۱۳۸۶ بهمن ۱۰, چهارشنبه

حافظه لوبیایی (2)+ حواس لوبیایی:

لوبیا تو آفیسش نشسته بود که نخود اومد که با هم ناهار بخورن. لوبیا کلیدش رو برداشت. لبه آستینشو تا زد. روی میزش رو یه کم مرتب کرد و با نخود از آفیس رفتن بیرون. هنوز در درست بسته نشده بود که لوبیا داد زد: آآییی، اون در رو نگه دار بسته نشه. لوبیا نگاه می کنه می بینه کلید رو نیاورده. با خودش می گه حالا مهم نیست. ضامن در رو می زنه که در قفل نشه و با نخود می رن بیرون.

وقتی لوبیا بر می گرده، ساعت تقریبا یک و نیم بود.
شروع:
شروع مرحله یک:
لوبیا رو میزشو می گرده که ببینه کلید رو اونجا جا گذاشته یا نه. خوب رو میز که نیست. اووووم، رو میز بغلی؟ نیست. تو کیف؟ نیست. لای کاغذها؟ نه. قاطی نمونه ها؟ نه. زیر میز؟ نه. پشت میز؟ نه. تو جیب کاپشن؟ نیست. اون یکی جیب؟ نه. تو دستمالها؟ نه. توی کیف؟ نه. جیب اونوریش؟ نه. لای کتابها؟ نیست. تو جیب شلوار؟ خوب معلومه نیست، اگر بود که لوبیا حسش می کرد. پنج تا کلیده ها. تو خاک گلدون؟ تو سطل آشغال؟ روی در؟ این ور؟ اون ور؟ دوباره تو جیباتو ببین. کیفت هم. نه خیر تو آفیس نیست که نیست.
پایان مرحله یک.
لوبیا دم در آفیس نخود: تق تق تق.
نخود:؟؟
لوبیا: عادت داری همیشه شوخی های مسخره کنی؟ کلید من رو بده.
نخود: ؟...؟؟، به من چه؟ من با کلید تو چی کار دارم؟
لوبیا: من کلیدم رو برداشتم، ولی از اتاق که بیرون اومدم دستم نبود. اگه تو بر نداشتی پس کجاست؟
نخود: نه تو خوب نگشتی.
لوبیا: خوب تو بیا خوب بگرد.
شروع مرحله دو:
تکرار مرحله یک به صورت مشترک.
<<نخود + لوبیا: اینجارم ببین. اونجا چی؟ این گوشه؟ اون وسط؟...>>
لوبیا: دیدی نیست. حالا تو مطمئنی بر نداشتی؟
پایان مرحله دو.
(در اینجا نخود دیگه کم کم به خودش شک کرده بود.)
نخود: خوب بریم آفیس منم بگردیم.
شروع مرحله سه:
تکرار مرحله دو در آفیس نخود.
نخود+لوبیا: نه انگار واقعا نیست.
نخود: ببین کلا امروز کجاها رفتی.
پایان مرحله سه.
بعد...
راهروها...
دستشویی ها...
سطل های آشغال...
این ور...
اون ور...
...
...
...
اون ور.
این ور.
...
نخود: اصلا مطمئنی کلیدتو آورده بودی؟
لوبیا: ؟؟؟...؟؟؟ راستش دیگه نه! ولی احتمالا از دیوار که رد نشده بودم؟
نخود: مطمئنی؟!!!
لوبیا:!!!؟؟؟
نخود:؟؟؟!!!
لوبیا: تعمیرگاه گفت ساعت چند می بنده؟
نخود: پنج. ...الان ... اوخ اوخ ده دقیقه به پنجه. بدو...
...
و به این ترتیب بود که پنج عدد کلید در روز روشن در کمتر از سه دقیقه، در نیم وجب جا، اول بودها... بعد یهو نبود که نبود که نبود.
خلاصه... جونم براتون بگه ، لوبیا و نخودهمینطور گیج و منگ و عصبانی از اینکه تمام روز رو تلف کردن، رفتن و رفتن تا به خونه رسیدن.
لوبیا همچین که اومد لباسشو عوض کنه...
دید که ای داد بی داد!
کلیدها از کمر شلوارش سر در آوردن!!! یعنی پنج تا کلید تمام وقت روی شکمش بوده، نه وزنشون رو حس کرده، نه سرماشون رو، نه تیزیشون رو... (یعنی در اینجاست که فرق حواس با حافظه رو هم یاد می گیریم. هر چند برای کسی که هر دوشو نداره زیاد فرقی هم نداره.)

