکومت زن ستیز هست. اتفاقاً زنان باید هر دشواری که سر راهشون قرار می‌دن رو تحمل کنند و جاخالی ندند. حتی اگر لازمه چادر و روبنده که هیچ، گونی و قوطی بپوشند ولی وجود داشته باشند. این وسط اونقدر توانایی شغلی و مهارتیشون رو بالا ببرند که بهشون احساس نیاز بشه و بتونند از موضع قدرت برخورد کنند و اونقدر توانا بشوند که بتونن خودشون شرایط رو تعیین کنند.
البته اون روزها مادرم هنوز فکر می کرد شرط قوی شدن توانایی و مهارت هست. خودش رو قوی کرد. دانشش رو به روز کرد. به جاهای خوبی رسید. در چند مرحله از کارش به عنوان اولین زن وارد پستی شده بود. هرچند بعدها همیشه از شرکتهای خصوصی و نیمه دولتی پیشنهادهای خوب کاری داشت، اما گمان نکنم هرگز تونست شرایطش رو خودش انتخاب کنه.


3-2- در زمان دانشجوییم در یکی از مذهبی ترین دانشگاههای ایران، در همون زمانی که سخت گیریها توی دانشگاه بسیار زیاد بود و دوباره بحث اسلامی کردن دانشگاهها داغ شده بود و کلاسها رو زنونه مردونه می کردند، خانم میانسالی را دیدم که با روسری شالی رنگی در دانشکده فیزیک تدریس می کرد! من هرگز باهاش آشنا نشدم اما یقین داشتم از جمله کسانی بود که آنقدر خودش رو قوی کرده بود که بتونه شرایطش رو خودش تعیین کنه که البته جزو استثناها بود. هرچند نمی‌دونم چقدر تونست اونجا بمونه.



3-3- خانم عبادی یکی دیگر از اون زنهاست. خانم عبادی هم اونقدر خودش رو قوی کرده که در شرایطی که نه تنها بهش هیچ احتیاجی ندارند،‌ بلکه به‌شدت مزاحم هم هست، اما مجبورند تحملش کنند. به‌راحتی سفر می‌کنه. بدون حجاب ظاهر می‌شه و از تبعیضها و قانون شکنی‌های ج.ا. می‌گه و بعد با سربلندی بر می‌گرده و توی ایران هم به کارش ادامه می‌ده. هرچند که تهدید می‌شه و اخطار می‌گیره.

4- آرزوی بعدیم دیدن نوام چامسکی هست.

پی نوشت بی‌ربط و باربط: در جلسه‌ای که برای برگزاری مراسم سخنرانی خانم عبادی برگزار شده‌بود شرکت کردم. خانم آمریکایی میانسالی که مسوول این برگزاری هست داشت توضیح می‌داد که چون خانم عبادی یک شخصیت بسیار برجسته بین المللی و برندهٔ جایزهٔ نوبل صلح هستند، باید خوشامدگویی و مراسم خیلی محترمانه و رسمی باشه و از خانم عبادی خیلی با پرستیژ پذیرایی بشه؛ درست مثل "سلبریتی" ها!! یعنی ممممعععععع!!!! واقعاً عجب شباهتی.


پی نوشت2: این مطلب آیدای پیاده رو رو خیلی دوست داشتم. خیلی زیاد. تقدیم می‌کنمش به همهٔ دوستانیم که از من می‌پرسند چرا فمنیستم؟ و همینطور این متن بهار رو که قدیمها نوشته بود.


بعدتر نوشت:
اگر به نظرتون متن بهار طولانیه و حوصله خوندنش رو ندارین، حداقل شماره 3 شو ببینین :).

۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

از خشتک شلوار تا در قابلمه:
بععععله. بالاخره این امتحان کوفتی هم تموم شد. اما چه امتحانی بود. به به! دقیقاً هفته آخر بلافاصله بعد از تحویل بخش کتبی ماجرا، لوبیا یک سرمای سختی خورد و سه روز تب و فقط و فقط خواب. اصولاً هم هر کس که لوبیا رو بشناسه می دونه که همیشه هفته آخر و روز آخر و ساعت آخر و ... چه نقشهای برجسته ای دارند D: این بود که خیلی زندگی شیرین بود و بود تا روز آخر که دیگه شیرینیش دلم رو بدجوری زد. ساعت شش بعد از ظهر جناب استاد پرزنتیشن سرکار لوبیا رو که قبلاً 553 بار دیگه هم دیده بود دیده، تازه یادش افتاده که این کلاً مزخرفه و اصلاً سرو ته نداره و ... باید بهش دوتا بحث کلاً جدید رو هم اضافه کرد و ...! خلاصه لوبیا نشسته با چشمهای تبدار و یک جعبه دستمال کنارش به عنوان تسهیلات جانبی سرما خوردگی و استاد هم هی داره نطق می کنه و بخش جدید رو توضیح می ده و اصلاً معلوم نیست رو چه حسابی فکر می کنه لوبیا باید بفهمه! بعد هی می گه خوب چرا درستش نمی کنی؟ خلاصه که تا ساعت ده نشستیم بخشهای جدید رو درست کنیم. آخرش هم فرمودند که دفاعت سر ظهره برای ملت غذا بگیر و پاور پوینتت رو پرینت کن ببر جلدشون کن یکی یک سری بده دست مردم و...معععع...... بعد هم که استاد رفته لوبیا مونده برای تموم کردنش. اضطراب و ضعف و گرسنگی همه دست به دست هم دادن نصف شبی که هیچ کس هم تو دانشگاه نیست تهوع هم اضافه شده. با چه بدبختی ساعت یک ونیم صبح خودم رو رسوندم خونه و دوباره همون چند لقمه ای که با زحمت فروداده بودم رو هم دوباره برگردوندم و به خیال خودم رفتم که بخوابم.
حالا تمام چیزهایی که گذاشته بودم روز آخر دوباره مرور کنم مونده... یک پرزنتیشن جدید و غریبه رو دستمه... جون تو تنم نیست... سرما خوردم نفسم هم در نمیاد... صدا هم به همچنین... هیچ چی هم که نخوردم... حال تهوع هم که دارم ... می خوامم بخوابم.
خلاصه دردسرتون ندم، تا صبح وول زدم و کابوس دیدم و صبح هم دیر پاشدم و نخود طفلک که خودش هم از اونطرف افتاده و تازه رسیده به اوج همون سرما خوردگیه که من دیگه آخراشم و خودشم 500 تا کار داره و ... رو فرستادم برای امورات پرینت و غیره و یه دوش گرفتم و باز هم که هیچ چیز نتونستم بخورم رفتم که مثلاً امتحان بدم. یک ساعت به امتحان مونده استادم رو دیدم می گه ایمیلت رو دیدی؟ می گم نه! می گه یک صفحه دیگه گفتم به پاورپوینتت اضافه کنی!!! می گم اصلاً حرفشم نزن. من همین رو هنوز یک بار نگاه نکردم ببینم چی به چی شده... دیگه فقط می خواستم بشینم های های گریه کنم.
خلاصه امتحان شروع شده و منهم که با آمادگی و حضور ذهن تمام ... یک چیزهایی گفتم براشون و رسیدم به بخش شیرین سوال و جواب. اولین سوال که مثلاً تاثیرگذارترین سوال هم هست حالا قراره در تاریخ ثبت شه D: . فرض کنید سه سال تموم پروژه تون درباره اتو کردن خشتک شلوار باشه. حالا بهتون بگن خوب می تونی شما خشتک شلوار رو بهمون کلاً نشون بدی؟ بری براشون یک در قابلمه بیاری!! یعنی با جواب هوشمندانه ای که من به آسونترین سوال ممکن روی زمین دادم اشک شوق رو تو چشم همه استادها می دیدم. همینطور افتخاری بود که به این شاگرد نمونه می کردند D: و خدا رو شکر می کردند که تونستن در این لحظه تاریخی سهیم باشن. فقط من نمی دونم با این نبوغ سرشاری که از من دیدن چطور همونجا سر به بیابون نذاشتن و بازهم به سوال کردن ادامه دادن؟ خودم که همونجا فاتحه خودم رو خوندم و کلاً دیگه همه چیز رو تموم شده فرض کردم. اصلاً یادم نیست به بقیه سوالها چجوری جواب دادم. گفتم احتمالاً برای خالی نبودن عریضه یک سوال دیگه هم بکنن و بگن خوش آمدی. ولی اینها پنج نفری با پشتکار تمام دو ساعت تمام لوبیای بدبخت رو سوال پیچ کردند. دیگه به هیچ چیز فکر نمی کردم جز اینکه بر اثر دوساعت سرپا ایستادن و تنها یک لیوان نبات داغ خوردن در 24 ساعت گذشته به اضافه بطری نوشابه ای که سر جلسه دستم گرفته بودم و گاهی لبی بهش می زدم، چشمهام داشت سیاهی می رفت و هر لحظه ممکن بود نقش زمین بشم. خلاصه که بعد از دو ساعت، بهم گفتن حالا برو بیرون ما تصمیم بگیریم. تو دلم می گم طفلکها روشون نمی شه همینجا بگن: "خوش آمدید. خانم شما گند زدید!" یا " بی زحمت شما اخراج شدین، بفرمایین برای تصفیه حساب!" یا مثلاً "حیف وقت و پولی که صرف تو حیف نون شد" یا یک همچین چیزهایی. نه اینکه خارجیند، با ادبند، می گن حالا باید شورا کنیم. منهم که اون لحظه فقط به فکر این بودم که یه جا بشینم از خدا خواسته رفتم بیرون یه گوشه ای رو زمین ولو شدم.
چند دقیقه گذشته تازه به خودم اومدم می گم چرا انقدر طول کشید پس؟ رفتم از پنجره نگاه می کنم می بینم دارن حرف می زنن. از قیافه هاشونم هیچ چی معلوم نیست. با خودم می گم الان دارن می گن خوب این که باید بره کلاً از دبیرستان دوباره شروع کنه... بعد مثلاً استادم داره می گه: نه بخدا دختر خوبیه. حالا نمی شه مثلاً دوباره ازش امتحان بگیریم؟ بعد اون یکی می گه نه دیگه خیلی وقتمون رو الکی تلف کرد. بعد مثلاً استادم می گه حالا بفرمایین پیتزا. بعد تو دلش می گه حالا خوب شد بهش گفتم براشون ناهار بگیره... بعد یکی دیگشون مثلاً از استادم می پرسه راستی تو چجوری با این سر می کنی؟ این که شوت شوته! بعد استادم می گه خوب آره... ولی خوب نباید اذیتش کنین. هر کسی یه جوره دیگه... خلاصه تو همین حال و هوا ده دقیقه دیگه هم گذشته. رفتم دوباره سرک می کشم می بینم هیچ خبری نیست... خدایا دیگه چی دارن می گن؟ بسه دیگه...
بعد از یک ربع استادم بالاخره در رو باز کرده می گه بیا تو. سرم رو انداختم پایین یواشی رفتم تو می بینم این یکی اومده می گه: به به! مبارکه! اون یکی می گه خیلی کار خوبی ارائه کردی ها! استادم می زنه پشتم می گه بعله شاگرد خودمه! اون یکی می گه اون بخش فلان جاش به نظرم خیلی ایده توپی بود و ...! نیشم تا بناگوش باز شده.
خلاصه که اینهم تموم شد. چجوریش رو نمی دونم. ولی بالاخره فیل از سوراخ سوزن رد شد. لوبیا هم رفت برای فینال.
اومدم خونه. خسته و داغون. می خوام سه روز فقط بخوابم.
باورتون می شه لوبیا چهار روز اصلاً اینترنت نیومده باشه؟ ایمیل هم درست چک نکرده باشه؟ و زمین هنوز به آسمون نیومده باشه؟ اینهم واقعاً از عجایب روزگاره!
پ.ن. به دوستهای عزیزم که لوبیا رو به فیس بوک دعوت کردند: ممنون از لطفتون. ولی لوبیا به دلایلی از فیس بوک گریزانه. اینکه شرمنده.
پ.ن.2. کسی از گیلاسی خبر نداره؟

۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

جبر و ترب و افسردگی؛

1- قضایای افسردگی و زندگی گیاهی لوبیا رو که خاطرتون هست؟ اول یک روضه ای بخونم برای اونایی که فکر می‌کنند افسردگی یک جور لوس‌بازیه، یا با مثبت فکر کردن می‌شه خوبش کرد. والله جونم براتون بگه که خداوند نصیبتون نکنه. اگر دندون چرک کرده رو با تمرکز و مثبت اندیشی بشه خوب کرد حتماً افسردگی رو هم می‌شه.

2- لوبیا بعد از اینکه از زندگی گیاهی در اومده بود رفته پیش دکترش می‌گه من حالم خیلی خوبه. حالا اینو چجوری می‌گه؟ با بغض و اشک. دکتره نگاه کرده به آزمایشهاش.
می‌گه مطمئنی؟ صبح ها کی از خواب ثا می‌شی؟ 11:30!
کلاسهات رو می‌ری؟ نه!
کارهات رو می‌کنی؟ نه!
ورزش می‌ری؟ گاهی... هووم. این یک پیشرفت بزرگه. نشونهٔ بهبوده.
لوبیا اضافه می‌کنه که خوب کمتر گریه می‌کنم. گاهی سر کار می‌رم. مثلاً 1 بار طی دو هفته!
جناب "دزیپرامین"، یکی از متصدیان امور سرخوشی، در انسان عادی باید بین 100 تا 300 نمی‌دونم چی‌چی باشه، برای لوبیا هست 23نمی‌دونم چی‌چی! تازه نسبت به گذشتش احساس سرخوشی هم می‌کنه!

3- لوبیا فرستاده شده به یک عدد کلاس مدیتیشن. می‌فرمایند که دستهاتون رو همچینی بگیرین. بعد بگین ای خوبیهای دنیا.. ای عشق...ای زیبایی... ای آرامش... ای شادی... بیاین به سمت لوبیا. بعد لوبیا اومده اینکارها رو بکنه احساس حماقت بهش دست داده. مثلاً آرامش وایساده من صداش کنم بپره بیاد تو بغلم؟ از اون بدتر... اصلاً واسه چی من باید آرامش داشته باشم وقتی اوضاع همه چیز انقدر خرابه؟ من عصبانیم. دنیا زشته. همه چیز افتضاحه. آرامش غلط می‌کنه می‌خواد بیاد اینجا. من عصبانیم. واسه چی باید آروم باشم؟

بعد درس بعدی اینه که اتفاقی که براتون افتاده رو به عنوان یک واقعیت قبول کنید و بعد ببخشیدش. آقاجان. من عصبانیم. ناراحتم. واسه چی ببخشمش؟ می‌خوام پدرش رو در‌بیارم. می‌خوام رسوای عالمش کنم. می‌خوام باهاش بجنگم... ببخشمش؟ هه! بذارم بره؟ خوب فردا دوباره با یک بامبول دیگه بر می‌گرده.

4- دکتر رضا اینجا نوشته که زندگی سراسر جبره! لوبیا می‌خونه و باور می‌کنه. می‌گه مثالش همین افسردگی. مگه دست منه؟ بیا. اینهمه فرصت از دست دادم. اینهمه از زندگیم عقب موندم. اینهمه دارو بار خودم کردم. کلاس آرامش و حضور ذهن رفتم. وقتی این هورمون کوفتی پایینه خوب پایینه دیگه. کی دلش می‌خواد همهٔ فرصتهای زندگیش رو که با جون کندن به‌دست آورده اینجوری آسون از دست بده؟ همه دکترها و مشاورها اول از همه می‌پرسن قصد خودکشی داری؟ می‌گم نه، می‌گن مطمئنی؟ خوب این یعنی چی؟ یعنی طرف که می‌خواد خودکشی کنه دست خودش نیست. هورمونهای کوفتی وادارش می‌کنن. می بینی همش جبره. حالا خوبه جبراً این آگاهی رو داشتی که بری دکتر اقلاً دارو بگیری. حالا خوبه جبراً انقدر توانایی و انگیزه داشتی که پاشی بری دکتر.

5- لوبیا نشسته ماتم زده. پراز اشک و بغض. البته از قبل بهتر شده. ولی خوب دیگه. یک کمی. اینبار تست "دزیپرامین"اش رسیده به 48 نمی‌دونم چی چی. خودش کلی پیشرفته خوب. حالا بازهم دوز داروش زیاد شده. بیچاره نخود دیگه نمی‌دونه باید سر به کدوم بیابونی بذاره. اونهم مستأصل شده. هیچ کاری از دستش برنمیاد. خودش یک سر داره و هزارو چهارصدتا سودا، باید این وسط غصهٔ لوبیا رو هم بخوره. گریه‌های بی‌دلیلش رو ببینه. برای خودش هزارتا دلیل بتراشه. خودش هم دیگه داره کم کم افسرده می‌شه. خسته شده. عاصی شده. کلافه شده. همهٔ کارها رو دوششه. خودشه و خودش. اونکه باید مایهٔ آرامشش باشه که فعلاً آیینهٔ دقش شده.

