۱۳۸۷ خرداد ۹, پنجشنبه

لوبیای مگسی:
1. عجب مصیبتیه ها. یک عده‌ای زورشون بیشتره، می‌گن هرچی ما بگیم قبول کنین. هرکار ما می‌گیم بکنین. هر جور ما می‌گیم بپوشین. هر جا ما می‌گیم بریم. هرچی ما می‌گیم بخورین. می‌گیم قبول. چشم! ولی عزیز جان. نمی‌تونیم هرجور شما می‌گین فکر کنیم. یعنی نه‌که بخوایم روی شما رو زمین بندازیم ها! نه والله. ولی این فکر، واسه خودش جولون می‌ده دیگه. هر چی بهش می‌گیم هر چی آقا می‌گه همونه، هی می‌ره و میاد می‌گه نه. پس چرا اینجاش اونجوره و اونجاش اینجوره و دمش بیرونه و چی و چی. آخه شما هم قربونت برم جفنگ می‌گی بگو. ولی اقلاً بعد اینهمه سال این خروسها رو براشون یه جای محفوظ و خوبی درست کن انقدر این دمباشون از این سر و اون‌سر قبات نزنه بیرون. چی؟ ما باید کور شیم؟ چشم! ولی حالا نمی‌شه شما هم یه جوری بزرگواری کنین دیگه با محتویات کلهٔ ما کاری نداشته باشین؟ البته هر جور صلاح بدونین.


2. یه چند وقت پیش یک جایی یک چیزی شبیه این خوندم که دفتر پژوهشهای اسلامی(؟) یا یک همچین چیزی قصد داره که قانون مجازات فعلی رو باز بینی کنه. همون موقع واسه خودم کلی داد و هوار راه انداختم که آخه قانون رو باید حقوق‌دان تنظیم کنه. دفتر پژوهش قم چی‌کارست؟ پس این قاضی‌ها و وکلامون چرا گندم خوردن از بهشت رفتن بیرون کلهم اجمعین؟ که ندا اومد: "هان ای لوبیا! مگه تو دفتر پژوهشی قم همانا نمی‌شه حقوقدان هم باشه؟ تازه‌شم! ای لوبیا! همانا به‌یاد بیاور که اکثر قضات ما هم همین آخوندهان." لوبیا هم زیر لب و با دلخوری گفت ایشالله خیره. ما که بخیل نیستیم. اینم شد نتیجه‌اش.


3. خداییش تنها گروهی که صدایی ازشون درمیاد و ممکنه بتونند تو بخش حقوقی-اجتماعی کاری از پیش ببرند همین فعالین حقوق زنها هستند. واقعاً آفرین به غیرتتون. اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا و اینجا.

4. با بهایی‌ها دیگه چی‌کار دارین؟ بس نیست که از تحصیل و کار و همه‌چیز محرومشون کردین؟ خیلی باحالین به خدا. از اون ور می‌گن لا اکراه فی الدین. از این ور می‌گن هر کی دین ما رو قبول نکرد پخ پخ.


5. این امام جمعه مشهد(سيد احمدي علم الهدي) هم که زده رو دست امام جمعه ارومیه (حسنی). در این مورد فرمودند که:

"جاسوسان بهائی اسرائیلی بايد اعدام انقلابی شوند"


"بهائیت نه تنها دین بلکه فکر و عقیده نیز نمی باشد و چگونه ما می توانیم قبول کنیم این سربازان اسرائیلی که دستشان به خون میلیونها انسان بی گناه آلوده است در کشور ما آزادانه قدم زده و با استفاده از یک مشت منحرف سیاسی و دختران هرزه و پسران شهوتران با جمع آوری امضاء برای از بین رفتن قوانین اسلام به هر جنایتی دست بزنند."


حقیقتش لوبیا چند بار این جمله رو خوند ولی هر کار کرد سرجمله به تهش وصل نشد که نشد. یعنی بهایی‌های ایران رفتن یک میلیون انسان رو تو اسراییل کشتن اومدن تو ایران قدم زدن؟ یا دختران هرزه رفتن انسانهای بی‌گناه رو کشتن؟ یا پسرهای هوسران اسراییلی با بهاییها اومدن قدم زدن که منحرفین سیاسی اسلام رو امضا کنن؟ یا اسراییلی‌ها امضا جمع کردن که بهاییها دست به جنایت بزنن؟ یا پسرهای شهوتران با از بین بردن قوانین اسلام برن با منحرفین سیاسی آزادانه قدم بزنن یا چی؟


6. اینهم از وقاحت که حد و مرز نداره. جناب معاون وزیر امور خارجهٔ آمریکا معتقدند که دلیل عدم شرکتشون در معاهده منع استفاده از بمبهای خوشه‌ای به دلیل اینه که می‌خوان بتونن از این بمبها در مقاصد انساندوستانه و صلح‌آمیز استفاده کنند.