ضمنا بچه های گلم،از این داستان چه نتیجه ای می گیریم؟... بعله. اون جیبی که بافنده مهربان پارچه اشو بافته، یکی هم نخشو ریسیده، خیاط مهربان هم اونو رو شلوارتون زحمت کشیده و دوخته.... جنبه تزئینی... چی... نداره. خیلی دقت کنین.

از سیاست:

این پست امیر فرشاد ابراهیمی را از دست ندهید.

۱۳۸۶ بهمن ۸, دوشنبه

حافظه لوبیایی (1):
..
1. لوبیا باید دو روز در هفته، ساعت نه شب، به همکارش برای مشورت در مورد پروژه زنگ بزنه. لوبیا یه خط در میون یادش می ره. این بار برای اینکه یادش نره تو تقویمش نوشته بود. این بار برای اینکه یادش نره تو چک لیست کارهاشم نوشته بود. این بار برای اینکه یادش نره یه یادداشت هم رو میز آفیسش گذاشته بود. این بار برای اینکه یادش نره یه یادداشتم رو میز محل کارش گذاشته بود. این بار برای اینکه یادش نره روزی ده بار به خودش یادآوری می کرد. این بار برای اینکه یادش نره در روز موعود صدبار به خودش یادآوری کرد. وقتی عصر اومد خونه یادش بود که زودتر شامش رو بخوره، که دیگه ساعت نه سر شام نباشه. یادش بود که فلان برنامه تلویزیون رأس نه شروع می شه و روش خوبیه که بفهمه کی نه می شه. لوبیا ساعت ده یادش افتاد که امشب ساعت نه قرار بوده به کسی زنگ بزنه!
.
.
2. لوبیا طبق چیزی که تو تقویمش نوشته ساعت نه ونیم صبح تو کلینیک لوبیاکده وقت دکتر داره. لوبیا که ساعت بیولوژیکیش با ساعت لوبیاکده 6 ساعت اختلاف داره از دو روز قبل شروع کرده بود به خودش فحش دادن که چرا کله سحر وقت گرفته. لوبیا شب قبلش زود (11:30)! می خوابه که صبح زود پاشه و دیرش نشه. لوبیا صبح به موقع بیدار می شه و یه کم دیر از خونه میاد بیرون. لوبیا با خودش حساب می کنه و می بینه که هنوز هم می تونه سر وقت برسه. وسطهای راه لوبیا یادش میاد که در واقع وقتش ساعت 9:50 بوده. لوبیا یادش میاد خودش عمدا ساعت رو 9:30 نوشته بوده که زودتر راه بیفته. لوبیا خوشحال می شه و به دوراندیشی خودش کلی آفرین می گه. لوبیا با خیال راحت می ره و بایه کم فاصله از ساختمون یه جای پارک پیدا می کنه. لوبیا همینطور که داشته با خودش فکر می کرده که اینهمه آدم صبح به این زودی آخه اینجا چی کار می کنند، وارد ساختمون می شه. لوبیا یه کم دور و برش رو نگاه می کنه و احساس می کنه که یه کم اشتباه اومده! یه چند لحظه طول می کشه تا لوبیا یادش بیاد باید کجا می رفته. لوبیا با خودش فکر می کنه که خوب هنوز تا 9:50 وقت داره و اون یکی ساختمون هم که نزدیکه. لوبیا به خاطر دور اندیشی خودش کلی برای خودش نوشابه باز می کنه. لوبیا سریع بر می گرده و ساعت 9:40 میرسه به میز منشی. لوبیا خیلی خوشحاله که حتی ده دقیقه هم زود رسیده.
.
لوبیا: سلام خانوم. من لوبیام، از دکتر لوبیا پژوه وقت دارم.
منشی: لوبیا لوبیازاده؟
لوبیا: بله.
منشی: شما دیر رسیدین. باید از دکتر سوال کنم ببینم هنوز هم می تونه ببینتتون.
لوبیا: ؟؟؟؟؟!!!!!...، ولی هنوز ده دقیقه به nine fifty)9:50 )مونده.
منشی: نه جانم. وقت شما nine fifteen)9:15 )بوده.
.
.
3. لوبیا ساعت سه باید بره به یه جلسه. لوبیا ساعت سه کلاس هم داره. لوبیا با خودش تمام هفته رو کلنجار می ره که سر کدومشون بهتره بره. لوبیا ساعت یک یادش می افته که از هفته پیش ساعت کلاسش عوض شده و شده 9 صبح. لوبیا یادش می افته که از اینکه کلاس صبح به این زودی شده چقدر حرص خورده بوده.
.
4. این یکی دیگه شاهکاره. ولی چون مفصله، نظر به طولانی شدن این پست، ادامه در برنامه بعدی.

