۱۳۸۶ اسفند ۱۹, یکشنبه

یاالله، ما اومدیم:

این لوبیا رو من نمی دونم اصلا کی بهش گفته پست دنباله دار بنویسه. اونم بحث جدی. اونم بیشتر از ظرفیت یک لوبیای بسیار کوشا و زرنگ. اونم تو این شلوغ پلوغی.

عرضم به حضور انور عالی که این چند وقته ششصد و شصت و هفت تا کار رو سر لوبیا ریخته بود، وکلاً لوبیا هر روز باید به اندازه هفت تا آدم زنده می دوید بلکه یک کارش به موقع تموم بشه. از اون طرف سیصد و پنجاه و چهارتا هم موضوع جالب برای نوشتن پیش اومده بود که لوبیا همه رو حواله می کرد به بعد از تموم شدن سریال فمنیسمی و هی غصۀ کهنه شدنشون رو می خورد. از یه طرف دیگه نه که لوبیا خانوم جون خیلی وقت برای استراحت داشت، همینجوری الکی محض تنوع، یک سردرد و سر گیجه و چشم دردی هم گرفته بود که عین سه تا بیست و چهار ساعت رو در حالت افقی به سر برد. البته در تاریکی و سکوت مطلق. چون حتی به صدای نفس کشیدن خودش هم حساس شده بود. یعنی همون جریان سپلشک که می آید وهمون زنه که می زاید و همون مهمون عزیزه که معرف حضور هستن. البته بماند که این وسطها با همکاری عینک آفتابی و انواع مسکنهای رنگین و البته با یاری بخت عزیز که گاهی مدد می کردند و البته با استعانت از پشتکار بی نظیر لوبیایی با همون حال زار و نزار وظیفه بسیار خطیر وبلاگ خوانی فراموش نمی شد!

خلاصه که به این ترتیب بود که ششصد و شصت و سه تا از اون هفت ششصد و شصت و هفت تا کاری که اون بالا ذکر جمیلشون رفت به علاوه سی و نه تا کار جدید همه باید در دو روز باقیمانده انجام می شدن. یعنی یه لوبیایی می گم، یه لوبیایی می شنوین. بالاخره در این لحظه بسیار بسیار تاریخی، بعد از اینکه لوبیا یه سری کارها رو با کمک یک عدد ماله و چهارتا سطل ماست انجام داد و بقیه رو هم یه جورایی زیر فرش و تو باغچه و اینا سر به نیست کرد و بعضی ها رو هم نگه داشت برای روز مبادا، اومد اینجا که یه کم براتون روضه بخونه، شما هم دلتون باز شه.

بعدم حالا که سیصد و پنجاه و چهارتا موضوع رو بیات کرده، دعوت این آقاهه رو هم کلاً گذاشته که با دعوت حق لبیک بگه، اون سریال مذکورفمنیسمی رو هم به امان باریتعالی رها کرده، لااقل یه چیزی بگه که لال از دنیا نره. برای حسن ختام این جلسه هم لوبیا به شدت هر چه تمام تر قسم می خوره که دیگه هرگز و هرگز پست سریالی ننویسه و کلاً حتی الامکان حرف جدی نزنه که هیچ آخر و عاقبت خوبی نداره.