۱۳۸۷ مرداد ۱۰, پنجشنبه

ماهی‌هایی که جیغ می‌کشند و غیره:


1. می‌گن یکی از مشکلات فرهنگی ما اینه که کار گروهی بلد نیستیم بکنیم. تو کارها مشارکت نمی‌کنیم. تقسیم‌کار نمی‌کنیم. راستش لوبیا اصلاً این موضوع رو قبول نداره. مثال سادش اصلاً خود لوبیا. بهترین وقتها برای لوبیا وقتهاییه که نخود اینجاست. انقدر خوبه. به‌به! کارها تقسیم می‌شه. مثلاً عصر که میان خونه، نخود همه ظرفهای جمع‌شده را می‌شوره! لوبیا بهش یادآوری می‌کنه که مبادا بعضی‌ها رو جا بذاره! یا مثلاً لوبیا ابراز خستگی می‌کنه، نخود شام رو می‌پزه! بعد نخود میز رو می‌چینه، لوبیا شام رو می خوره! بعد لوبیا از بس خورده داره می‌ترکه، دیگه نمی‌تونه کاری کنه، اون‌موقعست که نخود بقیه کارا رو هم می‌کنه. ولی نه‌که فکر کنین لوبیا هیچ‌کاری نمی‌کنه‌ها! لوبیا تمام مدت همفکری می‌کنه. یعنی واقعاً یک تقسیم کار بسیار عالی برای اینکه کارها فقط رو دوش یک‌نفر نباشه.

2. اینجا لوبیا دوتا ماهی قرمز داره. همون دوتا که برای عید خریده‌بود. گهگداری این ماهی‌ها یک صدای عجیبی از خودشون درمیارن. راستش لوبیا تا حالا صدای ماهی نشنیده بود. اولهاش لوبیا احساس می‌کرد تنگشون داره ترک می‌خوره. صداش مثل صدای ترک‌خوردن استکان سردی هست که توش آب داغ بریزین. لوبیا هرچی دور و بر تنگ رو نگاه می‌کرد خبری از ترک نبود. گاهی به‌نظر میاد صدای کشیده‌شدن خیلی محکم دست روی شیشه هست. همون قرچ تمیزی! ولی آخه ماهی قرمز مگه چقدر زور داره که خودش رو اینطوری بکشه به بدنهٔ تنگ؟ لوبیا دقت که کرد دید موقعی که این صدا رو از خودشون درمیارن حتی نزدیک بدنهٔ تنگ هم نیستند. حتی نزدیک سطح آب هم نیستند که بشه براش یه تئوری دیگه تراشید. یعنی این ماهی‌ها واقعاً جیغ می‌زنن! و صدای جیغشون هم تو آب دمپ نمی‌شه! نکتهٔ جالب اینجاست که وقتی دو سه روز باشه که غذا نخورده باشن این صدا رو از خودشون درمیارن. یعنی دارن لوبیا رو صدا می‌زنن بهشون غذا بده؟ این اولین باری نیست که لوبیا ماهی قرمز داره. چطور هیچ‌وقت نفهمیده بود که ماهی‌ها چنین صدایی می‌دن؟ لوبیا به هر کی هم می‌گه کسی باور نمی‌کنه. یعنی اینها ماهی‌های ویژه‌ای هستند؟

3. والدین محترم، لطفاً از ننر کردن بیش از حد کودکان خود بپرهیزید. مردم وظیفه ندارند فرزند تحفهٔ شما را تحمل کنند. سعی کنید به کودک خود آداب صحبت کردن و رفتار اجتماعی را بیاموزید. کودک دلبند شما تا سنین 23-25 سالگی باید حداقل از بار معنایی کلمات و تفاوت فحش و تعارف و شوخی اطلاعات مختصری داشته باشد!

4. لوبیا دلش برای خونوادش خیلی تنگ شده. دلش برای پدر و مادرش خیلی خیلی تنگ شده. یعنی دوباره کی می‌شه ببیندشون؟ این روزها خیلی بهشون فکر می‌کنه. خیلی زیاد.
-----------
بعداً نوشت: دیشب لوبیا راجع‌به این ماهی‌های افسانه‌ایش اینجا نوشته. امروز صبح می‌بینه نصف دم یکیشون رفته. کلی نشسته غصه‌خورده. الان هم داره می‌ره براشون داروی دم‌خوره بگیره. یعنی ماهیه خوب می‌شه؟
بعداًتر نوشت: لوبیا یک قطرهٔ آبی رنگ برای ماهی‌ها خریده. روش نوشته تا 48 ساعت خوبشون می‌کنه. گفته یک قطره بریزین تو یک گالن آب (تقریباً 4 لیتر). این طفلکها آبشون یک لیتر هم نیست. رو ظرف دارو نوشته ممکنه سرطان‌زا باشه. یک رنگ سمجی هم داره. الان یک کمش ریخته روی دستم هرچقدر می‌شورم پاک نمی‌شه. اینه که لوبیا نمی‌خواد محلولشون رو تو ظرف‌های خودشون درست کنه. به اندازهٔ کافی هر‌روز با مواد سرطانزا کار می‌کنه. لوبیا نشسته با دقت یک قطره رو با چاقو به چهارقسمت مساوی تقسیم کرده یک چهارمش رو ریخته تو آب اینا! حالا هی نشسته تماشا می‌کنه می‌بینه اینا بی‌قراری می‌کنن، هی می‌بره آبشون رو نصف می‌کنه دوباره آب می‌ریزه مبادا اوردوز شن. حالا یعنی این دوباره دم در میاره؟ لوبیا دقت کرده دیده اون‌یکی هم یه‌کوچولو از بالهٔ پشتش خورده‌شده. نکنه این یکی خیلی وقته مریض شده لوبیا نفهمیده؟
آقاههٔ ماهی‌فروش می‌گفت این ماهیها رو نباید تو تنگ نگه‌داشت. حتماً باید تو آکواریم باشن و آبشون دایم فیلتر بشه.

۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه

این افکار گوریده به هم (ویرایش شد):
..
..
پیش نوشت: نظر به اینکه لوبیا می خواد چیزهایی که امروز تو ذهنش تلنبار شده رو بنویسه و بره بلکه یک کم هم به چیزی به نام زندگی برسه، فلذا برخوانندگان محترم اوجب (واجب تر) است که توجه کنند که:
.
الف: انتظار متن منطقی نداشته باشند.
ب: انتظار لینک و رفرنس نداشته باشند که عامل اصلی وبلاگ ننوشتن همانا این لینک گذاشتن وقت گیر است.
ج: این یک پست تجسمی بوده و برشماست که هر نتیجه ای دلتون خواست ازش بگیرید.
د: این یک پست داینامیک بوده و قابلیت تغییر و تصحیح و تکمیل و تهذیب و تلطیف و تشدید وتنفیذ و تکذیب وغیره دارد.
.
و اما:
.
1. لوبیا امروز داشت با دوستی که تازه ازدواج کرده بود صحبت می کرد که سر درد و دل دوستش باز شد و شروع کرد به گله و شکایت که از روز اول این همسر و خونوادش شروع کردند به پیچوندنش و همه جا با لبخند حرف خودشون رو پیش بردن.
یکی از گلایه‌هاش راجع‌به شروط ضمن عقد بود. اینکه می‌گفت محضردار آشنای خودشون بود و حاضر نشده‌بود بهش اجازهٔ طلاق بده و خیلی مطمین بود که خانوادهٔ داماد بهش سپرده بودند و اینکه چطور امضای شروط ضمن عقد رو به روز آخر که فرداش عروسی بوده کشوندن و وادارش کردن به گروکشی بین مهریه و این شرایط. بعد هم سر درددلش باز شده‌بود که حالا این شروط ضمن عقد هم که اعتبارشون در حد کشک هستش. مثلاً اجازهٔ سفر هم که داشته‌باشی بازهم ادارهٔ گذرنامه ازت اجازهٔ محضری به تاریخ روز می‌خواد و اون هیچ اعتباری عملاً نداره و همین‌طور حرف رفت ورفت و کشید به این سوراخهای قانونی و...و...و
.
2. اخبار جدید حاکی از اینه که:
لایحه حمایت از تخریب خانواده با همون شکل ناقصش تصویب شد.
آقای موسی قربانی ضمن دفاع از چند همسری و ضمن ابراز اینکه این بند مذکور اتفاقاً بهترین بند هست فرمودند که "به شما زنها هرچه بدهند کوتاه نمی آیید".
از کمیسیون حقوقی مجلس شنیده شده که: اين ماده، کاملاً مطابق شرع است و جنجال را هم شما ايجاد کرديد. اين ماده شرعي است و در مجلس هم به تصويب مي رسد و هيچ کس جرات و حق مخالفت با آن را ندارد.»
و حمایت همه جانبهٔ این روزها از چند همسری ...!
اصولاً چیزی که لوبیا سردر نمیاره اینه که مگه تا حالا چندزنه بودن و صیغه و این چیزها ممنوع بوده یا وجود نداشته که انقدر اخیراً تلاش شدید برای توجیه و تبلیغش می‌شه؟ آقایون قانون‌گذارها! این سفره همیشه پهن بوده و هنوز هم. اینهمه تلاش و تکاپو برای چیه؟
..
3. تبلیغ شدید برای حذف زن و جایگزینی اون با منزل/مادر بچه ها/ والده آقا مصطفی (خانواده)
الف: از اجتماع:
سهمیه بندی جنسیتی دانشگاهها
ب: از نظر فیزیکی:
هیچ برجستگی از بدن زن نباید مشخص باشه
بریدن کله و سینه مانکنها
پافشاری به خطرات بدحجابی (بخوانید دیده شدن زن) به عنوان ریشهٔ تمامی مشکلات!
ممنوعیت نشستن خانم‌های مانتویی در ردیف اول تالار وحدت!
رادان: خودروهای با سرنشین بدپوشش دوماه توقیف می‌شوند.