۱۳۸۶ بهمن ۶, شنبه

پیش به سوی فردا:

بحرین قضاوت زنان را به رسمیت می شناسد. "برای اولین بار درمیان کشورهای حاشیه خلیج فارس در بحرین، یک زن به عنوان قاضی آغاز به کار کرده است. " از اینجا

وزیر دادگستری امارات متحده عربی گفت: این كشور امیدوار است با اصلا‌ح قانونی به زنان اجازه ورود به مشاغلی نظیر دادستان و قاضی را بدهد. از اینجا

"مقام های عربستان سعودی تصمیم گرفته اند ممنوعیت اقامت زنان تنها در هتل ها را لغو کنند." از اینجا

و اما ایران:

سهمیه بندی جنسیتی دانشگاهها از اینجا و از اینجا

عوض حیدر پور (نماینده مجلس) : "خانم های ما اگر می خواهند دنبال علم و دانش باشند، باید به دنبال کسب علم و دانشی باشند که بیشتر در خانه به درد بخورد. زنان نباید بیش از وظیفه شان در اداره جامعه نقش آفرینی کنند. وی دیدگاه خود را کاملا شرعی دانسته و اضافه کرده که رشته هایی در دانشگاه ها باید تدریس شود که به کار خانه داری بیاید و حتی از نبود چنین رشته هایی ابراز تاسف نیز کرده است." از اینجا

الهه کولایی:"به رغم آمار حضور زنان در دانشگاه ها باز هم حضور زنان در عرصه عمومی بازار کار حتی از کشور عربستان هم کمتر است." از اینجا

لایحه حمایت از خانواده؛ عقبگردی ۴۲ ساله؟ از اینجا

و باقی قضایا چنان که افتد و دانی.

واخیرا:

سرپرست وزارت آموزش و پرورش :" کتاب درسی دختران و پسران بايد جدا شود." از اینجا و از اینجا

مرتبط (طنز):
صغرا خانم فداکار
دختران بدون پسران

۱۳۸۶ بهمن ۵, جمعه

تنبل نرو به سایه.................. سایه خودش می آیه!


این لوبیا تقریبا یه شش ماهی بلکه هم کمی بیشتر می شد که دچار افسردگی شده بود و به این بهانه کلا کار و زندگیش تعطیل بود. این جریان تا همین چند هفته پیش هم ادامه داشت. کلا در طول این مدت لوبیا حقیقتا زندگی گیاهی داشت. مثل یه لوبیای اصیل صبح سحر، خروس خون، ساعت یک بعد از ظهر از خواب بلند می شد. قرصای سبز و قرمز و آبی و نارنجی و خال خالیشو می خورد. دوباره مشغول استراحت می شد، تا وقتی نخود سر و کلش پیدا می شد. در این زمان که معمولا ساعت حدود شش بود، لوبیا حتی اگر اراده می کرد هم انقدر ضعف داشت که نمی تونست از جاش بلند شه. آخه از شش بعد از ظهرروز قبل هیچ چیز نخورده بود. خلاصه نخود تا قبل از اینکه لوبیا دیگه کاملا خشک بشه به دادش می رسید و یه آبی پاش می ریخت و یه کم تقویتش می کرد. از اینجا به بعد روز* لوبیا شروع می شد.
فعالیت روزانه** لوبیا عبارت بود از خواندن کلیه اخبار ایران از بی بی سی، سی ان ان، ان بی سی، روزآنلاین، شب آنلاین، شب این لاین، شب اون لاین، رادیو فردا، رادیو پس فردا، رادیو زمانه، بازتاب، شب تاب، مهتاب، ...،ایرنا، ایسنا، میسنا، ...، همشهری،هموطن، هم محل، ...، اطلاعات، کیهان، جمهوری، و ...، و البته ...!
بعد از آگاهی از اوضاع مملکتی!! نوبت به وبلاگها می شد. از اینجا به اونجا، از اونجا به اون یکی جا، این لینک، اون پیوند، کامنت این، کامنت اون، اون یکی، این یکی و... تا یک بامداد و خوب دیگه شب شده بود!!! و هر لوبیای دیگه ای هم که باشه شبها می خوابه دیگه. و زندگی لوبیایی به همین منوال در جریان بود!
حالا الان البته اوضاع کلی بهتر شده، ولی به قول نخود، همچنان لوبیا با خودش شش ساعت اختلاف ساعت داره. ولی اقلا همون صبح سحر که آفتاب عالم افروزدر میانه (دقیقا وسط) آسمان نیلگون پرتو افشانی می کند، روز لوبیا آغاز می شه. حالا بماند که فعالیت روزانه کما فی السابق همونی هست که بود، ولی اقلا چشم آفتاب و چند نفر دیگه به جمال بی مثال لوبیا روشن می شه.
حالا در حین این فعالیت های شدید، استاد لوبیا بهش خبر داده که:
"لوبیا جان، اون گروهی که داریم تو دانشگاه باقالی سرا باهاشون کار می کنیم، یه مقاله دادن و اسم تو رو هم توش گذاشتن. بی زحمت یه لطفی کن، اگر وقت داشتی و حال داشتی و خوابتم نمی اومد و اینا، این مقاله رو به رزومه خودت اضافه کن. بعد هم برو به ادامه استراحتت توجه کن!"

