۱۳۸۷ آبان ۴, شنبه

وقتی بغض راه نفس رو می بنده:

1. لوبیا این روزها بدجوری ناامیده. جدا از عهدش برای کمتر غر زدن، این روزها چیزهایی می بینه که حتی رمقی برای غر زدن براش نذاشتن. البته تقصیر این چیزها هم نیست. تقصیر کوته بینی و ساده انگاری خود لوبیاست که دنیاش خیلی کوچیکه و در حد 4 تا دوست و آشنای دور و برش هست.

2. معمولاً اینطوریه که وقتی بخوان به یک نفر کردیت بدن می‌گن طرف خوبه و همچین و همچونه و تحصیل‌کرده‌هست. یعنی این تحصیل‌کردگی یک معیار معتبربرای آدم حسابی بودن هست. لوبیا البته همواره با این قضیه مشکل داشته و داره. لوبیا فکر می‌کنه دانشگاههای ما هرچند ممکنه دید بعضی‌ها رو بازتر کنه اما از خیلی جهات خودش بعنوان ضد فرهنگ عمل می‌کنه. برای این جنبه‌اش لوبیا می تونه ساعتها درد دل کنه البته.

3. لوبیا همیشه فکر می‌کرد که تو جامعهٔ بسته و خرافات‌زدهٔ ما این خیلی عالیه که این‌روزها از هرکی بپرسی چی‌کاره‌ای بگه دانشجوام. شاید درس خوندن بتونه بعضی سنتهای پوسیده رو زیر سوال ببره و شاید نسل بعدی یک کم پیشرفت کنه.

4. این درسته که با فرض اینکه دانشگاه واقعاً سطح فکر و قدرت تحلیل رو بالا ببره، اما هرگز نمی شه اثر فرهنگی که شخص توش رشد می‌کنه و دوران کودکی و بلوغ رو توش طی می‌کنه رو کمرنگ کرد. در واقع اثر فرهنگ خانواده اونقدر عمیقه که باعث می‌شه فرد نسبت به افکار مخالفش و یا چیزی که باهاش بزرگ نشده گارد بگیره. اما اگر تجربهٔ اجتماعی شدن در دانشگاه و دیدن دنیای یک‌کم بزرگتر حتی 10٪ هم باعث بازنگری بشه خودش 10٪ هست.

5. لب کلام اینکه این لوبیا هرچند خیلی به جو دانشگاههای ما اعتقادی نداره، اما اون رو تنها کورسویی به سمت بهتر شدن شرایط فرهنگی می‌دونست.

6. مطمئناً یکی از حسنهای بزرگ دانشگاههای ما امکان روبرو شدن با افراد مختلف و با فرهنگهای مختلف از اقصی نقاط کشور هست. حالا لوبیا وقتی می‌بینه طرح بومی گزینی رو گذاشتن، سوای از اینکه چقدر این طرح ناعادلانست و چطور استعدادهای بچه‌ها رو از بین می‌بره، و چطور اعتبار دانشگاههای خوبمون رو با انتخاب نابجا از بین می‌بره و چطور با یک قانون مسخره زندگی آدمها رو از این‌رو به اون‌رو می‌کنند، لوبیا به بخش فرهنگی قضیه هم فکر می‌کنه. لوبیا از اینکه چطور تعمداً جلوی پیشرفت فرهنگ رو می‌گیرند، غصه‌اش می‌گیره.

7. لوبیا از این نوشتهٔ خانم توحیدلو خیلی غصه‌اش می‌گیره.

8. لوبیا از خبر پاکسازی استادها، از آوردن اساتید فرمایشی، از جداسازی جنسیتی، از اولویت ایدئولوژی به علم، از رسمی کردن جهل تو دانشگاهها غصه‌اش می‌گیره.

9. لوبیا از تلاش بی‌وقفه برای گسترش خرافه تو جامعه‌ای که خودبخود مستعد خرافه‌پرستی هست وحشت می‌کنه. از بی‌اعتبار شدن علم وحشت می‌کنه.

10. لوبیا از اینکه سازمان آب کشور آب مملکت رو می خواد با دعای مردم تامین کنه غصه‌اش می‌گیره.

11. لوبیا وقتی می بینه سازمان هلال احمر که وظیفه‌اش کمک‌رسانی و آگاهی دادن به مردمه، چنین کتابی منتشر می کنه، بغضش می‌گیره، نا امید می‌شه. یاد داستانهایی که از قرون وسطا شنیده می‌افته. وحشت می‌کنه. دلش می گیره. فکر می‌کنه که آیا بعد از این‌همه تلاش برای عقب‌گرد و بازگردوندن جامعه به قبیلهٔ بدوی، آیا دیگه امیدی برای بلند شدن وجود داره. آیا هرگز قراره تغییری تو این گوشهٔ دنیا اتفاق بیفته؟

قرار بود لوبیا دیگه غر نزنه! آخه پس چی‌ کار کنه؟ اینا رو می بینه بشکن بزنه؟ ببخشید دیگه شرمنده. این پست هم اینجوری شد. ایشالله جبران می کنم. :)

۱۳۸۷ مهر ۲۶, جمعه

لوبیا آنتی غر:

لوبیا داشت چند وقت پیش با پسرک راجع به مدرسهٔ جدیدش صحبت می‌کرد. از اینکه مدرسهٔ جدیدش رو دوست داره یا نه و برنامه‌شون چجوریه و درسهاش چیه و .... لوبیا می‌پرسه چندتا ایرانی دارین؟ پسرک می‌گه ایرانی که داریم، ولی راستش این ایرانی‌ها نمی‌دونم چرا همش غر می‌زنند. روحیهٔ آدم رو به کل بهم می‌ریزن. اینه که ترجیح می‌دم باهاشون کمتر بگردم. لوبیا برمی‌گرده به خود لوبیاییش نگاه می‌کنه! مثال ساده می‌خواین؟ همین صفحهٔ کذایی.