ج: حتی کلمهٔ زن
مثل تغییر نام هرچیزی توش زن بوده به خانواده
فیلتر گستردهٔ سایتهایی که دغدغهٔ این اسمش رو نبر رو داشتن
..
4. تبلیغ شدید برای جا انداختن صیغه
.
5. همینجوری لوبیا داره اینترنت رو شخم می‌زنه و این چیزها هم همه تو کلش به‌هم ربط پیدا می‌کنه و نمی‌کنه که لوبیا می‌رسه به وبلاگ سیبیل‌طلا. سیبیل‌طلا اومده تو کامنتهای پست قبلیش یه ایده‌ای رو مطرح کرده که می‌گه صیغه فقط هم برای آقایون خوب نیست و فقط هم به‌درد چند زنی نمی‌خوره. زنی که صیغه می‌شه دیگه لازم نیست از شوهرش اطاعت مطلق داشته باشه و اجازهٔ کار و تحصیل و محل زندگی و کجا می‌ری کجا میای و سفر و طلاق و همه‌چیز رو سرخود داره. حالا زنهایی که استقلال مالی دارن بیان به جای ازدواج دایم صیغه 99 ساله کنند. یا نه؟ بیان صیغهٔ کوتاه مدت کنند هی واسه خودشون تمدیدش کنند. یعنی به همهٔ قوانین موجود ازدواج دهن‌کجی کنند و با هرکی دلشون خواست هرچقدر دلشون خواست زندگی‌کنند.
.
6. بند پنج دلیلی بر موافقت یا مخالفت لوبیا با صیغه یا سبیل طلا نیست.
.
7. به پیش‌نوشت "ج" توجه شود.
.
8. لوبیا لینکها رو بعداً کم‌کم اضافه می‌کنه.
.
9. به پیش نوشت "د" توجه شود.
.
10. لوبیا رفرنس بعضی از مطالب رو اضافه کرد و متن رو کمکی ویرایش کرد.
.
11. لوبیا مطلب سبیل طلا رو که خونده بود به عملی بودن و یا خوب یا بد بودنش کاری نداشت. داشت فکر می‌کرد برای مثلاً دوست مذکور در شمارهٔ یک، آیا چنین ایده‌ای می‌تونسته به جای گروکشی بین مهریه و شرایط ضمن عقدی که هیچ تضمینی هم درش نیست کاربردی داشته باشه؟
.
12. لوبیا کلاً زیاد ایدهٔ سبیل طلا رو اینجا قابل بحث نمی‌دونه. سبیل‌طلا از مزایای صیغه برای طبقهٔ زن مستقل که دستش تو جیبش می‌ره حرف می‌زنه و با دید‌ کلی "رابطهٔ آزاد" از این ایده دفاع می کنه. لوبیا نگرانیش از تبلیغ زیاد از حد و ریختن قبح چند‌زنی دائم و موقت هست. وگرنه تا الان هم قانون بازدارنده‌ای وجود نداشته. این از بین رفتن قبح عمل برای اقلیت موجود طبقهٔ خاص مد نظر سبیل‌طلا موضوعیتی نداره. زن مستقل آگاه از خانوادهٔ غیر سنتی در ازدواج دائم هم از قانون بدوی حاکم یا حتی عرف اکثریت پیروی نمی کنه و ترازهای خودش رو برای نحوهٔ زندگیش داره و برای مقابله با قوانینی که سد راهش هست هم اهرمهای خودش رو داره.


-------------

پ.ن: لوبیا نشسته دستی تمام کامنتهای قبلی رو کپی پیست کرده تو سیستم جدید! کار و زندگی که نداره شکر خدا.

پ.ن.2: لوبیا واقعاً اگر می‌دونست این کامنت‌دونی جدید انقدر با استقبال مواجه می‌شه زودتر عوضش می کرد خوب. اما هنوز فونت و سایزش خیلی بده. آیا کسی می‌دونه چطور باید درستش کرد؟ کلاً این کامنتدونی جدید دوخط دستور داره که حوالش می‌ده به خود هالواسکن و عملاً به نظر می‌رسه کاربر کنترلی روش نداره! یا لوبیا داره اشتباه می‌کنه؟ یا چی؟


