۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه

مد جدید و لوبیای حیران:

لطفاً یک نفر به لوبیا بگه آیا این مد جدید هست که لوبیاهای جوان دایم بگن من که اصلاً به عمرم تو خونه کار نکردم. همهٔ کارامو مامانم می‌کرد و اینا. چمیدونم والله. لابد مد شده دیگه. این لوبیا خیلی از دنیا پرته. فکر می‌کنه هنوز باید خونهٔ مثل دسته‌گل و سفرهٔ هفت‌رنگ رو تو چشم بقیه کرد. حالا اتفاقاً مد بدی هم نیست. خیلی کاهارو راحت می‌کنه. ولی دیگه چرا در راستای اثبات هرچه بیشتر مد روز بودنتون دیگه خودتون رو به خنگی می‌زنین؟ یا نکنه اونم مد شده؟

حالا چطوری شده لوبیا از این مد روز باخبر شده. والله از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، ترمی که گذشت اینجا تو دانشگاه لوبیاسرا دوتا دانشجوی تازه‌وارد از ایران اومدن . از اونها که لیسانسشون تازه داغ داغ از تنور دراومده، جوهرش داره چکه می‌کنه. مثلاً شما فرض کن "شنبلیله" و "ریحون". لوبیا فکر می‌کنه خیلی برای یک تازه‌وارد سخته که تنهایی بخواد اینهمه تغییر رو تحمل کنه. اینه که لوبیا سعی می‌کنه هر تازه‌واردی که میاد، تا دو‌سه ماه اول که یک‌کم راه و چاه دستش بیاد، هر کمکی که می‌تونه بهش بکنه. یکی از کارهای مهم که لوبیا می‌تونه توش کمک کنه، خونه گرفتن و خونه تجهیز کردن هست و البته بعدش هم خریدهای هفتگی. مخصوصاً که تازه وارد تا مدتی ماشین نداره و اینجا هم که هر محلی یک دکون بقالی توش نیست و راهها تقریباً دوره.

خلاصه اولین باری که لوبیا با این مد جدید هرچه بهتر آشنا شد یکی از همین خریدها بود. نه‌اینکه بگین لوبیا قبلاً نمی‌دونست‌ها. لوبیا قبلاً هم تو این وبلاگ‌ها و اینها نهایت اشمئزاز جوانان جدیدالتأسیس رو از کارهای بی‌کلاسی که مربوط به زندگی روزمره بشه دیده‌بود. ولی این‌بار دیگه از نزدیم رفت تو چشمش!

یک روز لوبیا اینها رو برداشته برده یک شهر دیگه که توش یه فروشگاه خیلی بزرگ حاوی شیرمرغ تا جون آدمیزاد داره و ضمناً از بقیهٔ جاها ارزون‌تر هم هست که شنبلیله و ریحون تمام خریدهاشون رو بکنن. خب لوبیا اصلاً انتظار نداره اینا بدونن چی بیشتر لازم دارن، چی کمتر یا از هرچی چه سایزی و این چیزها. اینه که تمام وقت خرید باهاشون بود. حالا این وسط ریحون برگشته می‌گه: "جارو هم لازمه آدم بخره؟" لوبیا مونده چی بگه که خودش ادامه می‌ده: "آخه خوب آدم اگه چیزی نریزه که خونه کثیف نمی‌شه!" " به‌جاش برای اتاقم یک سطل آشغال می‌ذارم!" لوبیا با خودش می‌گه خب لابد مهم نیست براش. چی بگه آخه یک لوبیا؟ بعد مهندس کل ذکاوتش رو به کار انداخته می‌گه: "فقط ممکنه مثلاً یک‌وقت بشقابت برگرده که اونهم خوب آدم مواظبه. بچه که نیست!"

گذشته یک کم، لوبیا می‌بینه اینا تمام خریدشون رو کردن ولی هردوشون از جلوی هرچیزی که مربوط به تمیز کردن حمام و دستشویی بشه، اعم از مواد شوینده یا برس و اینجور چیزها یک جوری ردشدن که چشمشون هم بهش نیفته. لوبیا می‌گه این چیزهاتون رو هم بخرین. چون من دیگه هفتهٔ دیگه نمیارمتون اینجا. دوتایی برگشتن می‌گن نه. لازم نمی‌شه! بعد یکصدا توضیح می‌دن: "حموم که تمیزه خودش! توالتهای اینجا هم که هردفعه خودش یک‌عالمه آب می‌ریزه. دستشویی هم که فقط خودمم. مواظبم کثیف نشه!"

