۱۳۸۶ اسفند ۲۹, چهارشنبه



خواب دیدی خیرباشه لوبیا!


هفته دیگه لوبیا برای شرکت تو یه کنفرانس چهارروزه داره می‌ره شهر. از اونجا که این شهر هم دوره هم دیدنی، لوبیا تصمیم گرفته که حالا که اینهمه راه داره می‌ره، بعد از تموم شدن کنفرانس یه چند روزی هم بمونه و ببینه این شهر شهر که می‌کنن چی‌چی داره که لوبیاکده نداره.
حالا لوبیا پریشب خواب دیده که داره برای این سفرش برنامه‌ریزی می‌کنه. تو خواب این کنفرانس تو شیراز برگزار می‌شد! بعد لوبیا داره با خودش فکر می‌کنه که من که دارم اینهمه راه رو تا ایران می‌رم! می‌خوام هم چند روز اضافه‌تر بمونم! خب چرا نمی‌رم تهران؟ لوبیا با خوشحالی فکر میکنه که تازه عید هم هست و می‌تونه همه رو ببینه.با خودش میگه: وای چقدر من خنگم! چرا زودتر به فکرش نیفتادم؟ بعد لوبیا تو خواب داره فکر می‌کنه اگر از شیراز خارج بشه یه وقت برای ویزاش مشکلی پیش نیاد! بعد می‌گه نه بابا. مگه تو ایران سفر کردن ویزا می‌خواد؟ از اون طرف لوبیا داره فکر می‌کنه که خب چرا چند روز کنفرانس خونوادش نیان شیراز؟ بعد داره فکر می‌کنه براشون چجوری می‌شه الان تو این شلوغی عید جا پیدا کرد؟!
صحنه بعدی جاییه که لوبیا تازه فهمیده چقدر رفتن به ایران براش غیر منتظره بوده. لوبیا از شدت خوشحالی همینطور داشت گریه می‌کرد و برای نخود تعریف می‌کرد که چقدر همه چیز براش غیر منتظره بوده و چقدر از رفتن به ایران هیجان زده‌است و همین‌طور اشک می‌ریخت و می‌گفت این بهترین عیدی بود که می‌تونسته بگیره.
نشون به اون نشونی که صبح با چشمهای ورم کرده و پف کرده از خواب بیدار شد و تمام روز از خوابی که دیده بود گیج بود. لوبیا فکر می‌کنه دیدن این خواب ناشی از خوندن این متن حقوقدان پاریسی بود. حقوقدان جان,عیدت مبارک و هدیه سال نوت مبارک تر.

سال نو همگی مبارک

اینم یک هفت سین لوبیایی:




البته بعد از چهارشنبه سوری لوبیایی:







۱۳۸۶ اسفند ۲۷, دوشنبه

بازی بازی:

لوبیا دعوت برادر غضنفر رو به بازی ترانه های خاطره انگیز بعد از صد و بیست سال لبیک می‌گه. باشد که رستگار بشه.