۱۳۸۷ تیر ۲۹, شنبه

معضل لوبیا با یک معلم سابق و یک دوست خیلی خوب فعلی:
.
این لوبیا یه معلمی داشت یه روزایی مثلاً اسمش رو بذار "رزماری شهدگلی". این خانوم شهدگلی که خیلی هم جوون بود، کلی آدم خوش‌برخورد و مهربونی بود. خیلی هم باسواد بود و تو کارش وارد بود. اینجوری بود که تقریباً با همهٔ بچه‌ها دوست بود و همیشه هم دور و برش شلوغ بود. حالا یا برای درد دل، یا برای سوال درسی پرسیدن. لوبیایی که من باشم که همیشه ترجیح می‌داد همهٔ سوالهاشو از خانوم شهدگلی بپرسه تا استاد مربوطه. حتی بعدها که لوبیا سرکار رفت هم گاهی از خانوم شهدگلی مشورت می‌گرفت. می‌دونم که خیلی‌های دیگه هم همین رابطه رو با خانوم شهدگلی داشتند. لوبیا هم که این وسط تنها دختر جمع بود شانس این‌رو داشت که رابطش با خانوم شهدگلی یک‌کم هم نزدیکتر بشه. مثلاً مثل ورزشگاه رفتن با خانوم شهد گلی تو ساعت ناهاری یا مثلاً یه بعداز ظهر تعطیل فرهنگ‌سرا رفتن. ولی خوب رابطه هرچند هم راحت و صمیمانه، ولی به هرحال رابطهٔ معلم و شاگردی بود و خانوم شهدگلی همیشه خانوم شهدگلی بود.

همون روزها بود که خانوم شهدگلی ازدواج کرد و گفت که داره می‌ره آمریکا. یک روز همهٔ بچه‌ها رو برد بیرون ناهار داد و برای جشن عروسیش لوبیا رو هم دعوت کرد. ایمیلی رد و بدل شد و بعد مدتی هم که خانوم شهدگلی دیگه از ایران هم رفت و ارتباط به گاهی ایمیل زدن محدود شد. البته این وسط هربار خانوم شهدگلی می اومد ایران به همهٔٔ بچه‌های اون دوره که شاگرداش بودند و حالا هر کدوم یک گوشه‌ای مشغول بودند خبر می‌داد و همه رو جمع می کرد. بچه‌ها هم انقدر دوستش داشتن که همه هرجا که بودند حتماً یک وقتی رو برای دیدن خانوم شهدگلی خالی می‌کردند. حتی یکی از بچه‌ها از شیراز میومد تهران که دوباره خانوم شهدگلی و همکلاسیهای قدیمیش رو ببینه..

گذشت و گذشت تا اینکه لوبیا هم عازم بلاد غربت شد. این سفر باعث شد ارتباط لوبیا با خانوم شهدگلی دوباره بیشتر بشه. تلفنها و راهنمایی‌خواستن‌ها و بعداز رسیدن هم گاهی تماس‌گرفتنی و گپ و صحبتی. اما شهر خانوم شهدگلی خیلی از لوبیا سرا دوره و کلاً هم هرکسی اینجا یک سر داره و هزارتا سودا. این بود که لوبیا فکر نمی‌کرد بتونه خانوم شهدگلی رو هیچ‌وقت ببینه. البته لوبیا دوست و آشناهای دیگه ای هم اون اطراف داره. خلاصه روابط لوبیا با خانوم شهدگلی در حد گاهی تلفن زدن بود و احوالپرسی. تا اینکه سفری برای لوبیا پیش اومد به یکی از شهرهای اطراف خانم شهدگلی که از قضا شهر بسیار دیدنی و زیبایی هم هست. لوبیا به چندتا از دوستهاش که اونورها زندگی می کردند از جمله خانم شهدگلی رفتنش رو خبر داد که بلکه بشه بعضی هاشون رو دوباره ببینه. بگذریم از اینکه چقدر خانم شهدگلی به لوبیا اصرار کرد که کلاً این چند روز رو به‌جای هتل بره پیش اونها. ولی خوب نمی‌شد دیگه. آخه کی پا‌می‌شه چهار روز می‌ره خونهٔ معلمش؟ تازه لوبیا که همسر خانوم شهدگلی رو نمی‌شناخت. ما ایرانی‌هام که به تعارف عادت داریم. هرچند تعارف هم اومد نیومد داره و بالاخره ایرانی‌ها انقدر مهمون‌نواز هستند که رو حرفشون بمونند. ولی آخه نمی‌شه که. حالا بالاخره لطف ایرانی و مهموندوستی جای خود. اما گربه هم باید حیا داشته‌باشه. مخصوصاً که این زمان مصادف بود با مشکل شدیدی که برای کمر خانوم شهدگلی پیش‌اومده بود. کمردرد شدیدی که باعث بستری شدن شده بود و خانوم شهدگلی رو تا مدت زیادی به استراحت مطلق مجبور کرده بود. وقتی لوبیا رفته بود شهر اونها، تازه یک هفته بود که خانوم شهدگلی با قید 534 احتیاط دوباره اجازه پیداکرده بود بره سرکار. از لطف بی‌اندازهٔ خانوم شهدگلی همین رو بگم که توی این شرایط، در کمال بهت و حیرت لوبیا، همراه با همسر عزیزشون یک روز کامل رو به لوبیا اختصاص دادن و تمام دیدنیهای شهر رو به لوبیا نشون دادن. خانم شهدگلی تمام اون‌روز رو با اون کمر مشکل‌دار تو ماشین نشسته بود و لوبیا تمام وقت فکر می‌کرد: آخه چرا؟ خلاصه که کلی این خانوم شهدگلی و همسرشون توی اون سفر لوبیا رو شرمنده کردند. مضاف به اینکه خیلی جدی به لوبیا نشون دادند که حرفی که می‌زنن عادت تعارف ایرانی نیست. از اونهایی که اومد نیومد دارن! از سر لطف زیاد و مهربونی و صداقتشون هست. از اون لطف و محبتها که تو دیار غربت کم می‌بینی. اینکه بعد از سالی و اندی تنهایی و دوری از هرنوع دوست و آشنایی، ببینی هنوز دوستی هست که اینقدر بی‌ریا باشه، توی دلت خیلی گرم می‌شه. از اونجا بود که دیگه ارتباط لوبیا با خانوم شهدگلی از یک ارتباط رسمی ولی صمیمانهٔ شاگرد با معلمش خارج‌شد و در واقع اون بخش رسمیش حذف‌شد. بعد از اون بازهم موقعیتهایی پیش اومد که لوبیا و خانم شهدگلی همدیگه رو ببینن. لوبیا بره خونشون بمونه. اونها بیان پیش لوبیا و ....