۱۳۸۷ خرداد ۷, سه‌شنبه

واینک، لوبیا در ناسا:









۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

ما مردم جوگیر:

اصولاً خیلی سخته که کسی از پشت درهای بسته و با دیدن قاچاقی چندتا عکس و فیلم بخواد بفهمه که دموکراسی چی چیه و آزادی بیان چی میگه و حقوق شهروندی رو چندم برج می‌دن و غیره. مطمئناً هم جامعهٔ ما با این قبیل قرطی‌بازیها خیلی فاصله داره. این‌هم کاملاً قابل درک هست که هر جامعه‌ای برای تحول ناچار هست که از یک دورهٔ گذار رد بشه که این دوره بنا به ماهیت اون تحول و عادات و باورهای اون جامعه و همین‌طور ظرفیتهای اون می‌تونه سختیش و هزینه‌بریش تغییر کنه. خیلی هم طبیعیه که هر نسل با نسل قبلی و بعدیش تفاوتهای عقیدتی و رفتاری داشته باشه. ولی چیزی که این وسط برای لوبیا غیرقابل قبول هست نبودن سیستم صحیح و اندیشمندی هست که بتونه هزینه‌های این تحول رو به حداقل برسونه که لوبیا دوست داره راجع‌بهش یک‌کم اظهار فضل کنه. اما قبلش این‌رو هم اضافه کنم که لوبیا هیچ نگران اینکه مثلاً جوونها از دست برن و این چیزها هم نیست. چون تا اونجا که لوبیا می‌دونه همیشه این نسل قبلی‌ها معتقد بودند که نسل بعدی‌هاشون چقدر بد شدند و ال شدند و بل شدند. نسل بعدی‌ها هم بعداً که خودشون از شر و شورش افتادن و راه خودشون رو پیدا کردن، نگران نسل بعدتری‌ها بودند و تا حالا هم زمین بالانس نزده و آسمون هم به همچنین. لوبیا غصهٔ فرهنگ رو هم نمی‌خوره. چون معتقده اون‌هم راه خودش رو پیدا می‌کنه. اما نگرانی لوبیا از هزینه‌ای هست که این وسط تا آدمها بخوان به خودشون بیان باید بپردازند.

تو جامعهٔ ما که کلاً دغدغه‌های اصلی سردمداران یک‌سری مسائل تخیلی و کلاً دور از نیازهای روز هست و اصولاً ازشون انتظار زیادی نباید داشت. مسایل تخیلی هم که خوب نیاز به متخصص و جامعه‌شناس‌ و اقتصاددان و حقوق‌دان و این چیزها نداره و با یک سری کارشناسهای متخصص در امور تخیلی می‌شه سالها براش حرفهای صد من یک غاز زد و به امید معجزه صلوات جمیل ختم کرد.

خلاصه کسایی که سرشون به تنشون بیارزه و احتمالاً فکرشون برای مسائل جدید هم باز باشه که صداشون جایی شنیده نمی‌شه. این وسط علی می‌مونه و حوض معروفش. علی هم می‌گه خوب چی کار کنم؟ اولین کار اینه که ببینم بقیه دنیا چی کار کردن. که خوب خیلی هم خوبه. ولی به شرط اینکه اولاً واقعاً بتونه ببینه و ثانیاً بتونه اون‌رو با شرایط خودش وفق بده. اما مشکل از همین‌جا شروع می‌شه. اینکه علی تو تاریکی و با دست و پای بسته یه گوشه‌ای رو می‌بینه و چون اغلب هم نه حوصله‌اش رو داره، نه روش درست دیدن رو بلده و نه امکانش رو اولین و آسون‌ترین و صد البته باب طبع‌ترین برداشتش رو به‌عنوان راه‌حل انتخاب می‌کنه.

مدتهاست که این جمله رو بارها و بارها شنیدیم و تکرار کردیم که: بعععله. زمونه عوض شده. دیگه گذشت اون‌موقعی که مردم رو می‌شد تو جهل نگه‌داشت. الان دیگه جوونها با بودن تلویزیون و ماهواره و اینترنت آگاه شدن. لوبیا خیلی دوست داره بدونه که کجای وسیلهٔ تفریحی مثل ماهواره می‌تونه فهم آدم رو بالا ببره؟ یا این جوونهای ما معمولاً از اینترنت چه استفاده‌ای می‌کنند که یک‌مرتبه و بدون چک و چونه فهیم می‌شن؟ یا مثلاً بارها دیدیم که طرف از نظریه‌اش با چه حرارتی دفاع می‌کنه و برای اینکه نظرش رو اثبات کنه از چندتا فیلم هالیوودی که دیده شاهد میاره.