اول اولش که لوبیا این دعوتنامه رو دریافت کرد، فکر کرد که خوب چه آهنگی من‌رو یاد قدیمها می‌ندازه؟ بعد فکر کرد که قدیمها یعنی لابد دوران کودکی، چون نوجوانی که خیلی قدیم نمی‌شه!!! (در اینجاست که شاعر می‌گه: در خزان زندگی احساس جوانی می‌کنم! واقعا چقدر گذشته و لوبیا همینجور خوشحاله!) راستش لوبیا یاد نوار هنگامه یاشار افتاد که خیلی از شعرهای کودکیش رو از اون یاد گرفته بود. لوبیا یادشه که یه نوار دیگه‌ای تو کودکستانشون می‌ذاشتن که شعراش خیلی قشنگ‌تر بود. ولی اون موقع مامان لوبیا نتونسته بود اون رو پیدا کنه و بخره! چون ممنوع بود! بعد حتی مامان لوبیا می‌گفت نباید لوبیا جایی بگه که این نوار روهم داره. چون ممنوعه! و لوبیا همیشه فکر می‌کرد که آخه چرا؟؟ یه نوار دیگه هم بود که اونم لوبیا نباید به کسی می‌گفت که داره. اونم شهر قصه بود. شهرقصه در واقع اصلا مال بچه‌ها نبود ولی خب چون خاله سوسکه و آقا موشه و اینا داشت و همش با آهنگ بود لوبیا احساس می‌کرد مال اونه!!
دوران نوجوانی لوبیا آهنگهای اندی و کوروث تو تمام زنگهای تفریح اجرا می‌شد. لوبیا اون موقع از شوهای این دوتا خیلی خوشش می‌اومد. ولی آهنگهاشون و شعرهاشون اصلا. اینکه هیچ وقت اون نواریشون رو که بیشترین خاطره رو ازش داره رو نگرفت. شعرهای زنگ تفریحها بود "بلا"، "آمنه"، "نیلوفر" و "یاسمن"و البته "آی قشنگ تر از پریا"ی شهرام بود.
نوارهای مورد علاقه لوبیا اون موقع داریوش بود. اون زمان که لوبیا داشت در"جبهه کسب آزادی!" می‌جنگید، شعر "زندونی" داریوش رو خیلی می‌خوند!! "شقایق" داریوش هم خیلی دوست داشت. کلا تقریبا همه آهنگهای داریوش رو حفظ بود. (اون وقت می‌گه من نمی‌دونم از کی افسرده شدم!!! خب لوبیا جان اگر اسم این نوجوانی رو افسردگی نمی‌ذاری، پس چی می‌ذاری؟
ولی خب گوش دادن داریوش دلیل نمی‌شه با اندی، کوروث و شهرام شب‌پره صبح تا شب نرقصه که!! می‌شه؟ افسرده هم خودت بودی. دهه! اونی که لوبیا رو یاد یه خاطره مسخره و یه خاطره خوب از یه دوست خوب می‌اندازه، "ایران" شهرام بود. همون که می‌گفت "الف" و "ی" و "ر" و "آ".
بعد که لوبیا تمام داریوش ها رو حفظ شد شروع کرد ابی و گوگوش گوش ‌دادن. خاطره انگیز ترین آهنگ گوگوش برای لوبیا اونه که می‌گه "داغ یه عشق قدیم و". آهنگ "پنجره" هم به دلایلی لوبیا رو یاد اون دوران می‌ندازه. لوبیا آهنگ "ماه پیشونی" رو هم خیلی دوست داشت و داره.
آهنگهای شاد هایده همیشه لوبیا رو یاد خونه قدیمیش می‌اندازه. مخصوصا یاد خونه تکونی شب عید. اون آهنگ "موج" هایده هم براش معنی داره.
شعرهای مرضیه و بنان براش بوی آخر شب مهمونیهای ایران رو داره که همیشه چند نفر خوش صدا بودن که این شاهکارها رو بخونن. "به رهی دیدم برگ خزان ..."، "امشب شب مهتابه" و خیلی های دیگه.
این پیروز رو می‌شناسین؟ همون که خیلی ضایعه. همون که اول کارش با "بلک کتز" شروع کرد. همون. خیلی قبل از اینکه خواننده بشه، لوبیا توی یه شویی دیده بودش که گیتاریست بود. بعد بهش بلندگو رو دادن دو تا آهنگ اجرا کرد. یکی "حاجی" عاصف و یکی هم اون آهنگ ابی که می‌گه "روزا با تو زندگی رو پر از قشنگی می‌بینم". اون موقع این پیروز به نظر لوبیا خوشگلترین پسر روی زمین بود. خیلی جدی عاشقش شده بود. البته اون موقع نمی‌دونست که قراره بعدا اینجوری از آب دربیاد! وگرنه که هیهات من اللوبیا که عاشق همچین چیزی بشه! ولی کلا با پیروز و بدون پیروز، لوبیا این آهنگ ابی رو خیلی دوست داره. یاد اولین کارای پیروز هم بخیر. کلی واسه خودش محبوب شده بود. چه افتخاری می‌کرد لوبیا که خودش اول‌تر کشفش کرده!!
دیگه آهنگ "نسترن" هم با اینکه خیلی قدیمی نیست، ولی لوبیا رو یاد مهمونیهای هر هفته و اونهمه برو و بیا می‌ندازه. اووووو، راستی داشت یادم می‌رفت تو همون مهمونیها یکی از بچه‌ها همیشه ضرب می‌زد و چی بهتر از اون شعرای قدیمی که مرحوم جلال همتی دوباره زندشون کرده بود. روزهای بی‌نظیری بود اون روزها که هرگز تکرار نمی‌شه. خیلی شاید دور نباشه. ولی برای لوبیا چون پروندشون بسته شده حکم نوستالژی داره. از همین دست، خیلی که جلو بیایم آهنگ "آی خانوم کجا کجا" که هر چند زیاد ازش خوشم نمی‌اومد، ولی آهنگ شادی بود که تو مهمونی خداحافظی لوبیا وقتی داشت از ایران میومد هزار بار گذاشتیم و رقصیدیم.
چقدر دلم واسه اون روزها تنگ می‌شه!
لوبیا کسی رو به این بازی دعوت نمی‌کنه. به اونهایی هم که قبلا از کانالهای دیگه دعوت شدن پیشنهاد می‌کنه طرف این بازی نرن. چون باعث مرور خاطره‌های دور می‌شه که هم خوبش اشک آوره هم بدش. حالا از لوبیا گفتن. خود دانید.