اما این وسط یک مشکل وجود داره! اونهم چه مشکلی! خانمان‌برانداز! جگرسوز! از همه مهمتر حیثیتی! اصلاً ناموسی! یعنی خیلی خفن! آخه شما درنظر بگیرین. لوبیا 6 سال خانم شهدگلی رو "خانم شهدگلی" صدا زده. اما حالا مخصوصاً تو آمریکا که استاد دانشگاه رو صدا میکنی "سام"، رییس شرکتت رو صدا می‌کنی هی! "ناتالی"، و همسایه 98 سالت رو "جک" صدا می‌زنی دیگه اگر دوستت رو "خانوم شهدگلی" صدا کنی به‌نظر خیلی نامربوط میاد. مخصوصاً کلی باعث خندهٔ همسر خانوم شهدگلی میشه. مخصوصاً که وقتی لوبیا نتونه خانوم شهدگلی رو با اسم کوچیک صدا کنه، قطعاً همسرش رو هم نمی‌تونه! اینه که برای اضافه‌شدن به طنز ماجرا اسم ایشونم شده "آقای خانوم شهدگلی!" آخه انصاف بدین مردم. من لوبیا چجوری بعد از شش سال که اسم یک‌نفر "خانوم شهدگلی" هست یکدفعه بیام صداش کنم "رزماری"؟ یا از اون سخت‌تر "رزی"؟ نه واقعاً. آخه چجوری؟ البته لوبیا داره خیلی تلاش می‌کنه‌ها! ولی خوب الکی که نیست. ترک این عادت احتیاج به سالها ریاضت و تمرین و مراقبه داره.