لوبیا داره با مشاورش حرف می‌زنه. همینطور یکسره از خود لوبیاش و زمین و زمان به مرکزیت لوبیا ایراد می‌گیره و غر می‌زنه. مشاورش می‌گه حالا فکر می‌کنی این لوبیا هیچ خوبی هم داره؟ لوبیا هرچی فکر می کنه چیز زیادی دستگیرش نمی‌شه. فوقش می‌گه آره قبلاً‌ها لوبیا بهتر بود و مثلاً یک‌کم همچین بود , دوکم! همچون بود؛ ولی حالا چشمت روز بد نبینه که لوبیا این جورشده و فلان‌جور شده و این شده و اون شده و...

لوبیا خونه اش رو عوض کرده. لوبیا رفته یک جای بزرگتر با همون قیمت خونه قبلیش. خونۀ جدید لوبیا از جای قبلیش یه چیزایی بیشتر داره، یه چیزایی هم کمتر. واسه اومدن به خونه جدید لوبیا کلی ذوق و شوق داشت. حالا اومده طی همون دو روز اول انقدر از این جای جدید ایراد پیدا کرده و غر زده و غر زده که بیا و ببین. آخرش هم لوبیا نشسته بغض کرده که چرا اصلاً جام رو عوض کردم. چی شد کور شدم این عیب و ایرادا رو ندیدم. به خودش که میاد می بینه سر چه چیزهای جزئی این قشقرق رو به پا کرده بوده. دوباره لوبیا به این نتیجه رسیده که چقدر منفی باف و تلخه.
از اون طرف لوبیا نگاه می کنه می بینه چرا هرکی وارد زندگیش میشه اول از همه لوبیا دنبال بدیهاش می گرده؟ از همون برخورد اول همه با ایراداتشون طبقه بندی می شن. البته رابطه سر جاشه ها. ولی یک گارد درونی هم هست که هر لحظه اون ایرادات رو detect کنه و لوبیا رو از بدیهای اطرافش محافظت کنه! نتیجه؟ لوبیای خودخواه و متکبر دماغ سربالا که هیچ کس رو لایق خودش نمی‌دونه!! ایضاً هیچ جا رو!!
حالا بقیش رو دیگه نگم که خیلیه. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. این شد که لوبیا تصمیم گرفت یک تجدید نظری تو خودش بکنه. یک کم سکوت کنه. یک قدم عقب وایسه. سعی کنه یک کم کمتر غر بزنه. یک کم به مثبتها هم اهمیت بده. همش فکر نکنه خوبیها که باید باشن؛ وظیفه هستند؛ طبیعیند و اصل بر بودنشونه. یک کم توقعش رو کم کنه. یک کم به مثبتها هم بها بده. حالااینکه آیا لوبیا تونست یا نه رو باید صبر کرد و در بلند مدت دید. ولی تو همین کوتاه مدت لوبیا به یک نتیجۀ جالبی رسیده. اینکه عجیب به غر زدن عادت کرده. اصلاً لوبیا اگر غر نزنه پس چی کار کنه؟ کلاً دچار بحران هویت شده! کلاً اگر غرغری درکار نباشه، پس اصلاً فلسفۀ وجودی لوبیایی چیه؟ هان؟ اصلاً همین وبلاگ نوشتن. اگر لوبیا تو وبلاگش نخواد غر بزنه، از زمین و آسمون ایراد بگیره، عصبانیتها و نگرانیهاش رو داد بزنه، پس آخه چی کار کنه؟ این شد که نوشتن اینجا خیلی سخت شد. لوبیا سوژه با مضمون غر الی نهایت داره. ولی بدون غر... !
.
.
خلاصه که زندگی خیلی سخت شده!

۱۳۸۷ مهر ۱۹, جمعه

اطلاعیه:


شهروندان گرامی وبلاگستان؛
باعرض پوزش از وقفهٔ پیش‌آمده در برنامه، بدینوسیله به اطلاع عموم می‌رساند که به زودی در این مکان یک پست جدید نصب خواهدشد. از دوستان و سروران گرامی که در‌این ایام جویای احوالات لوبیایی بودند صمیمانه تشکر می‌شود. باشد که دوباره لوبیا اینجوری زرپی غیبش نزند. انشالله.

ارادتمند،
لوبیا لوبیازاده چشم‌بلبلی اصل

پ.ن. فعلاً عجالتاً لوبیا بعد از 120سال اون لینکهای بغل صفحه‌رو یک آب و جارویی کرده. حالا تا "به‌زودی" برسه به عنوان پیش‌درآمد یک‌سری بهشون بزنید. D: