۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۳, جمعه

آقای متوقع و همسر مظلومش:
آقای متوقع خیلی هم آدم بدی نیست. درسته که متوقعه ولی از طرف دیگه اهل کمک کردن هم هست. ولی همیشه احساس می‌کنه خیلی بیشتر از اونی که دریافت می‌کنه برای بقیه کار کرده. اینه که یک‌کمی هم بداخلاق می‌شه. آقای متوقع سی و دو سالشه و یک همسر خیلی مظلوم هم داره. این خانم مظلوم اسطورهٔ محبت و انسانیته. خانم مظلوم تنها کسی هست که می‌تونه بدخلقی‌های آقای متوقع رو تحمل کنه و هربار با ناز و نوازش آرومش کنه. خانم مظلوم و آقای متوقع نمایندهٔ یک زوج موفق و خوشبختند. خوب احتمالاً شما هم حدس می‌زنین که خانم مظلوم خیلی هم مبادی آدابه. البته در واقع بیشتر خجالتیه. یا بهتر بگیم مأخوذ به حیاست . خانم مظلوم یک خونه‌دار تمام عیار هم هست. با وسواس زیادی تمام وقتش رو صرف کارهای منزل می‌کنه. به‌طوری که هیچ‌وقت فرصت سر خاروندن نداره! نگین آخه مگه یه خونه چقدر کار داره؟ خانم مظلوم خیلی کار‌داره! هروقت هم که احساس کنه ممکنه وقت اضافه‌ای داشته باشه، حتماً برای خودش یک کار جدید می‌تراشه. شما که خونه‌دار خوبی نیستین ممکنه به نظرتون خیلی از این کارها زائد بیاد. ولی خانم مظلوم که عاشق خونه‌داریه دوست داره همه‌چیز در حد عالی باشه. اما امان از آدم پر‌توقع! آقای متوقع اصلاً درک نمی‌کنه که خانم مظلوم چقدر کار داره. آقای متوقع انتظار داره حداقل وقتی میاد خونه بتونه یک‌کم خانم مظلوم رو ببینه. ولی خانم مظلوم واقعاً وقت نداره. کلی کار داره که باید انجام بده. البته خانم مظلوم هر چند وقت یکباری که از جلوی آقای متوقع رد‌می‌شه یه نوازشی هم می‌کنه این آقای متوقع رو. آقای متوقع نه اینکه بدش بیاد. نه! ولی خوب همش فکر می‌کنه یه چیزی کمه. در واقع از دید آقای متوقع، خانم مظلوم هیچ کار مثبتی انجام نمی‌ده. آقای متوقع باید دائم مواظب همه چیز باشه. خانم مظلوم اصلا وقت نداره!
سال گذشته زمستون، آقای متوقع وقتی فهمید سقف انباری چکه می‌کنه که بوی نم همهٔ خونه رو برداشته بود و آب حسابی انباری رو گرفته بود. خانم مظلوم نه اینکه نفهمیده باشه! ولی خوب کارهای مهمتری داشت که باید بهشون می‌رسید. این بود که یادش رفته بود. وقتی آقای متوقع اونجا رو دید آه از نهادش بلند شد. کلی وسیلهٔ نو اونجا بود که قرار بود هر موقع خانم مظلوم فرصت کرد به مرور اونها رو سر جاهاشون بذاره. ولی خوب متأسفانه تو این چند سال وقت نشده بود. الان هم خانم مظلوم واقعاً فرصت نداشت که یک نفر رو پیدا‌ کنه که بیاد اونجا رو تعمیر کنه. در واقع خیلی هم لزومی نداشت! چند ماه دیگه بارندگی تموم می‌شد. بعد یک مدت فرصت بود رو این موضوع فکر کنن. البته کار به اونجا نرسید. آقای متوقع چون توقع داره همه چیز خوب پیش بره، یک هفته مرخصی گرفت و موند بالای سر بنا و کارگرها که اونجا رو درست کنند. خوب این همش نبود. آقای پرتوقع باید مواظب خیلی چیزها بود. اون پله که شکسته بود، اون کاشی که لق بود، کاسهٔ آش نذری همسایه که چهارماه بود رو کابینت مونده بود، دایی خانم مظلوم که دو‌ماه پیش از سومالی زنگ‌زده‌بود و پیغام گذاشته بود که عید رو تبریک بگه، آقای سعادتی که سکته کرده‌بود، منی‍ژه خانوم که دوقلو آورده بود، شروین‌اینا که خونهٔ جدید خریده بودن، گلدون شمعدونی که گندیده بود، خبر گرفتن از دوستهای دور و نزدیک. خوب بالاخره اینطوری که نمی‌شه، آدم باید رابطه‌ها رو هم حفظ کنه. حالا درسته که خانم مظلوم فرصت نداره، ولی خب آدم از مردم خجالت می‌کشه. الان حدود یکساله که از عروسی پسرعمهٔ خانم مظلوم که پسر دایی پدر آقای متوقع هم می‌شه گذشته. حالا اگر خانم مظلوم وقت نداره یک‌بار دعوتشون کنه، خب آقای متوقع که می‌تونه. ضمناً آقای متوقع باید همیشه یادش باشه که جمعهٔ دیگه چه ساعتی، کجا دعوتن، وقتی می‌رن خونهٔ جدید یک نفرباید هدیه ببرن، برای خواهرزاده‌ها باید عیدی بگیرن، به مادر بزرگها باید گاهی تلفن کنند، سه‌شنبه باید پول برق رو بدن، به مانلی که پدرش فوت کرده باید تسلیت بگن، آخه خوب خانم مظلوم سرش خیلی شلوغه. این چیزها اصلاً یادش نمی‌مونه. آقای متوقع هم واقعاً متوقعه! آخه این‌ها که کار زیادی نیست. اصلاً کارهای مهمی‌هم نیست.