۱۳۸۶ اسفند ۲۳, پنجشنبه

لوبیا و فمنیزم (3)


یکی بود یکی نبود. یه لوبیایی بود که کلاً خیلی عصبانی بود. این لوبیا از خیلی چیزا عصبانی بود، ولی از بعضی چیزا بیشتر عصبانی بود. یکی از اون چیزایی که لوبیا ازش بیشتر عصبانی بود، مشکلات فرهنگی و اجتماعی جامعه‌ای بود که لوبیا توش بزرگ شده بود. چون این لوبیا خودش زن بود، نسبت به مشکلات زنها یه‌کم بیشتر عصبانی‌تر بود! بعد این لوبیا یه روز که شروع کرد از این تریبون داد و بیداد کردن، این برادرغضنفر از لوبیا استعلام کرد که چرا شما فمنیستی؟ بعد چون لوبیا طبق توضیحات مبسوطی که اینجا و اینجا داده بارها با این سوال مواجه شده بود و بدلیل اینکه کلاً معتقد هست که در بسیاری موارد، از جمله همین مورد غضنفر مذکور این سوال ناشی از سوء برداشت هست وهمین‌طور به‌دلیل حساسیت شخصی خودش به این موضوع، لوبیا تصمیم گرفت که شرح مبسوطی از فمنیزم و انواع و اقسامش بده و بعد برسه به اینکه این قضیه تو مملکت ما کجا قرار داره و آخرش هم بگه نظر خود لوبیا این وسط چیه. این شد که شروع کرد این پستها رو گذاشتن. ولی به دلیل طلسم شدگی وبلاگ نویسی لوبیایی در این مدت و اینکه کلاً از اونجا که اینجا قرار نیست وبلاگ فمنیزمی باشه و مخصوصاً به دلیل اینکه وقتی چیزی برای مدت زیادی نصفه می‌مونه نه تنها لطفش رو از دست می‌ده بلکه برای لوبیا بصورت آیینه دق عمل می‌کنه، لوبیا از منتشر کردن تمام جزییات مطالبی که در نظر داشت صرفنظر می‌کنه و سعی می‌کنه فقط نظر خودش رو بطور خلاصه بگه و بقیش باشه برای بعد.

تعریف رسمی از فمنیزم، تاریخ فمنیزم و دوره های مختلف اون و اینکه کلا فمنیست ها در هر دوره ای چه هدفهایی رو دنبال می‌کردند و انواع گرایشات فمنیستی که وجود داره رو می‌شه ازاینجا دید. چیزی که لوبیا می‌خواد روش تاکید کنه دیدگاههای بسیار بسیار مختلفی هست که بین خود فمنیستها وجود داره. دقیقاً مثل هر عقیده دیگه‌ای. اینکه نمی‌شه کلی در موردش بحث کرد.