مسئله این نیست که جوونها واقعاً مطلع شدند یا دنیای ارتباطات داره همین‌طور دانش و آگاهی بهشون تزریق می‌کنه. مسئله اینه که بزرگترهاشون خیلی بی‌اطلاعند و کلاً جامعه‌مون خیلی بی‌سواده و البته جوگیر! درست به‌دلیل همین بی‌سوادی عمومی وقتی هم حرفی از دهن یک آدم دانشگاه رفته، در بیاد کسی نمی‌پرسه که مثلاً خانم که دکترای فیزیک دارند اطلاعاتشون رو در مورد شیوع سرما‌خوردگی کرمهای ابریشم در سواحل غنا از کجا آوردن؟ اینه که حتی خود اون طرف هم حتی یک‌ لحظه شک نمی‌کنه که شاید نباید نظر قطعی می‌داده. این‌طوری می‌شه که الان هر دانشجوی ترم اول دارقوزآبادی هم جزو فرهیختگان این مرز و بوم به حساب میاد. و البته اصولاً وقتی فرهیخته‌شدن انقدر آسون شد دیگه کسی هم نمی‌خواد زحمت باسواد شدن رو بکشه. این‌جوری می‌شه که الان بعد از بیست‌سال که دانشگاه رفتن مد همه‌گیر شده، هنوز داریم تو بی‌سوادی دست و پا می‌زنیم و اینهمه هم تئوریسین داریم!

حالا که شکر خدا روشنفکریمون هم به معلوماتمون اضافه‌شده. شدیداً و عمیقاً هم که جوگیریم، می‌خوایم کلاً از همهٔ دنیا، حتی از خود کسایی که ازشون چیز کش می‌ریم هم جلو بزنیم.

طرف شنیده آزادی بیان چیز خوبیه، الانم فرنگستون دموکراسیه، فکر می‌کنه الان باید هرکی یک بلندگو بگیره دستش پتهٔ بقیه رو بریزه رو آب. یا مثلاً اعتراض کنه که چرا فحشهاش رو منتشر نمی‌کنن بقیه هم بشنون.

آزادی جنسی؟ حق فرد بر بدنش؟ فکر می‌کنه الان تو دنیای مدرن همه مشغول روابط ضربدری و پارالل و سه ضلعی و هشت‌گوش و غیره‌اند. خانواده هم که جوک ساله و مخصوص فرهنگهای بدویه!

اقتصاد آزاد؟ تجارت جهانی؟ به‌به! هر چی می‌خوای از چین و غیره وارد کن، سودشو ببر. گور پدر صنعت مملکتت. کشاورز؟ دندش نرم، تا یاد بگیره رقابت کنه.

حالا چیز جدید نژادپرستیه. هنوز چشم نداریم افغانی و هندی و پاکستانی رو ببینیم، ولی شهروند جهانی شدیم. مرزها که مهم نیستند. خلیج؟ ای بابا. فارس و عرب نداریم! فرهنگ؟ راستش رو بخواین از اولش هم چیز دندون‌گیری نداشتیم! تاریخ؟ تمدن؟ ای بابا! این دری‌وری‌ها رو این یهودی‌ها برامون ساختن!

لوبیا فکرمی‌کنه احتمالاً آمریکا و کانادا بیشترین تنوع فرهنگی و نژادی رو دارند. مردمشون بیشترین پذیرش رو نسبت به نژادهای دیگه دارند و فرهنگشون به‌خوبی فرهنگهای مختلف رو قبول می‌کنه. ولی یک آمریکایی هرگز نمی‌گه کشورش براش بی‌اهمیته. کشور براش حکم مادر رو داره. هرچقدر هم که از شرایطش ناراضی باشه، از مادرش بدگویی نمی‌کنه. نهایتاً می‌گه حکومت فعلی خوب نیست. ولی ماها یه چیزی به گوشمون خورده، سریع‌السیر داریم می‌تازیم. لوبیا قبول داره که مرزها چیزی رو تعیین نمی‌کنند و به هیچ انسانی نسبت به دیگری برتری نمی‌دن، ولی فعلاً که وجود دارند و محدودهٔ منابع طبیعی مردم و میزان ثروتشون رو تعیین می‌کنند، دلیلی نداره به‌خاطر باج دادن برای بلند پروازیهای کوتاه مدت، ملتی رو از این منابع برای همیشه محروم کنیم. حتی تو خود اتحادیهٔ اروپا، که مدعی پرچم داری نهضت جهانی شدن و برداشتن مرزهاست، شما اگر از یک کشور به کشور دیگه برید، کاملاً حس می‌کنین که چقدر مردم برای کشورشون و فرهنگ و آداب مخصوصشون اهمیت قایلند.