ولی آقای متوقع انتظار داره حداقل خانم مظلوم به کارهای خودش برسه. الان دو-سه سالی می‌شه که سر خانوم مظلوم دائم شوره می‌زنه. ولی خب وقت نداره دکتر بره. کلاً دکترها هم که کاری نمی‌کنن برای آدم! فکر کنم مهری خانم چندبار یه روشهای خونگی برای رفع شورهٔ سر هم گفته بود. ولی کی وقت این کارهارو داره! حدود یک‌سالی هم هست که روی سینهٔ خانم مظلوم به اندازهٔ یک سکهٔ بیست و پنج تومنی قرمز و پوسته پوسته شده. گاهی خوب می‌شه ولی دوباره میاد. تازگی‌ها یکی هم روی شکمش زده. آقای پر توقع انتظار داره یک زن سی‌ساله بدونه که لکه‌های پوستی می‌تونند خیلی خطرناک باشند. خطرناک هم که نباشه احتمالاً قارچ پوستی یا یک کوفت دیگه‌ای هست. ولی خانم مظلوم به این حرفها عقیده‌ای نداره! قارچ که اصلاً امکان نداره. اونها که تو یک روستای دورافتاده زندگی نمی‌کنند. همیشه‌هم که حمام می‌رن. تازه این خودش خوب می‌شه! خلاصه الان که خانم مظلوم وقت نداره بره دکتر! حتی یک بار آقای متوقع خودش از دکتر پوست سر کوچه‌شون برای خانم مظلوم وقت گرفت. ولی خوب خانم مظلوم واقعاً وقت نداره. اما قبول کنید که آقای متوقع هم یک‌کم سختش باشه با این لکهٔ مشکوک روی پوست، خانم مظلوم رو بدون لباس بغل کنه. البته خدا رو شکر زیاد هم پیش نمیاد. آخه می‌دونین. خانم مظلوم با اون مسایل زن و شوهری یک‌کم مشکل داره. خانم مظلوم همیشه از اون دسته آدمهای خیلی مؤدب و سر به زیر بوده که حتی از فکر این کارها هم تا بناگوشش سرخ می‌شده. حالا شما هر فکری می‌خواین بکنین، ولی واقعاً چرا یک دختر خوب و متین و سر‌به راه باید اصلاً دنبال این چیزها بره؟ همیشه به اینکه مثل دخترهای هرزه که دائم تو کتابها و اینترنت و جاهای دیگه دنبال این موضوعات می‌گردن نیست افتخار می‌کرده. البته افتخار هم داشت. چون همه بهش افتخار می‌کردند. پدر و مادر، معلمها، خاله‌ها، عمه‌ها، مادر بزرگها، کلاً همهٔ بزرگترها. اون‌موقع هم همش حواسش به درسش بود. اصلاً وقت این چیزها رو هم نداشت. خلاصه که الگوی یک دختر نجیب بود. فقط خدا می‌دونه شب عروسیش چی کشید. درسته که آقای متوقع خیلی رعایتش رو کرد، ولی بالاخره با اون لباس عروس که نمی‌شد بخوابه. بالاخره باید درش می‌آورد. ولی خوب این مشکل خیلی مهمی هم نبود. بالاخره خجالتش بعد از یک‌مدت ریخت. ولی عذاب بعدی همون کارهای زن و شوهری بود. واقعاً اگر منصف باشین باید قبول ‌کنین که کار خیلی کثیفیه. فقط یک لحظه تصور کنید چقدر اونجاها کثیفند. دست زدن که حرفش رو نزن. اگر هم دست برقضا دستش به جای نامربوطی می‌خورد سریع باید می‌رفت دستش رو می‌شست! بعد که دید چقدر این‌ کارش آقای متوقع رو ناراحت می‌کنه، دیگه این‌کار رو نکرد. ولی دستش رو هوا می‌موند تا آخرش مبادا جایی رو نجس کنه. وای اگر ملحفه‌ یک وقت کثیف بشه. واویلاست. بعدش هم بدون اینکه کسی با چیزی تماسی داشته باشه، باید خیلی سریع همه چیز چندین‌بار شسته بشه.