یکباربیندیش یه مقاله‌ای رو معرفی کرده بود که تو کامنتهای این پست لوبیا هم بهش اشاره کرده بود. همینطور غضنفر اینجا دربارش بیشتر توضیح داده. اصل قضیه اینه که می‌گه این موضوع که مردها از زنها در موقعیت برتری هستند واقعیت نداره، چون به همون نسبت اگر به مجرمین و جنایتکاران و معتادین و زندانیها و ... هم نگاه کنیم می‌بینیم که بازهم اکثریت با مردهاست. پس اگر اونوری نگاه کنیم می‌شه مردها بدبخت‌ترند. همینطور میگه دلیل اینکه مردها دربسیاری از موارد از زنها جلوترند، واقعا این نیست که عقب نگه‌داشته شدند، بلکه بطور کلی زنها انگیزه رقابت رو ندارند. همین‌طور شکاک اشاره کرده بود که حقوق مساوی باید در قبال مسوولیت مساوی باشه.
لوبیا این موضوع رو کاملا قبول داره. ولی لوبیا یه چیز دیگه رو هم به شدت قبول داره. و اون اینکه مشکل زنهای جامعه ما خیلی خیلی بنیادی‌تر از این‌هاست. این مقاله در سال 2007 و در آمریکا منتشر شده. یعنی برای جامعه‌ای که در اون شانسهای برابر وجود داره. یعنی برای ملتی که زنهاش ازدهه اول قرن نوزدهم (حدود صد سال پیش) شروع کردند با فرصتهای نابرابر جنگیدن و امروزه زنهایی که در بسیاری از موارد امکان بالقوه پیشرفت رو دارند، هنوز 50٪ سنا رو نگرفتند. بعد یه عده می‌گن این تقصیر جامعه مردسالاره که زنها رو عقب نگه‌داشته، این بابا هم می‌گه نه! به دلایل عدم احساس نیاز و یا هر چیز دیگری زنها خودشون حوصله وارد شدن به چنین مقوله‌هایی رو ندارند. از اختلاف جامعه ما با اونها همین بس که در این کشور بر خلاف کشور ما، نتیجه چنین تحقیقی این نیست که خوب اگر مثلا تعداد زنها در فلان عرصه کمتره، پس حتماً با روحیاتشون سازگار نیست. پس به‌جای هدر دادن بودجه برای این اقلیت، کلا بیایم ندیده بگیریمشون. بلکه نه تنها از اقلیت موجود حمایت می‌شه، حتی بودجه و موقعیتهای ویژه‌ای در نظر گرفته می‌شه تا افراد بیشتری از اون گروه بتونن وارد اون رشته بخصوص بشن.
به نظر لوبیا جمع بستن حقوق زنها در ایران که زن به عنوان مال و اموال مرد شناخته می‌شه، با کشوری مثل آمریکا که در اون حتی تبعیض مثبت به نفع زنها برقراره نهایت بی‌انصافیه. همین‌طور عبارت "گویا مشکل فقط حضانت و حق الارث و قضاوت زنه!"
لوبیا با اطمینان میگه که اگر در ایران اگر خانواده حقوق زن رو به رسمیت شناخت، شناخت. وگرنه قانون نه تنها هیچ حمایتی از زن نمی‌کنه، بلکه هرجا که بتونه براش مشکل هم درست می‌کنه. فمنیسم تو ایران هنوز خیلی مونده که بخواد برای برابری بجنگه. فعلاً اگر گاهی گداری صدایی ازش به‌گوش می‌رسه برای کم کردن ظلم و اجحافیه که در ایران به زن می‌شه و برای درخواست یه سهم کوچیک از زندگی. اگر الان بحث روز در آمریکا اینه که آیا خانم کلینتون چون زنه باید رییس جمهور بشه یا نه، مشکل زن ایرانی اینه که آیا اجازه داره از خونه بدون اجازه خارج بشه؟ آیا اجازه کار داره؟ آیا می‌تونه درس بخونه؟ آیا می‌تونه کلاس زبان بره؟! می‌تونه فکر کنه ببینه چه کاری دلش می‌خواد یاد بگیره؟
اگر مشکل فمنیست اروپایی و آمریکایی اینه که بعضی‌ها علیرغم تمام حمایتی که دولت ازشون می‌کنه، خشونت خانگی رو گزارش نمی‌دن، مشکل زن ایرانی اینه که ابدا ازش حمایتی نمی‌شه، تازه اگر متهم نشه. مشکل اینه که اکثریت جرایم مربوط به حیطه خانوادگی توسط زنهایی صورت می‌گیره که بارها مورد خشونت واقع شدن، بارها درخواست طلاق کردند و بارهامحکوم به تحمل شرایط شدند.
همه اینها به غیر از آمار رو به ازدیاد خودسوزی‌ها توسط زنهایی هست که مجبور به تحمل ازدواجهای مملو از خشونت هستند.
اگر بحث فمنیستهای اروپایی و آمریکایی تعیین مرزهای آزار جنسیه، مشکل زن ایرانی اینه که بعد از اینکه بهش تجاوز شد متهم هم می‌شه. واگر بخواد از خودش دفاع کنه، بازهم دستش به جایی بند نیست. چه برسه به آزارهای جنسی هر روزه که اصولا جایی برای مطرح شدن نداره.
اگربحث فمنیسم در دنیای امروز اینه که زنها باید آزادی انتخاب نوع رابطه جنسیشون رو داشته باشند، ما در ایران دخترهامون رو به‌خاطر بد حجابی به تماشای سنگسارتماشای سنگسار می‌بریم تا متنبه بشن.
اگر مشکل فمنیسم تو دنیا بهره‌کشی جنسی از زنهاست، ما تو ایران زنی که توسط همسر خودش وادار به تن‌فروشی می‌شه رو سنگسار می‌کنیم. و کرور کرور دختر به کشورهای دیگه صادر می‌کنیم و قربانیان فحشا رو مجازات می‌کنیم. اگر برادر یا پدر به دختری تجاوز کرد، اون دختر هست که مجازات می‌شه.
مشکل مملکت ما قتلهای ناموسی برای مردان بدون مجازات هست. نه فقط بخاطر رابطه بدون مجوز، نه حتی بخاطر بدبینی، بلکه حتی برای پیشگیری از آینده نامعلوم.