در مورد تاریخ هم البته واضحه که قطعاً تاریخی که به ما رسیده مجموعه‌ای از درست و غلطه و کلی تحریف شده؛ اصولاً هم تاریخ پربار یا کم بار گذشته دردی رو از ما دوا نمی‌کنه؛ ولی دلیل خاصی هم نداره که عالماً و عامداً از بین ببریمش. اونهم وقتی که بقیهٔ همون کشورهای پیشرفته‌ای که قبولشون داریم با چه دقتی از تاریخشون محافظت می‌کنند و یا مثل آمریکا از هر ساختمون پنجاه ساله‌ای یک بنای یادبود و اثر تاریخی می‌سازند.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

اعداد، خود فریاد می زنند:

دانشگاه لوبیا سرا در هفته پیش این شکلی شده بود.


و جا به جا هم توضیح زیر داده شده بود:

برای کسایی که احتمالاً نمی تونند متن روی این اعلامیه رو بخونن، اینجا نوشته:

هر پرچم قرمز نشانگر 5 آمریکایی و هر پرچم سفید نشانگر دست کم 5 عراقی هست که در نتیجه حمله/ اشغال عراق از سال 2003 کشته شده است. از 2003 تا کنون حداقل 655000 عراقی و 4070 آمریکایی کشته شده اند. در این نمایشگاه سرشماری کشته شده ها، 124000 پرچم سفید و 795 پرچم قرمز هست. هدف این نمایشگاه جلب کردن توجه شما به تعداد انسانهای کشته شده در جنگ عراق است. این نمایشگاه، سیاسی نیست. بلکه به اعتقاد ما اعداد خود کاملاً گویا هستند.

برای اطلاعات بیشتر به سایت iraqbodycountexhibit.com مراجعه کنید. زیرش هم مرجعی که ازش تعداد کشته ها رو بدست آوردند، داده.

*عکسها از لوبیا

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه

نوستالوژی:


1- گلی خوشبوی در حمام روزی، رسید از دست محبوبی به دستم.
-ببخشید؟


2- این ویدئو

آهنگش لوبیا رو برد پرت کرد به دویست سیصد سال پیش! یادش بخیر چقدر همه‌جا دامن لامبادا می‌فروختن. چقدر همه سعی می‌کردن لامبادا برقصن. چقدر لوبیا دامن لامبادا نداشت! تازه چقدر اون موقع لوبیا بچه بود، کسی رو هم نداشت باهاش لامبادا برقصه. تازه بعدش که لوبیا کسی رو داشت چرا دیگه کسی لامبادا نمی‌رقصید؟


------
پ.ن.1- به یک عدد پارتنر خوب برای رقصیدن نیازمندیم.

پ.ن.2-شمسی خانوم جون. خوبی مادر. عباس آقا خوبن؟ هرچی میایم در مغازه‌تون گلادون سر جاشه وا. ولی هیشکی دم دخل نیست. خواستیم برادون نامه برقی برفستیم که اونم راستیتش آدرسدونو این وروجکا نمی‌دونم کدوم گوری انداختنش که بگم الهی خدا منو بکشه از دستشون راحت شم. حالا یه وخ از این‌ورا گذرت افتاد خواهر جون، اون آردست رو از زیر در بنداز برامون. شماره کاشیمونو که داری؟ خیر ببینی مادر.