احتمالاً فکر نمی‌کنید که کسی که کلاً یک عمر این حس رو در خودش کشته، و هرگز هم کوچکترین اطلاعی در بارش نداره، با این وسواس بیمارگونه بتونه هرگز شریک جنسی خوبی بشه. ولی معلوم نیست چطور آقای متوقع از همون اول چنین چیزی به ذهنش نرسیده بود! به هر حال باید کاری می‌کرد. آقای متوقع بارها وقت مشاور گرفت. چندین بار خانم مظلوم رو دکتر برد. یک عالمه کتاب به‌درد بخور برای خانم مظلوم گرفت. ولی فکر می‌کنین نتیجه چی شد؟ خوب خانم مظلوم برای نشون دادن حسن نیتش چند جلسه مشاوره رو رفت. این مشاورها هیچ‌چیز نمی‌فهمند. بهش گفتند برای وسواسش باید بره از روانپزشک دارو بگیره. یک سری تمرینهایی هم بهش دادند که خوب سخت بود. کلاً هم می‌دونین که خانم مظلوم وقتش رو نداره. داروها هم که یک‌جا رو تا بخوان درست کنند، پونصد جای دیگه‌رو خراب می‌کنند. این شد که دیگه پیش این مشاورهای بی‌شعور نرفت. کتاب هم که وقت می‌خواد. تازه فوقش تو کتاب چی‌چی نوشته؟ یک مشت مزخرفات! ولی خوب آقای متوقع توقع داشت مشکل حل بشه. این بود که خودش پیش مشاور رفتن رو ادامه داد! ولی خوب یک طرفه که نمی‌شه قضیه رو حل کرد.
بعد از گذشت یک‌سال و اندی آقای متوقع که هیچ حرکت مثبتی ندیده بود، خیلی جدی به خانم مظلوم گفت که با این وضع نمی‌تونه ادامه بده و بهتره جدا بشن. ولی اون قیافهٔ مظلوم خانوم مظلوم که تو چشمهاش هم اشک حلقه زده بود، دل هر بیننده‌ای رو کباب می‌کرد. ولی خوب آقای متوقع هم بالاخره یک توقعاتی داشت. پس یک اولتیماتوم داد و منتظر بود شاید یک حرکتی ببینه. زهی خیال باطل. فردای اون روز آبها از آسیاب افتاد و بازهم هیچ اتفاقی نیفتاد.
از اون روز تا الان که چهارسال گذشته این بحث هراز چندگاهی تکرار می‌شه. نگاه مظلوم و بی‌پناه خانم مظلوم، توقعات بی‌پایان آقای متوقع و زندگی به همون روند سابق. تو این مدت البته اتفاقهای دیگه‌ای هم افتاده. آقای متوقع خیلی وقتها فکر کرده که شاید اون جذابیتی که فکر می‌کرد رو واقعاً نداره! یاد روزهایی می‌افتاد که چجوری دخترها براش سر و دست می‌شکستند. اوووه. چه داستانها که نداشت. نکنه دیگه پیر شده؟ حقیقتش اینه که آقای متوقع تو این چند سال واقعاً هم پیر شده. دیگه مثل قدیم به خودش نمی‌رسه. چاق شده. خیلی وقتها با ته‌ریش می‌ره سر کار. دیگه واقعاً براش مهم نیست چقدر لباسهاش با هم ست باشند. ادکلن‌هاش انقدر رو میز موندن همه الکل شدن. و تازگیها پای چشمش بدجوری چروک افتاده. اخلاقش هم که گند شده. دائم به پر و پای خانم مظلوم می‌پیچه. دیگه همهٔ کارهای کوچیکش هم می‌ره رو اعصابش. کلاً عصبی و بد خلق شده. توقعش از همه بالا رفته. جدیداً خیلی به جداشدن فکر می‌کنه. ولی آخه خانم مظلوم گناه داره. می‌دونین خیلی مظلومه. زن بدی هم که نیست. کی‌ به‌جای اون بود این اخلاق گند آقای متوقع رو تحمل می‌کرد و دم نمی‌زد؟ تازه فکر کن آدمها چه عکس‌العملی نشون می‌دن؟ این آقای متوقع معلوم نیست از زن به این نجیبی و آرومی و اهل زندگی که آزارش به مورچه هم نمی‌رسه چی‌چی می‌خواسته؟ آقای متوقع مدتهاست که به خودش گفته: مهم نیست! زندگی که فقط این چیزها نیست. ولی آخه آقای متوقع به کی بگه، که توقع داره همسرش یک کم در برابر زندگیشون مسوولیت هم داشته باشه.
آخرش می‌دونین آقای متوقع چی‌کار کرد؟ تمام دیروز و امروز رفت جایی که تنها باشه و نشست و با صدای بلند زار زد. تمام روز رو.