۱۳۸۷ مرداد ۱۰, پنجشنبه
Posted by
Loobia
at
۲۱:۵۷
|
۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه
ممنوعیت نشستن خانمهای مانتویی در ردیف اول تالار وحدت!
رادان: خودروهای با سرنشین بدپوشش دوماه توقیف میشوند.
-------------
پ.ن: لوبیا نشسته دستی تمام کامنتهای قبلی رو کپی پیست کرده تو سیستم جدید! کار و زندگی که نداره شکر خدا.
پ.ن.2: لوبیا واقعاً اگر میدونست این کامنتدونی جدید انقدر با استقبال مواجه میشه زودتر عوضش می کرد خوب. اما هنوز فونت و سایزش خیلی بده. آیا کسی میدونه چطور باید درستش کرد؟ کلاً این کامنتدونی جدید دوخط دستور داره که حوالش میده به خود هالواسکن و عملاً به نظر میرسه کاربر کنترلی روش نداره! یا لوبیا داره اشتباه میکنه؟ یا چی؟
Posted by
Loobia
at
۱۶:۲۴
|
۱۳۸۷ تیر ۲۹, شنبه
همون روزها بود که خانوم شهدگلی ازدواج کرد و گفت که داره میره آمریکا. یک روز همهٔ بچهها رو برد بیرون ناهار داد و برای جشن عروسیش لوبیا رو هم دعوت کرد. ایمیلی رد و بدل شد و بعد مدتی هم که خانوم شهدگلی دیگه از ایران هم رفت و ارتباط به گاهی ایمیل زدن محدود شد. البته این وسط هربار خانوم شهدگلی می اومد ایران به همهٔٔ بچههای اون دوره که شاگرداش بودند و حالا هر کدوم یک گوشهای مشغول بودند خبر میداد و همه رو جمع می کرد. بچهها هم انقدر دوستش داشتن که همه هرجا که بودند حتماً یک وقتی رو برای دیدن خانوم شهدگلی خالی میکردند. حتی یکی از بچهها از شیراز میومد تهران که دوباره خانوم شهدگلی و همکلاسیهای قدیمیش رو ببینه..
گذشت و گذشت تا اینکه لوبیا هم عازم بلاد غربت شد. این سفر باعث شد ارتباط لوبیا با خانوم شهدگلی دوباره بیشتر بشه. تلفنها و راهنماییخواستنها و بعداز رسیدن هم گاهی تماسگرفتنی و گپ و صحبتی. اما شهر خانوم شهدگلی خیلی از لوبیا سرا دوره و کلاً هم هرکسی اینجا یک سر داره و هزارتا سودا. این بود که لوبیا فکر نمیکرد بتونه خانوم شهدگلی رو هیچوقت ببینه. البته لوبیا دوست و آشناهای دیگه ای هم اون اطراف داره. خلاصه روابط لوبیا با خانوم شهدگلی در حد گاهی تلفن زدن بود و احوالپرسی. تا اینکه سفری برای لوبیا پیش اومد به یکی از شهرهای اطراف خانم شهدگلی که از قضا شهر بسیار دیدنی و زیبایی هم هست. لوبیا به چندتا از دوستهاش که اونورها زندگی می کردند از جمله خانم شهدگلی رفتنش رو خبر داد که بلکه بشه بعضی هاشون رو دوباره ببینه. بگذریم از اینکه چقدر خانم شهدگلی به لوبیا اصرار کرد که کلاً این چند روز رو بهجای هتل بره پیش اونها. ولی خوب نمیشد دیگه. آخه کی پامیشه چهار روز میره خونهٔ معلمش؟ تازه لوبیا که همسر خانوم شهدگلی رو نمیشناخت. ما ایرانیهام که به تعارف عادت داریم. هرچند تعارف هم اومد نیومد داره و بالاخره ایرانیها انقدر مهموننواز هستند که رو حرفشون بمونند. ولی آخه نمیشه که. حالا بالاخره لطف ایرانی و مهموندوستی جای خود. اما گربه هم باید حیا داشتهباشه. مخصوصاً که این زمان مصادف بود با مشکل شدیدی که برای کمر خانوم شهدگلی پیشاومده بود. کمردرد شدیدی که باعث بستری شدن شده بود و خانوم شهدگلی رو تا مدت زیادی به استراحت مطلق مجبور کرده بود. وقتی لوبیا رفته بود شهر اونها، تازه یک هفته بود که خانوم شهدگلی با قید 534 احتیاط دوباره اجازه پیداکرده بود بره سرکار. از لطف بیاندازهٔ خانوم شهدگلی همین رو بگم که توی این شرایط، در کمال بهت و حیرت لوبیا، همراه با همسر عزیزشون یک روز کامل رو به لوبیا اختصاص دادن و تمام دیدنیهای شهر رو به لوبیا نشون دادن. خانم شهدگلی تمام اونروز رو با اون کمر مشکلدار تو ماشین نشسته بود و لوبیا تمام وقت فکر میکرد: آخه چرا؟ خلاصه که کلی این خانوم شهدگلی و همسرشون توی اون سفر لوبیا رو شرمنده کردند. مضاف به اینکه خیلی جدی به لوبیا نشون دادند که حرفی که میزنن عادت تعارف ایرانی نیست. از اونهایی که اومد نیومد دارن! از سر لطف زیاد و مهربونی و صداقتشون هست. از اون لطف و محبتها که تو دیار غربت کم میبینی. اینکه بعد از سالی و اندی تنهایی و دوری از هرنوع دوست و آشنایی، ببینی هنوز دوستی هست که اینقدر بیریا باشه، توی دلت خیلی گرم میشه. از اونجا بود که دیگه ارتباط لوبیا با خانوم شهدگلی از یک ارتباط رسمی ولی صمیمانهٔ شاگرد با معلمش خارجشد و در واقع اون بخش رسمیش حذفشد. بعد از اون بازهم موقعیتهایی پیش اومد که لوبیا و خانم شهدگلی همدیگه رو ببینن. لوبیا بره خونشون بمونه. اونها بیان پیش لوبیا و ....
اما این وسط یک مشکل وجود داره! اونهم چه مشکلی! خانمانبرانداز! جگرسوز! از همه مهمتر حیثیتی! اصلاً ناموسی! یعنی خیلی خفن! آخه شما درنظر بگیرین. لوبیا 6 سال خانم شهدگلی رو "خانم شهدگلی" صدا زده. اما حالا مخصوصاً تو آمریکا که استاد دانشگاه رو صدا میکنی "سام"، رییس شرکتت رو صدا میکنی هی! "ناتالی"، و همسایه 98 سالت رو "جک" صدا میزنی دیگه اگر دوستت رو "خانوم شهدگلی" صدا کنی بهنظر خیلی نامربوط میاد. مخصوصاً کلی باعث خندهٔ همسر خانوم شهدگلی میشه. مخصوصاً که وقتی لوبیا نتونه خانوم شهدگلی رو با اسم کوچیک صدا کنه، قطعاً همسرش رو هم نمیتونه! اینه که برای اضافهشدن به طنز ماجرا اسم ایشونم شده "آقای خانوم شهدگلی!" آخه انصاف بدین مردم. من لوبیا چجوری بعد از شش سال که اسم یکنفر "خانوم شهدگلی" هست یکدفعه بیام صداش کنم "رزماری"؟ یا از اون سختتر "رزی"؟ نه واقعاً. آخه چجوری؟ البته لوبیا داره خیلی تلاش میکنهها! ولی خوب الکی که نیست. ترک این عادت احتیاج به سالها ریاضت و تمرین و مراقبه داره.