آخه آی مردم! این انصافه که انقدر این "آقای خانوم شهدگلی" به لوبیا بخنده؟


۱۳۸۷ تیر ۲۵, سه‌شنبه

روزمرهٔ لوبیایی:
..
..
1. خوب به سلامتی لوبیا سیستم نظرخواهیش رو عوض کرد. حالا لوبیا امیدواره دیگه کسی با این جدیده مشکلی نداشته باشه. ولی مسیله اینه که کامنتهای قبلی همه پرید! آیا کسی می‌دونه اونها رو چجوری می‌شه بازیافت کرد؟
..
2. این لوبیا یه مدتیه داره از گودر استفاده می‌کنه که دیگه اگه خدا بخواد به سلامتی با یک کلیک ببینه کی چی گفته و دیگه هی از صبح تا شب نشینه اینور و اونور کلیک کنه. اما اینطوری انگار نه انگار اصلاً وبلاگ خونده. وبلاگ خوندن خوبیش به کلیک کردنش و از این سوراخ به اون سوراخ سرک کشیدنشه انگار. همهٔ خوبیش به دیدن رنگ و روی صفحه و تجسم حال و هوای نویسندهٔ وبلاگ و دیدن کامنتها و جوابها و سرک کشیدن به اون لینکهای بغل بعضی صفحه‌هاست. اصلاً اینطوری خوندن تو یک صفحهٔ سیاه و سفید هیچ حسی به لوبیا منتقل نمی‌کنه. انگار چک لیست کارهای روزانشو نگاه می‌کنه! فرق گودر خوندن با یکی یکی کلیک کردن و سرک کشیدن مثل فرق ایمیل گروهی به همهً دوستها فرستادن هست با رودررو دیدن تک‌تک‌شون و وقت گذاشتن و احیاناً یه چایی هم با هم خوردن.
..
3. آآآآی مردم گودر خون، لینکهای اون بغل صفحه ها رو از دست ندین.
..
4. دیدین تا حالا یکی داوطلب یک کاری بشه، بعد صبح تا شب بشینه فکر کنه چجوری از زیرش دربره؟ حالا دیدین یکی یه کلاس الکی داوطلبانه برداره. براشم پول بده بعد حتی اون‌روهم نره؟ وقتی‌هم می‌ره کلاً هیچ کاریش رو هم نکنه؟
..
5. اون یه نقر نابغهٔ شماره 4،‌ که اصلاً هم اسمش لوبیا نیست اول قرار بوده مثلاً روزهای دوشنبه صبح زود و جمعه‌ها دوساعت داوطلبانه بره یک کاری رو انجام بده. بعد یک مدت دیده دوشنبه صبح بیدار شدن سخته، رفته روزش رو عوض کرده انداخته سه‌شنبه. اومده خونه می‌بینه دوشنبهٔ هفتهٔ آینده و هفتهٔ بعدترش کلاً تعطیل بوده. یعنی خودش تنهایی اینکار رو کرده‌ها. کسی کمکش نکرده.
..
6. همون تنبل شمارهٔ چهار و نابغهٔ شمارهٔ پنج دوباره چند وقت پیش رفته دقیقاً هفتهٔ قبل از جمعه‌ای که همه‌جا تعطیل بوده، تاریخ جمعه‌هاشم عوض کرده. اینبار از نبوغش به‌تنهایی استفاده نکره ها! تجربه هم البته مهم بوده!
..
7. چند روزه هوای لوبیاسرا گرم شده. گرم که می‌گم یعنی 36-37 درجه. اینجا این گرما غیرمعموله. به همین دلیل خونه‌ها معمولاً وسیلهً خنک‌کننده ندارند. امروز یه نفر از لوبیا می‌پرسه این هوا تورو یاد ایران نمی‌ندازه؟ لوبیا می‌گه ولی فرقش اینه که اونجا ما همه‌جا کولر و تهویه داریم. ولی اینجا باید گرما رو تحمل کنیم. اما لوبیا نمی‌گه اونجا هوا می ره بالای 40 درجه. لوبیا دیگه نمی‌گه اونجا تمام روز با مقنعه و مانتو و شلوار عرق می‌ریخته. لوبیا دیگه نمی‌گه تاکسی‌ها هرچقدر هم که نو بودن هیچ‌وقت کولرشون رو روشن نمی‌کردند. لوبیا نمی‌گه حتی وقتی می‌خواست آژانس بگیره باید تأکید می‌کرد ماشین کولردار بفرستن. لوبیا از اتوبوس که دیگه اصلاً حرف نمی‌زنه. لوبیا اصلاً به‌روی خودش نمیاره که این‌روزها حتی تو خونه‌ها و اداره‌ها هم ممکنه کولر و تهویه باشه. ولی برق...! لوبیا می‌گه بذار این یک بار رو با خودشون فکرکنن ماهم مثل این کشورهای عربی هستیم. تو اوج گرما وسط کویر خشک هیچ گرمایی حس نمی‌کنیم.
------
پ.ن: به سلامتی انگار این کامنتدونی کار می‌کنه. بیام سر فرصت یک کم باهاش ور برم ببینم می‌شه بهترش کرد یا نه.:)

۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه

مد جدید و لوبیای حیران:

لطفاً یک نفر به لوبیا بگه آیا این مد جدید هست که لوبیاهای جوان دایم بگن من که اصلاً به عمرم تو خونه کار نکردم. همهٔ کارامو مامانم می‌کرد و اینا. چمیدونم والله. لابد مد شده دیگه. این لوبیا خیلی از دنیا پرته. فکر می‌کنه هنوز باید خونهٔ مثل دسته‌گل و سفرهٔ هفت‌رنگ رو تو چشم بقیه کرد. حالا اتفاقاً مد بدی هم نیست. خیلی کاهارو راحت می‌کنه. ولی دیگه چرا در راستای اثبات هرچه بیشتر مد روز بودنتون دیگه خودتون رو به خنگی می‌زنین؟ یا نکنه اونم مد شده؟

حالا چطوری شده لوبیا از این مد روز باخبر شده. والله از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، ترمی که گذشت اینجا تو دانشگاه لوبیاسرا دوتا دانشجوی تازه‌وارد از ایران اومدن . از اونها که لیسانسشون تازه داغ داغ از تنور دراومده، جوهرش داره چکه می‌کنه. مثلاً شما فرض کن "شنبلیله" و "ریحون". لوبیا فکر می‌کنه خیلی برای یک تازه‌وارد سخته که تنهایی بخواد اینهمه تغییر رو تحمل کنه. اینه که لوبیا سعی می‌کنه هر تازه‌واردی که میاد، تا دو‌سه ماه اول که یک‌کم راه و چاه دستش بیاد، هر کمکی که می‌تونه بهش بکنه. یکی از کارهای مهم که لوبیا می‌تونه توش کمک کنه، خونه گرفتن و خونه تجهیز کردن هست و البته بعدش هم خریدهای هفتگی. مخصوصاً که تازه وارد تا مدتی ماشین نداره و اینجا هم که هر محلی یک دکون بقالی توش نیست و راهها تقریباً دوره.