پ.ن.3- ترانه جان. شما وبلاگ داری؟

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۳, جمعه

آقای متوقع و همسر مظلومش:
آقای متوقع خیلی هم آدم بدی نیست. درسته که متوقعه ولی از طرف دیگه اهل کمک کردن هم هست. ولی همیشه احساس می‌کنه خیلی بیشتر از اونی که دریافت می‌کنه برای بقیه کار کرده. اینه که یک‌کمی هم بداخلاق می‌شه. آقای متوقع سی و دو سالشه و یک همسر خیلی مظلوم هم داره. این خانم مظلوم اسطورهٔ محبت و انسانیته. خانم مظلوم تنها کسی هست که می‌تونه بدخلقی‌های آقای متوقع رو تحمل کنه و هربار با ناز و نوازش آرومش کنه. خانم مظلوم و آقای متوقع نمایندهٔ یک زوج موفق و خوشبختند. خوب احتمالاً شما هم حدس می‌زنین که خانم مظلوم خیلی هم مبادی آدابه. البته در واقع بیشتر خجالتیه. یا بهتر بگیم مأخوذ به حیاست . خانم مظلوم یک خونه‌دار تمام عیار هم هست. با وسواس زیادی تمام وقتش رو صرف کارهای منزل می‌کنه. به‌طوری که هیچ‌وقت فرصت سر خاروندن نداره! نگین آخه مگه یه خونه چقدر کار داره؟ خانم مظلوم خیلی کار‌داره! هروقت هم که احساس کنه ممکنه وقت اضافه‌ای داشته باشه، حتماً برای خودش یک کار جدید می‌تراشه. شما که خونه‌دار خوبی نیستین ممکنه به نظرتون خیلی از این کارها زائد بیاد. ولی خانم مظلوم که عاشق خونه‌داریه دوست داره همه‌چیز در حد عالی باشه. اما امان از آدم پر‌توقع! آقای متوقع اصلاً درک نمی‌کنه که خانم مظلوم چقدر کار داره. آقای متوقع انتظار داره حداقل وقتی میاد خونه بتونه یک‌کم خانم مظلوم رو ببینه. ولی خانم مظلوم واقعاً وقت نداره. کلی کار داره که باید انجام بده. البته خانم مظلوم هر چند وقت یکباری که از جلوی آقای متوقع رد‌می‌شه یه نوازشی هم می‌کنه این آقای متوقع رو. آقای متوقع نه اینکه بدش بیاد. نه! ولی خوب همش فکر می‌کنه یه چیزی کمه. در واقع از دید آقای متوقع، خانم مظلوم هیچ کار مثبتی انجام نمی‌ده. آقای متوقع باید دائم مواظب همه چیز باشه. خانم مظلوم اصلا وقت نداره!
سال گذشته زمستون، آقای متوقع وقتی فهمید سقف انباری چکه می‌کنه که بوی نم همهٔ خونه رو برداشته بود و آب حسابی انباری رو گرفته بود. خانم مظلوم نه اینکه نفهمیده باشه! ولی خوب کارهای مهمتری داشت که باید بهشون می‌رسید. این بود که یادش رفته بود. وقتی آقای متوقع اونجا رو دید آه از نهادش بلند شد. کلی وسیلهٔ نو اونجا بود که قرار بود هر موقع خانم مظلوم فرصت کرد به مرور اونها رو سر جاهاشون بذاره. ولی خوب متأسفانه تو این چند سال وقت نشده بود. الان هم خانم مظلوم واقعاً فرصت نداشت که یک نفر رو پیدا‌ کنه که بیاد اونجا رو تعمیر کنه. در واقع خیلی هم لزومی نداشت! چند ماه دیگه بارندگی تموم می‌شد. بعد یک مدت فرصت بود رو این موضوع فکر کنن. البته کار به اونجا نرسید. آقای متوقع چون توقع داره همه چیز خوب پیش بره، یک هفته مرخصی گرفت و موند بالای سر بنا و کارگرها که اونجا رو درست کنند. خوب این همش نبود. آقای پرتوقع باید مواظب خیلی چیزها بود. اون پله که شکسته بود، اون کاشی که لق بود، کاسهٔ آش نذری همسایه که چهارماه بود رو کابینت مونده بود، دایی خانم مظلوم که دو‌ماه پیش از سومالی زنگ‌زده‌بود و پیغام گذاشته بود که عید رو تبریک بگه، آقای سعادتی که سکته کرده‌بود، منی‍ژه خانوم که دوقلو آورده بود، شروین‌اینا که خونهٔ جدید خریده بودن، گلدون شمعدونی که گندیده بود، خبر گرفتن از دوستهای دور و نزدیک. خوب بالاخره اینطوری که نمی‌شه، آدم باید رابطه‌ها رو هم حفظ کنه. حالا درسته که خانم مظلوم فرصت نداره، ولی خب آدم از