6- این وسط خبر خیلی بدی به نخود می رسه. عزیزترینش اون سر دنیا کمک می‌خواد و نخود دستش از همه‌جا کوتاهه. چون دوره، خبرها رو هم بهش نصفه نیمه می‌دن که نگرانش نکنن، اوضاع بدتر می‌شه. به هزار و یک احتمال دور و نزدیک فکر می‌کنه. دیگه خورد می‌شه. داغون می‌شه. نخود نشسته یک چشمش اشک و یک چشمش خون. حالا این نخوده که نیاز به حمایت داره. یکی باید حواسش رو پرت کنه. یکی باید آرومش کنه. چته لوبیا. چه مرگته؟ نشستی گوشهٔ دنج. همه چیت سر جاشه. بهترین جای دنیایی. امنیت داری. سالمی. سقف بالاسرته. خانوادت، عزیزهات همه سالمند. نمی‌بینی زندگی چه مصیبتهایی داره؟

لوبیا بلند شده تمام کارهایی که یک ساله نکرده رو کرده. سر نخود رو گرم کرده. براش بهترین غذایی که دوست داشته رو پخته. مهمون دعوت کرده. نخود رو خرید برده. براش با دوستهاش برنامه گذاشته. باهاش حرف زده. دلگرمیش داده. خلاصه که در نقش یک حامی تمام عیار ظاهر شده. همون لوبیا ها. همون لوبیای فوق. دیگه نه افسردست و نه هیچ چی. چطور شد؟ مگه تو اون ترب نبودی؟ که باید می‌کشیدنت بیرون؟ چی شد پس؟ تو که هیچ تصمیمی ازت برنمی‌اومد؟ چجوری یکهو تصمیم گرفتی پاشی؟

7- لوبیا نمی‌دونه چی بگه. اسمش رو می‌ذاره شوک. گمونم شوک درمانی هم یکی از درمانهای افسردگی باشه. حالا که آب از آسیاب افتاده دوباره لوبیا یک کمکی شل شده. ولی دیگه اونطوری که قبلاً بود بی‌اختیار نیست. حالا هنوزم عصبانیه، ولی وقتی می‌ره مدیتیشن دیگه اون مقاومت رو در برابر تمرینها نداره. حتی یک چیزای خوبی هم تو تمرینها می‌بینه. حالا جواب آزمایش خونشم فردا میاد. اومد بهتون می‌گم "دزپرامینش" چند نمی‌دونم چی‌چی شده. خلاصه که لوبیا داره فکر می‌کنه که آیا چقدر اراده می‌تونه موثر باشه.

8- حالا البته طبق بحث دکتر رضا اون شوک هم جبراً وارد شده. ولی به‌هرحال گمونم لوبیا خودش تصمیم گرفته که وارد معرکه بشه و ناظر تنها نباشه. این آقاهه هم قدیما یک جوابی در دوبخش یک و دو به این پست دکتر رضا داده بود.

۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

لوبیا، فردا زود بیا!


دود دورو دودود....

دود دورو دودود .....

لوبیا بر می گردد.

یعنی نه اینکه قبلاً رفته باشد‌ها! لوبیا به نوشتن برمی‌گردد. وگرنه که همینجا بود. حاضر و ناظر. به همه سر می‌زد. همه رو می‌خوند. وگرنه مگه یک پیش نویس مسخره چقدر وقت می‌بره؟ به خیال لوبیاییش اگر نیاد سراغ وبلاگش می‌شینه به زندگیش می‌رسه. ای گوگل ریدر! ای گوگل ریدر! خدا از سر تقصیراتت نگذره که اگر لوبیا اخراج بشه همش زیرسر توست.

بالاخره از این پیش دفاع کوفتی یک چیزکی سر هم شده. مثلاً 40 درصدش تموم شده. سه هفته هم واسه 60 درصد دیگش وقت هست. به نظرتون پیشرفت لوبیایی عالی نبوده؟

می‌گم جایی برای وبلاگ خونی به آدم پول نمی‌دن؟ مدرک چی؟ نمی‌دن؟


بعد یک عالمه ننوشتن یک کم سخته دوباره نوشتن. حالا الان می‌رم. ولی فردا زود میام :)