خلاصه اولین باری که لوبیا با این مد جدید هرچه بهتر آشنا شد یکی از همین خریدها بود. نه‌اینکه بگین لوبیا قبلاً نمی‌دونست‌ها. لوبیا قبلاً هم تو این وبلاگ‌ها و اینها نهایت اشمئزاز جوانان جدیدالتأسیس رو از کارهای بی‌کلاسی که مربوط به زندگی روزمره بشه دیده‌بود. ولی این‌بار دیگه از نزدیم رفت تو چشمش!

یک روز لوبیا اینها رو برداشته برده یک شهر دیگه که توش یه فروشگاه خیلی بزرگ حاوی شیرمرغ تا جون آدمیزاد داره و ضمناً از بقیهٔ جاها ارزون‌تر هم هست که شنبلیله و ریحون تمام خریدهاشون رو بکنن. خب لوبیا اصلاً انتظار نداره اینا بدونن چی بیشتر لازم دارن، چی کمتر یا از هرچی چه سایزی و این چیزها. اینه که تمام وقت خرید باهاشون بود. حالا این وسط ریحون برگشته می‌گه: "جارو هم لازمه آدم بخره؟" لوبیا مونده چی بگه که خودش ادامه می‌ده: "آخه خوب آدم اگه چیزی نریزه که خونه کثیف نمی‌شه!" " به‌جاش برای اتاقم یک سطل آشغال می‌ذارم!" لوبیا با خودش می‌گه خب لابد مهم نیست براش. چی بگه آخه یک لوبیا؟ بعد مهندس کل ذکاوتش رو به کار انداخته می‌گه: "فقط ممکنه مثلاً یک‌وقت بشقابت برگرده که اونهم خوب آدم مواظبه. بچه که نیست!"

گذشته یک کم، لوبیا می‌بینه اینا تمام خریدشون رو کردن ولی هردوشون از جلوی هرچیزی که مربوط به تمیز کردن حمام و دستشویی بشه، اعم از مواد شوینده یا برس و اینجور چیزها یک جوری ردشدن که چشمشون هم بهش نیفته. لوبیا می‌گه این چیزهاتون رو هم بخرین. چون من دیگه هفتهٔ دیگه نمیارمتون اینجا. دوتایی برگشتن می‌گن نه. لازم نمی‌شه! بعد یکصدا توضیح می‌دن: "حموم که تمیزه خودش! توالتهای اینجا هم که هردفعه خودش یک‌عالمه آب می‌ریزه. دستشویی هم که فقط خودمم. مواظبم کثیف نشه!"

یعنی لوبیا تا دوروز داشت سر خودش داد می‌کشید. آخه یعنی اینا فکر می‌کنن مثلاً مادرشون چون خیلی علاقه داشته خونه رو جارو می‌زده؟ مثلاً چون حوصلش سرمی‌رفته! یا چون کسی تو خونه از سطل آشغال استفاده نمی‌کرده و اهل منزل از کف اتاق استفاده می‌کردند؟ یا مثلاً توالت رو واسهٔ این می‌شسته که کسی کارش تموم می‌شده آب نمی‌ریخته؟ یا چون خیلی کار مفرحی بوده و مادرشون از این کار لذت می‌برده؟ یا شاید منظور از دستشویی و توالت کثیف اون بین راهی‌هاست که توش پر کارهای هنری ملت و مگس هست؟ یا این دوتا دختر گنده به عمرشون ندیدن کسی حمام رو بشوره، که متفق‌القول می‌گن اونکه خودش تمیزه؟

دوروز بعد لوبیا رفته در خونهٔ شنبلیله. شنبلیله می‌گه لوبیا بیا ببین چی‌کار کنم؟ تو سطل آشغال آشپزخونه کیسه نذاشته بودم، حالا کثیف شده بوی گند گرفته. لوبیا در حال کندن موهاش می‌گه آخه وقتی داشتی زبالهٔ خیس توش خالی می‌کردی فکر نکردی سطلت گند می‌شه؟ می‌گه خوب نه. آخه من که هیچ‌وقت تو خونمون کار نکرده بودم. همه کارا رو مامانم می کرد. حالا چی کارش کنم؟
-یعنی چی چی‌کارش کنم؟ خوب بشورش.
- آخه کجا؟ اینجا که حیاط نداره؟
-تو وان حموم.
-اَييييييي! آخه کثیفه.
-اییییی؟ آبش رو خوب تو توالت خالی کن؟
-اه اه. من‌که بدم میاد دست بزنم! آخه تو خونه من هیچ‌وقت هیچ‌کاری نمی‌کردم. همهٔ کارها رو مامانم می کرد.
- (تو دلم می‌گم: لابد می‌خوای من برات بشورم؟) خب چی کارش می‌خوای بکنی؟
- می‌ندازمش دور، یک سطل نو می‌خرم.
-یعنی فکر می‌کنی کیسه بذاری دیگه کثیف نمی‌شه؟