آخه آی مردم! این انصافه که انقدر این "آقای خانوم شهدگلی" به لوبیا بخنده؟
Posted by
Loobia
at
۲۱:۴۵
|
۱۳۸۷ تیر ۲۵, سهشنبه
Posted by
Loobia
at
۱۸:۳۰
|
۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه
لطفاً یک نفر به لوبیا بگه آیا این مد جدید هست که لوبیاهای جوان دایم بگن من که اصلاً به عمرم تو خونه کار نکردم. همهٔ کارامو مامانم میکرد و اینا. چمیدونم والله. لابد مد شده دیگه. این لوبیا خیلی از دنیا پرته. فکر میکنه هنوز باید خونهٔ مثل دستهگل و سفرهٔ هفترنگ رو تو چشم بقیه کرد. حالا اتفاقاً مد بدی هم نیست. خیلی کاهارو راحت میکنه. ولی دیگه چرا در راستای اثبات هرچه بیشتر مد روز بودنتون دیگه خودتون رو به خنگی میزنین؟ یا نکنه اونم مد شده؟
حالا چطوری شده لوبیا از این مد روز باخبر شده. والله از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، ترمی که گذشت اینجا تو دانشگاه لوبیاسرا دوتا دانشجوی تازهوارد از ایران اومدن . از اونها که لیسانسشون تازه داغ داغ از تنور دراومده، جوهرش داره چکه میکنه. مثلاً شما فرض کن "شنبلیله" و "ریحون". لوبیا فکر میکنه خیلی برای یک تازهوارد سخته که تنهایی بخواد اینهمه تغییر رو تحمل کنه. اینه که لوبیا سعی میکنه هر تازهواردی که میاد، تا دوسه ماه اول که یککم راه و چاه دستش بیاد، هر کمکی که میتونه بهش بکنه. یکی از کارهای مهم که لوبیا میتونه توش کمک کنه، خونه گرفتن و خونه تجهیز کردن هست و البته بعدش هم خریدهای هفتگی. مخصوصاً که تازه وارد تا مدتی ماشین نداره و اینجا هم که هر محلی یک دکون بقالی توش نیست و راهها تقریباً دوره.
خلاصه اولین باری که لوبیا با این مد جدید هرچه بهتر آشنا شد یکی از همین خریدها بود. نهاینکه بگین لوبیا قبلاً نمیدونستها. لوبیا قبلاً هم تو این وبلاگها و اینها نهایت اشمئزاز جوانان جدیدالتأسیس رو از کارهای بیکلاسی که مربوط به زندگی روزمره بشه دیدهبود. ولی اینبار دیگه از نزدیم رفت تو چشمش!
یک روز لوبیا اینها رو برداشته برده یک شهر دیگه که توش یه فروشگاه خیلی بزرگ حاوی شیرمرغ تا جون آدمیزاد داره و ضمناً از بقیهٔ جاها ارزونتر هم هست که شنبلیله و ریحون تمام خریدهاشون رو بکنن. خب لوبیا اصلاً انتظار نداره اینا بدونن چی بیشتر لازم دارن، چی کمتر یا از هرچی چه سایزی و این چیزها. اینه که تمام وقت خرید باهاشون بود. حالا این وسط ریحون برگشته میگه: "جارو هم لازمه آدم بخره؟" لوبیا مونده چی بگه که خودش ادامه میده: "آخه خوب آدم اگه چیزی نریزه که خونه کثیف نمیشه!" " بهجاش برای اتاقم یک سطل آشغال میذارم!" لوبیا با خودش میگه خب لابد مهم نیست براش. چی بگه آخه یک لوبیا؟ بعد مهندس کل ذکاوتش رو به کار انداخته میگه: "فقط ممکنه مثلاً یکوقت بشقابت برگرده که اونهم خوب آدم مواظبه. بچه که نیست!"