مردم خجالت می‌کشه. الان حدود یکساله که از عروسی پسرعمهٔ خانم مظلوم که پسر دایی پدر آقای متوقع هم می‌شه گذشته. حالا اگر خانم مظلوم وقت نداره یک‌بار دعوتشون کنه، خب آقای متوقع که می‌تونه. ضمناً آقای متوقع باید همیشه یادش باشه که جمعهٔ دیگه چه ساعتی، کجا دعوتن، وقتی می‌رن خونهٔ جدید یک نفرباید هدیه ببرن، برای خواهرزاده‌ها باید عیدی بگیرن، به مادر بزرگها باید گاهی تلفن کنند، سه‌شنبه باید پول برق رو بدن، به مانلی که پدرش فوت کرده باید تسلیت بگن، آخه خوب خانم مظلوم سرش خیلی شلوغه. این چیزها اصلاً یادش نمی‌مونه. آقای متوقع هم واقعاً متوقعه! آخه این‌ها که کار زیادی نیست. اصلاً کارهای مهمی‌هم نیست.
ولی آقای متوقع انتظار داره حداقل خانم مظلوم به کارهای خودش برسه. الان دو-سه سالی می‌شه که سر خانوم مظلوم دائم شوره می‌زنه. ولی خب وقت نداره دکتر بره. کلاً دکترها هم که کاری نمی‌کنن برای آدم! فکر کنم مهری خانم چندبار یه روشهای خونگی برای رفع شورهٔ سر هم گفته بود. ولی کی وقت این کارهارو داره! حدود یک‌سالی هم هست که روی سینهٔ خانم مظلوم به اندازهٔ یک سکهٔ بیست و پنج تومنی قرمز و پوسته پوسته شده. گاهی خوب می‌شه ولی دوباره میاد. تازگی‌ها یکی هم روی شکمش زده. آقای پر توقع انتظار داره یک زن سی‌ساله بدونه که لکه‌های پوستی می‌تونند خیلی خطرناک باشند. خطرناک هم که نباشه احتمالاً قارچ پوستی یا یک کوفت دیگه‌ای هست. ولی خانم مظلوم به این حرفها عقیده‌ای نداره! قارچ که اصلاً امکان نداره. اونها که تو یک روستای دورافتاده زندگی نمی‌کنند. همیشه‌هم که حمام می‌رن. تازه این خودش خوب می‌شه! خلاصه الان که خانم مظلوم وقت نداره بره دکتر! حتی یک بار آقای متوقع خودش از دکتر پوست سر کوچه‌شون برای خانم مظلوم وقت گرفت. ولی خوب خانم مظلوم واقعاً وقت نداره. اما قبول کنید که آقای متوقع هم یک‌کم سختش باشه با این لکهٔ مشکوک روی پوست، خانم مظلوم رو بدون لباس بغل کنه. البته خدا رو شکر زیاد هم پیش نمیاد. آخه می‌دونین. خانم مظلوم با اون مسایل زن و شوهری یک‌کم مشکل داره. خانم مظلوم همیشه از اون دسته آدمهای خیلی مؤدب و سر به زیر بوده که حتی از فکر این کارها هم تا بناگوشش سرخ می‌شده. حالا شما هر فکری می‌خواین بکنین، ولی واقعاً چرا یک دختر خوب و متین و سر‌به راه باید اصلاً دنبال این چیزها بره؟ همیشه به اینکه مثل دخترهای هرزه که دائم تو کتابها و اینترنت و جاهای دیگه دنبال این موضوعات می‌گردن نیست افتخار می‌کرده. البته افتخار هم داشت. چون همه بهش افتخار می‌کردند. پدر و مادر، معلمها، خاله‌ها، عمه‌ها، مادر بزرگها، کلاً همهٔ بزرگترها. اون‌موقع هم همش حواسش به درسش بود. اصلاً وقت این چیزها رو هم نداشت. خلاصه که الگوی یک دختر نجیب بود. فقط خدا می‌دونه شب عروسیش چی کشید. درسته که آقای متوقع خیلی رعایتش رو کرد، ولی بالاخره با اون لباس عروس که نمی‌شد بخوابه. بالاخره باید درش می‌آورد. ولی خوب این مشکل خیلی مهمی هم نبود. بالاخره خجالتش بعد از یک‌مدت ریخت. ولی عذاب بعدی همون کارهای زن و شوهری بود. واقعاً اگر منصف باشین باید قبول ‌کنین که کار خیلی کثیفیه. فقط یک لحظه تصور کنید چقدر اونجاها کثیفند. دست زدن که حرفش رو نزن. اگر هم دست برقضا دستش به جای نامربوطی می‌خورد سریع باید می‌رفت دستش رو می‌شست! بعد که دید چقدر این‌ کارش آقای متوقع رو ناراحت می‌کنه، دیگه این‌کار رو نکرد. ولی دستش رو هوا می‌موند تا آخرش مبادا جایی رو نجس کنه. وای اگر ملحفه‌ یک وقت کثیف بشه. واویلاست. بعدش هم بدون اینکه کسی با چیزی تماسی داشته باشه، باید خیلی سریع همه چیز چندین‌بار شسته بشه.