لوبیا دوست داره اضافه کنه که این لینکها فقط چندتا مثال از اتفاقهایی هست که خبرش اخیراً به گوش لوبیا خورده، فقط محض نمونه. تازه از بین معدود مسائلی که ممکنه خبرش منتشر بشه.
آیا فقط زنها مشکل دارند؟ خیر. مردها هم دارند. بچه‌ها هم دارند. همجنس گراها هم دارند. کارگرها هم دارند. معلم‌ها هم دارند. اقلیتهای مذهبی هم دارند. کارمندها هم دارند. بازنشسته‌ها هم دارند. هنرمندها هم دارند. نویسنده‌ها هم دارند. ولی نمی‌دونم چرا حرف زدن راجع‌به زنها باعث آلرژی می‌شه. بدون توجه به اصل قضیه سریع برچسب فمنیزمی می‌خوره و تحریم می‌شه. و به نظر می‌رسه عنوان کردنشون مانع رسیدن بقیه اقشار جامعه به حقوقشون بشه. جالب تر از همه اینه که گروهی که در حال حاضر به عنوان فعالین حقوق زنها شناخته می‌شن، و به جرم فمنیستی دایم متهم هستند، تنها گروه رسمی هستند که برای حقوق کودک و همینطورلغو مجازات اعدام فعالیت می‌کنند.
---
پ.ن. لوبیا می‌خواد اینجا اضافه کنه که متاسفانه هیچ فعالیتی برای حقوق زنها نداره و عضو هیچ گروه فمنیستی هم نیست و فقط تخصصش در امر غرغر به شرایط موجوده. همونطور که در مورد بقیه چیزها غر می‌زنه. هرچند دوست داشت که می‌تونست حداقل تو یه زمینه بیشتر از غر زدن کاری کنه. اینه که این مطلب نه بیانیه است، نه گردآوریه نه هیچی.
پ.ن.2. غضنفر مذکور خوندن مطلبی با آدرس http://sj.blogsky.com/Default.bs?PostID=49 رو پیشنهاد کرده. دسته بندی خوبیه از طبقات اجتماعی در ایران و اینکه فمنیزم هم مثل اصلاح طلبی دغدغه تنها بخش کوچکی از جامعه هست و مادامی که اینطوره امیدی به اینکه بتونه پیشرفتی بکنه نیست. لوبیا خوندنش رو توصیه می‌کنه.