گذشته یک کم، لوبیا میبینه اینا تمام خریدشون رو کردن ولی هردوشون از جلوی هرچیزی که مربوط به تمیز کردن حمام و دستشویی بشه، اعم از مواد شوینده یا برس و اینجور چیزها یک جوری ردشدن که چشمشون هم بهش نیفته. لوبیا میگه این چیزهاتون رو هم بخرین. چون من دیگه هفتهٔ دیگه نمیارمتون اینجا. دوتایی برگشتن میگن نه. لازم نمیشه! بعد یکصدا توضیح میدن: "حموم که تمیزه خودش! توالتهای اینجا هم که هردفعه خودش یکعالمه آب میریزه. دستشویی هم که فقط خودمم. مواظبم کثیف نشه!"
یعنی لوبیا تا دوروز داشت سر خودش داد میکشید. آخه یعنی اینا فکر میکنن مثلاً مادرشون چون خیلی علاقه داشته خونه رو جارو میزده؟ مثلاً چون حوصلش سرمیرفته! یا چون کسی تو خونه از سطل آشغال استفاده نمیکرده و اهل منزل از کف اتاق استفاده میکردند؟ یا مثلاً توالت رو واسهٔ این میشسته که کسی کارش تموم میشده آب نمیریخته؟ یا چون خیلی کار مفرحی بوده و مادرشون از این کار لذت میبرده؟ یا شاید منظور از دستشویی و توالت کثیف اون بین راهیهاست که توش پر کارهای هنری ملت و مگس هست؟ یا این دوتا دختر گنده به عمرشون ندیدن کسی حمام رو بشوره، که متفقالقول میگن اونکه خودش تمیزه؟
دوروز بعد لوبیا رفته در خونهٔ شنبلیله. شنبلیله میگه لوبیا بیا ببین چیکار کنم؟ تو سطل آشغال آشپزخونه کیسه نذاشته بودم، حالا کثیف شده بوی گند گرفته. لوبیا در حال کندن موهاش میگه آخه وقتی داشتی زبالهٔ خیس توش خالی میکردی فکر نکردی سطلت گند میشه؟ میگه خوب نه. آخه من که هیچوقت تو خونمون کار نکرده بودم. همه کارا رو مامانم می کرد. حالا چی کارش کنم؟
-یعنی چی چیکارش کنم؟ خوب بشورش.
- آخه کجا؟ اینجا که حیاط نداره؟
-تو وان حموم.
-اَييييييي! آخه کثیفه.
-اییییی؟ آبش رو خوب تو توالت خالی کن؟
-اه اه. منکه بدم میاد دست بزنم! آخه تو خونه من هیچوقت هیچکاری نمیکردم. همهٔ کارها رو مامانم می کرد.
- (تو دلم میگم: لابد میخوای من برات بشورم؟) خب چی کارش میخوای بکنی؟
- میندازمش دور، یک سطل نو میخرم.
-یعنی فکر میکنی کیسه بذاری دیگه کثیف نمیشه؟
ریحون اومده میگه: "انقدر هوس دوغ کردم." میگم خوب درست کن. کاری نداره که. خیلی جدی میگه: "بلد نسیتم آخه. چجوری درست میکنی؟ آخه من تو خونه هیچوقت کار نمیکردم. همهٔ کارها رو مامانم میکرد." میگم لابد منظورش اینه که دوغش خوشمزه نمیشه. یککم توضیح دادم. با تعجب و دهن باز نگام میکنه میگه: "دوغ رو با ماست درست میکنین؟"
از اینجور چیزها فراوونه خلاصه. والله لوبیا گیج شده. نمیدونه اینا واقعاً یعنی نمیدونن؟ اگر هم نکردن،هیچچیزی هم به عمرشون ندیدن؟ خودشون رو میزنن به اون راه؟ هرچی بیشتر خودت رو بزنی به اون راه، یعنی امروزیتری؟ تکرار اینکه تو خونه مادرتون نقش مستخدمتون رو داشته خیلی باعث افتخاره؟ کارهای روزمره جدیداً موجب سرافکندگی شده؟ با مد جدید باید هر روز بیسکوییت خورد و تو کثافت زندگی کرد؟ لوبیا خیلی از مرحله پرته؟ نیازهای اولیهً بشر جدید تغییر کرده؟ یا چی؟
Posted by
Loobia
at
۲۲:۱۴
|
۱۳۸۷ تیر ۱۸, سهشنبه
لوبیا حرفهای زیادی برای گفتن داره. سوژه های زیادی تو سرش وول میخورن. لوبیا هرروز و هر دقیقه همهٔ سوژههاش رو با خودش مرور میکنه که یادش نره. آخه رو کاغذ هم که یادداشت کنه، اگر دائم با خودش تکرارش نکنه حسش از بین میره. همیشه همینطوریه. انقدر حسش از بین میره که دیگه لوبیا از نوشتنش منصرف میشه. حالا لوبیا گفت بیاد اینجا بگه چیا تو کلش وول میخورن که مجبور شه زودتر تو رودرواسی همین چند تا خوانندش هم که شده حتماً بنویستشون. پس به زودی در این مکان پستهای زیر نصب میشوند. چون اگر نصب نشوند، واقعاً حیف میشوند.