ریحون اومده می‌گه: "انقدر هوس دوغ کردم." می‌گم خوب درست کن. کاری نداره که. خیلی جدی می‌گه: "بلد نسیتم آخه. چجوری درست می‌کنی؟ آخه من تو خونه هیچ‌وقت کار نمی‌کردم. همهٔ کارها رو مامانم می‌کرد." می‌گم لابد منظورش اینه که دوغش خوشمزه نمی‌شه. یک‌کم توضیح دادم. با تعجب و دهن باز نگام می‌کنه می‌گه: "دوغ رو با ماست درست می‌کنین؟"

از این‌جور چیزها فراوونه خلاصه. والله لوبیا گیج شده. نمی‌دونه اینا واقعاً یعنی نمی‌دونن؟ اگر هم نکردن،‌هیچ‌چیزی هم به عمرشون ندیدن؟ خودشون رو می‌زنن به اون راه؟ هرچی بیشتر خودت رو بزنی به اون راه، یعنی امروزی‌تری؟ تکرار اینکه تو خونه مادرتون نقش مستخدمتون رو داشته خیلی باعث افتخاره؟ کارهای روزمره جدیداً موجب سرافکندگی شده؟ با مد جدید باید هر روز بیسکوییت خورد و تو کثافت زندگی کرد؟ لوبیا خیلی از مرحله پرته؟ نیازهای اولیهً بشر جدید تغییر کرده؟ یا چی؟

۱۳۸۷ تیر ۱۸, سه‌شنبه

برنامهٔ آینده:

لوبیا حرفهای زیادی برای گفتن داره. سوژه های زیادی تو سرش وول می‌خورن. لوبیا هرروز و هر دقیقه همهٔ سوژه‌هاش رو با خودش مرور می‌کنه که یادش نره. آخه رو کاغذ هم که یادداشت کنه، اگر دائم با خودش تکرارش نکنه حسش از بین می‌ره. همیشه همین‌طوریه. انقدر حسش از بین می‌ره که دیگه لوبیا از نوشتنش منصرف می‌شه. حالا لوبیا گفت بیاد اینجا بگه چیا تو کلش وول می‌خورن که مجبور شه زودتر تو رودرواسی همین چند تا خوانندش هم که شده حتماً بنویستشون. پس به زودی در این مکان پستهای زیر نصب می‌شوند. چون اگر نصب نشوند، واقعاً حیف می‌شوند.

این پستها عبارتند از:
ماهیهایی که جیغ می‌زنند
اندیشه‌های لوبیایی در نقش مردم در اقتصاد
ننر کردن فرزندان
مد جدید و لوبیای حیران
معرفی مادام تحفه و موسیو بدذات
ماجراهای لوبیا و مادام تحفه و موسیو بدذات (شاید این بخش سریالی باشد)
مشکلات لوبیا با دستورات خودشناسی
لوبیا و آموخته‌هایش از ذهن
معضل لوبیا با یک معلم سابق و یک دوست خیلی خوب فعلی
وقتی لوبیا تازه وارد آمریکا شده بود
چرا لوبیا زندگی در آمریکا را دوست دارد
چرا لوبیا زندگی در آمریکا را دوست ندارد
چی‌شد که اینجوری مد شد؟
ماجرای دختر سعودی
لوبیا و ترسهای درونی‌شده‌اش یا لعنت به ...


حالا، تا چه پیش آید.

۱۳۸۷ تیر ۱۲, چهارشنبه

آشپزی نخود لوبیایی:

نخود: داری چی درست می کنی؟

لوبیا: کتلت.

نخود: کتلت سیب زمینی؟

لوبیا:؟؟ کتلت کتلته دیگه... کتلت فقط یه جوره.

نخود: نه منظورم کوکوی سیب زمینی بود.

لوبیا: آخه کوکوی سیب زمینی توش گوشت داره؟

نخود: آهان، نه، ولی آخه کتلت هم سیب زمینی نداره.

لوبیا:...*


تا اینجا یعنی نخود به عمرش کتلت درست کردن ندیده. یا به عبارتی کتلت رو جز تو بشقاب ندیده. حالا به ادامه ماجرا توجه کنین.

چند لحظه بعد.

نخود: می گم ادویه هاشو بهش زدی؟

لوبیا:...

نخود: این تخم مرغش کمه ها.

لوبیا:...

نخود: می گم این رب نمی خواد؟

لوبیا:...

نخود: مطمئنی؟ می خوادها باور کن.

لوبیا:..

نخود: بسه شه. دیگه نمی خواد اینقدر ورزش بدی. الان خوب شده.

لوبیا:...

نخود: ببین انقدر نباید روغن بریزی. کتلت زیاد روغن نمی بره.

لوبیا:...

نخود: زیرش زیاده ها. الان می سوزه.

لوبیا:...

نخود: درش رو چرا می ذاری؟

لوبیا:...

نخود: بسه دیگه الان باید بر گردونیش.

لوبیا:...

نخود: درش رو چرا نمی ذاری؟ نمی پزه ها.

لوبیا:...

نخود: ...

لوبیا:...


*نقطه چین ها را با عبارت دلخواه پر کنید.