احتمالاً فکر نمی‌کنید که کسی که کلاً یک عمر این حس رو در خودش کشته، و هرگز هم کوچکترین اطلاعی در بارش نداره، با این وسواس بیمارگونه بتونه هرگز شریک جنسی خوبی بشه. ولی معلوم نیست چطور آقای متوقع از همون اول چنین چیزی به ذهنش نرسیده بود! به هر حال باید کاری می‌کرد. آقای متوقع بارها وقت مشاور گرفت. چندین بار خانم مظلوم رو دکتر برد. یک عالمه کتاب به‌درد بخور برای خانم مظلوم گرفت. ولی فکر می‌کنین نتیجه چی شد؟ خوب خانم مظلوم برای نشون دادن حسن نیتش چند جلسه مشاوره رو رفت. این مشاورها هیچ‌چیز نمی‌فهمند. بهش گفتند برای وسواسش باید بره از روانپزشک دارو بگیره. یک سری تمرینهایی هم بهش دادند که خوب سخت بود. کلاً هم می‌دونین که خانم مظلوم وقتش رو نداره. داروها هم که یک‌جا رو تا بخوان درست کنند، پونصد جای دیگه‌رو خراب می‌کنند. این شد که دیگه پیش این مشاورهای بی‌شعور نرفت. کتاب هم که وقت می‌خواد. تازه فوقش تو کتاب چی‌چی نوشته؟ یک مشت مزخرفات! ولی خوب آقای متوقع توقع داشت مشکل حل بشه. این بود که خودش پیش مشاور رفتن رو ادامه داد! ولی خوب یک طرفه که نمی‌شه قضیه رو حل کرد.
بعد از گذشت یک‌سال و اندی آقای متوقع که هیچ حرکت مثبتی ندیده بود، خیلی جدی به خانم مظلوم گفت که با این وضع نمی‌تونه ادامه بده و بهتره جدا بشن. ولی اون قیافهٔ مظلوم خانوم مظلوم که تو چشمهاش هم اشک حلقه زده بود، دل هر بیننده‌ای رو کباب می‌کرد. ولی خوب آقای متوقع هم بالاخره یک توقعاتی داشت. پس یک اولتیماتوم داد و منتظر بود شاید یک حرکتی ببینه. زهی خیال باطل. فردای اون روز آبها از آسیاب افتاد و بازهم هیچ اتفاقی نیفتاد.
از اون روز تا الان که چهارسال گذشته این بحث هراز چندگاهی تکرار می‌شه. نگاه مظلوم و بی‌پناه خانم مظلوم، توقعات بی‌پایان آقای متوقع و زندگی به همون روند سابق. تو این مدت البته اتفاقهای دیگه‌ای هم افتاده. آقای متوقع خیلی وقتها فکر کرده که شاید اون جذابیتی که فکر می‌کرد رو واقعاً نداره! یاد روزهایی می‌افتاد که چجوری دخترها براش سر و دست می‌شکستند. اوووه. چه داستانها که نداشت. نکنه دیگه پیر شده؟ حقیقتش اینه که آقای متوقع تو این چند سال واقعاً هم پیر شده. دیگه مثل قدیم به خودش نمی‌رسه. چاق شده. خیلی وقتها با ته‌ریش می‌ره سر کار. دیگه واقعاً براش مهم نیست چقدر لباسهاش با هم ست باشند. ادکلن‌هاش انقدر رو میز موندن همه الکل شدن. و تازگیها پای چشمش بدجوری چروک افتاده. اخلاقش هم که گند شده. دائم به پر و پای خانم مظلوم می‌پیچه. دیگه همهٔ کارهای کوچیکش هم می‌ره رو اعصابش. کلاً عصبی و بد خلق شده. توقعش از همه بالا رفته. جدیداً خیلی به جداشدن فکر می‌کنه. ولی آخه خانم مظلوم گناه داره. می‌دونین خیلی مظلومه. زن بدی هم که نیست. کی‌ به‌جای اون بود این اخلاق گند آقای متوقع رو تحمل می‌کرد و دم نمی‌زد؟ تازه فکر کن آدمها چه عکس‌العملی نشون می‌دن؟ این آقای متوقع معلوم نیست از زن به این نجیبی و آرومی و اهل زندگی که آزارش به مورچه هم نمی‌رسه چی‌چی می‌خواسته؟ آقای متوقع مدتهاست که به خودش گفته: مهم نیست! زندگی که فقط این چیزها نیست. ولی آخه آقای متوقع به کی بگه، که توقع داره همسرش یک کم در برابر زندگیشون مسوولیت هم داشته باشه.
آخرش می‌دونین آقای متوقع چی‌کار کرد؟ تمام دیروز و امروز رفت جایی که تنها باشه و نشست و با صدای بلند زار زد. تمام روز رو.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