این پستها عبارتند از:
ماهیهایی که جیغ میزنند
اندیشههای لوبیایی در نقش مردم در اقتصاد
ننر کردن فرزندان
مد جدید و لوبیای حیران
معرفی مادام تحفه و موسیو بدذات
ماجراهای لوبیا و مادام تحفه و موسیو بدذات (شاید این بخش سریالی باشد)
مشکلات لوبیا با دستورات خودشناسی
لوبیا و آموختههایش از ذهن
معضل لوبیا با یک معلم سابق و یک دوست خیلی خوب فعلی
وقتی لوبیا تازه وارد آمریکا شده بود
چرا لوبیا زندگی در آمریکا را دوست دارد
چرا لوبیا زندگی در آمریکا را دوست ندارد
چیشد که اینجوری مد شد؟
ماجرای دختر سعودی
لوبیا و ترسهای درونیشدهاش یا لعنت به ...
حالا، تا چه پیش آید.
Posted by
Loobia
at
۱۱:۴۲
|
۱۳۸۷ تیر ۱۲, چهارشنبه
آشپزی نخود لوبیایی:
نخود: داری چی درست می کنی؟
لوبیا: کتلت.
نخود: کتلت سیب زمینی؟
لوبیا:؟؟ کتلت کتلته دیگه... کتلت فقط یه جوره.
نخود: نه منظورم کوکوی سیب زمینی بود.
لوبیا: آخه کوکوی سیب زمینی توش گوشت داره؟
نخود: آهان، نه، ولی آخه کتلت هم سیب زمینی نداره.
لوبیا:...*
تا اینجا یعنی نخود به عمرش کتلت درست کردن ندیده. یا به عبارتی کتلت رو جز تو بشقاب ندیده. حالا به ادامه ماجرا توجه کنین.
چند لحظه بعد.
نخود: می گم ادویه هاشو بهش زدی؟
لوبیا:...
نخود: این تخم مرغش کمه ها.
لوبیا:...
نخود: می گم این رب نمی خواد؟
لوبیا:...
نخود: مطمئنی؟ می خوادها باور کن.
لوبیا:..
نخود: بسه شه. دیگه نمی خواد اینقدر ورزش بدی. الان خوب شده.
لوبیا:...
نخود: ببین انقدر نباید روغن بریزی. کتلت زیاد روغن نمی بره.
لوبیا:...
نخود: زیرش زیاده ها. الان می سوزه.
لوبیا:...
نخود: درش رو چرا می ذاری؟
لوبیا:...
نخود: بسه دیگه الان باید بر گردونیش.
لوبیا:...
نخود: درش رو چرا نمی ذاری؟ نمی پزه ها.
لوبیا:...
نخود: ...
لوبیا:...
*نقطه چین ها را با عبارت دلخواه پر کنید.
Posted by
Loobia
at
۱۵:۰۲
|