یعنی لوبیا تا دوروز داشت سر خودش داد می‌کشید. آخه یعنی اینا فکر می‌کنن مثلاً مادرشون چون خیلی علاقه داشته خونه رو جارو می‌زده؟ مثلاً چون حوصلش سرمی‌رفته! یا چون کسی تو خونه از سطل آشغال استفاده نمی‌کرده و اهل منزل از کف اتاق استفاده می‌کردند؟ یا مثلاً توالت رو واسهٔ این می‌شسته که کسی کارش تموم می‌شده آب نمی‌ریخته؟ یا چون خیلی کار مفرحی بوده و مادرشون از این کار لذت می‌برده؟ یا شاید منظور از دستشویی و توالت کثیف اون بین راهی‌هاست که توش پر کارهای هنری ملت و مگس هست؟ یا این دوتا دختر گنده به عمرشون ندیدن کسی حمام رو بشوره، که متفق‌القول می‌گن اونکه خودش تمیزه؟

دوروز بعد لوبیا رفته در خونهٔ شنبلیله. شنبلیله می‌گه لوبیا بیا ببین چی‌کار کنم؟ تو سطل آشغال آشپزخونه کیسه نذاشته بودم، حالا کثیف شده بوی گند گرفته. لوبیا در حال کندن موهاش می‌گه آخه وقتی داشتی زبالهٔ خیس توش خالی می‌کردی فکر نکردی سطلت گند می‌شه؟ می‌گه خوب نه. آخه من که هیچ‌وقت تو خونمون کار نکرده بودم. همه کارا رو مامانم می کرد. حالا چی کارش کنم؟
-یعنی چی چی‌کارش کنم؟ خوب بشورش.
- آخه کجا؟ اینجا که حیاط نداره؟
-تو وان حموم.
-اَييييييي! آخه کثیفه.
-اییییی؟ آبش رو خوب تو توالت خالی کن؟
-اه اه. من‌که بدم میاد دست بزنم! آخه تو خونه من هیچ‌وقت هیچ‌کاری نمی‌کردم. همهٔ کارها رو مامانم می کرد.
- (تو دلم می‌گم: لابد می‌خوای من برات بشورم؟) خب چی کارش می‌خوای بکنی؟
- می‌ندازمش دور، یک سطل نو می‌خرم.
-یعنی فکر می‌کنی کیسه بذاری دیگه کثیف نمی‌شه؟

ریحون اومده می‌گه: "انقدر هوس دوغ کردم." می‌گم خوب درست کن. کاری نداره که. خیلی جدی می‌گه: "بلد نسیتم آخه. چجوری درست می‌کنی؟ آخه من تو خونه هیچ‌وقت کار نمی‌کردم. همهٔ کارها رو مامانم می‌کرد." می‌گم لابد منظورش اینه که دوغش خوشمزه نمی‌شه. یک‌کم توضیح دادم. با تعجب و دهن باز نگام می‌کنه می‌گه: "دوغ رو با ماست درست می‌کنین؟"

از این‌جور چیزها فراوونه خلاصه. والله لوبیا گیج شده. نمی‌دونه اینا واقعاً یعنی نمی‌دونن؟ اگر هم نکردن،‌هیچ‌چیزی هم به عمرشون ندیدن؟ خودشون رو می‌زنن به اون راه؟ هرچی بیشتر خودت رو بزنی به اون راه، یعنی امروزی‌تری؟ تکرار اینکه تو خونه مادرتون نقش مستخدمتون رو داشته خیلی باعث افتخاره؟ کارهای روزمره جدیداً موجب سرافکندگی شده؟ با مد جدید باید هر روز بیسکوییت خورد و تو کثافت زندگی کرد؟ لوبیا خیلی از مرحله پرته؟ نیازهای اولیهً بشر جدید تغییر کرده؟ یا چی؟