از هر دری سخنی:

1. خوب! بالاخره بعد از چهل شب بی خوابی در هفته گذشته، لوبیا موفق شد پیش نویس یک مقاله به ابعاد صد و پنجاه صفحه در سیصد و هجده صفحه رو به عرصهٔ ظهور برسونه. حالا فقط مونده چند تا شکل و یک‌کم قر و فر که اونم حله.

2. اینجا یک وبسایتی راه اندازی شده به نام "پذیرش" برای کسایی که می‌خوان در دانشگاههای خارج از کشور تحصیل کنند. انار خانم توضیحات بیشتری رو اینجا داده. لوبیا لوگوی این وب‌سایت رو در اسرع وقت اون کنار هم می‌ذاره که هر کس خواست بتونه استفاده کنه.
.
3. همین‌طور مدتی هست که وب‌سایتی با عنوان راوی یا کتاب صوتی توسط آقای الف راه‌اندازی شده که هر کس می‌تونه هر نوع کتابی رو انتخاب کنه و اون رو با صدای بلند بخونه و ضبط کنه تا افراد نابینا یا کم بین بتونند ازش استفاده کنند.
.
4. ظاهراً عده‌ای به غیر از امت همیشه در صحنه، جمع شدن جلوی سفارت امارات متحدهٔ عربی و به تغییر نام خلیج فارس اعتراض کردند. عکسهای بی‌بی‌سی از این تجمع خیلی جالبه. برای کسایی که احتمالاً سایت بی‌بی‌سی براشون فیلتره، لوبیا اینجا چند تا از شعارهایی که بیشتر توجهش رو جلب کرده می‌ذاره:

"به یاد عملیات بیت‌المقدس: اگر نمی‌ایستادیم چه می‌شد؟! اگر نایستیم چه می‌شود؟!"

"کشورهای قراردادی نمی‌توانند منکر حقوق تاریخی ایران باشند"

"وطن یعنی گذشته، حال، فردا ... ... .... تمام سهم یک ملت ز دنیا"

لوبیا فکر می‌کنه احتمالاً روشون نشده به عنوان تجمع غیرقانونی یا مثلاً برخورد با بدحجابی بگیرنشون!

راستی کی بود که می‌گفت: "ما اکثریت خاموش!" بره یک‌کم خجالت بکشه. مثلاً خودش جرأت داشت تو یک همچین تظاهرات بدون خطری شرکت کنه؟! لوبیا اعتراف می‌کنه که نه! لوبیا به همه کسایی که تو این تظاهرات شرکت کردند تعظیم می‌کنه.

5. در راستای همین اعتراض به تغییر نام خلیج فارس، دوباره دارند پتیشن امضاء می‌کنند. لوبیا می‌دونه که بعضی‌ها کلاً با نفس این‌کار مخالفند و عقیده دارند که پتیشن یا بمب گوگلی درست کردن کار متمدنانه‌ای نیست. لوبیا بر عکس فکر می‌کنه تو این مورد خاص این تنها راهی هست که مردم بتونند صداشون رو به گوش دیگران برسونند. لوبیا فکر می‌کنه اگر دفعهٔ پیش این کار رو نکرده بودند، تا حالا اسم خلیج فارس بی سر و صدا عربی شده‌بود. کمااینکه همین الان هم بی‌سر و صدا فارسش رو حذف کردند. لوبیا دوست داره نظر مخالفین امضای پتیشن رو بدونه.

6. اولش که لوبیا این دکون رو علم کرد، می‌خواست توضیح بده که کلاً چرا می‌نویسه که بعدش بتونه چیزهایی رو که از اول قصد نوشتن داشته رو راحت و بدون توضیح پس و پیش بگه. ولی کلاً انگار اینجا راه خودش رو خودش پیدا می‌کنه! یعنی یک چیز تو دنیا پیدا می‌شه که به لوبیا زور نگه؟ البته احتمالاً لوبیا خیلی سبکه. با هر بادی که میاد همون‌وری غش می‌کنه! باید یک‌کم سرب و قلوه‌سنگ و این‌چیزها به خودش ببنده بلکه یک‌کم سنگین و رنگین‌تر شه!

7. آقای خط‌خطی همایونی! این وبلاگ شما چرا لوبیا رو فیلتر کرده؟ لوبیا هی میاد با ذوق و شوق نظرات لوبیایی بده، این نگهبان کامنت‌دونیتون نه ور می‌داره نه می‌ذاره، راست راست تو روی لوبیا نگاه می‌کنه می‌گه شما چون اسپم بودین تو اف.بی.آی چک کامنت‌دونی رد شدین. زبون آدمیزاد هم که سرش نمی‌شه که لوبیا براش بخواد توضیح بده. تازه کامنتهای لوبیا رو هم پس نمی‌ده. نگه می‌داره ضمیمهٔ پرونده می‌کنه که چی؟ ‌
.
8. یکی لطفاً به لوبیا بگه چه‌جوری باید یه کاری کنه که توی این لیست وبلاگهایی که می‌خونه هر کی به روز شد خودش دستش رو بالا کنه؟ بی‌سوادیه و هزار مصیبت دیگه.