۱۳۸۶ اسفند ۱۹, یکشنبه

یاالله، ما اومدیم:

این لوبیا رو من نمی دونم اصلا کی بهش گفته پست دنباله دار بنویسه. اونم بحث جدی. اونم بیشتر از ظرفیت یک لوبیای بسیار کوشا و زرنگ. اونم تو این شلوغ پلوغی.

عرضم به حضور انور عالی که این چند وقته ششصد و شصت و هفت تا کار رو سر لوبیا ریخته بود، وکلاً لوبیا هر روز باید به اندازه هفت تا آدم زنده می دوید بلکه یک کارش به موقع تموم بشه. از اون طرف سیصد و پنجاه و چهارتا هم موضوع جالب برای نوشتن پیش اومده بود که لوبیا همه رو حواله می کرد به بعد از تموم شدن سریال فمنیسمی و هی غصۀ کهنه شدنشون رو می خورد. از یه طرف دیگه نه که لوبیا خانوم جون خیلی وقت برای استراحت داشت، همینجوری الکی محض تنوع، یک سردرد و سر گیجه و چشم دردی هم گرفته بود که عین سه تا بیست و چهار ساعت رو در حالت افقی به سر برد. البته در تاریکی و سکوت مطلق. چون حتی به صدای نفس کشیدن خودش هم حساس شده بود. یعنی همون جریان سپلشک که می آید وهمون زنه که می زاید و همون مهمون عزیزه که معرف حضور هستن. البته بماند که این وسطها با همکاری عینک آفتابی و انواع مسکنهای رنگین و البته با یاری بخت عزیز که گاهی مدد می کردند و البته با استعانت از پشتکار بی نظیر لوبیایی با همون حال زار و نزار وظیفه بسیار خطیر وبلاگ خوانی فراموش نمی شد!

خلاصه که به این ترتیب بود که ششصد و شصت و سه تا از اون هفت ششصد و شصت و هفت تا کاری که اون بالا ذکر جمیلشون رفت به علاوه سی و نه تا کار جدید همه باید در دو روز باقیمانده انجام می شدن. یعنی یه لوبیایی می گم، یه لوبیایی می شنوین. بالاخره در این لحظه بسیار بسیار تاریخی، بعد از اینکه لوبیا یه سری کارها رو با کمک یک عدد ماله و چهارتا سطل ماست انجام داد و بقیه رو هم یه جورایی زیر فرش و تو باغچه و اینا سر به نیست کرد و بعضی ها رو هم نگه داشت برای روز مبادا، اومد اینجا که یه کم براتون روضه بخونه، شما هم دلتون باز شه.

بعدم حالا که سیصد و پنجاه و چهارتا موضوع رو بیات کرده، دعوت این آقاهه رو هم کلاً گذاشته که با دعوت حق لبیک بگه، اون سریال مذکورفمنیسمی رو هم به امان باریتعالی رها کرده، لااقل یه چیزی بگه که لال از دنیا نره. برای حسن ختام این جلسه هم لوبیا به شدت هر چه تمام تر قسم می خوره که دیگه هرگز و هرگز پست سریالی ننویسه و کلاً حتی الامکان حرف جدی نزنه که هیچ آخر و عاقبت خوبی نداره.