*نظر به اینکه در ولایت لوبیا در طول سه ماه گذشته ساعت چهار هوا تاریک بوده است، این واژه "روز" بسی جای تامل دارد.
**ایضا به شرح فوق.

۱۳۸۶ بهمن ۴, پنجشنبه

لوبیای متبرج:

لوبیا چند شب پیش یه خواب خنده دار دیده. لوبیا خواب دیده که در حالی که فقط لباس زیر تنشه با مامان لوبیا خانوم جون توی میدان انقلاب قرار داشته و بعد با هم سوار اتوبوس شدن!!! تو خواب لوبیا اصلا احساس نمی کرده که یه کمی کم لباس پوشیده و کلا کسی هم تعجب نمی کرده.
یه کم بعدش لوبیا پیاده می شه و همینطور که داشته راه می رفته نمی دونم چطوری از میدون ونک که داشته رد می شده یهو یه مینی بوس و یه ماشین ماست و خیار* می بینه. ای ددم وای!!! یه چند تا حافظ امنیت هم به شدت مشغول دستگیر کردن چکمه پوشها بودند و مینی بوسشون تقریبا پر شده بود. آها زمین هم حسابی برفی بود یه کم هم لوبیا سردش بود ولی نه آنچنان. یک دفعه با دیدن ماشین ماست و خیار لوبیا ترس برش داشت که نکنه یه وقت بهش گیر بدن (نکنه واقعا!!). ولی با خوشحالی دید که دقیقا از جلوشون رد شده و کسی هم بهش چیزی نگفته. ظاهرا فقط چکمه های متبرج رو چک می کردن!!

مسیر بعدی یه کوچه بن بست طولانی بود که خونه لوبیا هم تو اون کوچه بود. کوچه هم کلی شلوغ بود. انگار یکی از همسایه ها خرج می داد. لوبیا چشمش به چشم یکی از خانومهای همسایه که خیلی هم با لوبیا اینا سلام و علیک داشت می افته، ولی خانومه سریع راهشو کج می کنه و سرشو پایین می اندازه که چشمش به لوبیا نیفته. همینطوری که لوبیا داشته تعجب می کرده که: ایییی!! پس چرا این همچین کرد!، یه نفر آشنای دیگه هم می بینه که اونم با همین سرعت متواری می شه!

تازه لوبیا یه نگاهی به خودش می کنه و یه دفعه احساس می کنه که یه کم اوضاع بدجوریه انگار. حالا هنوز از برف و سرما هیچی حالیش نشده ها!!! اوخ اوخ اوخ ! وسط اون همه جمعیت دو تا پاسدار هم با اسلحه ایستادند. یکیشون که دقیقا دم در خونه لوبیاست! حالا تو این هاگیر واگیر،لوبیا همین طور که داشته تند تند از جلوی همه این آدمها رد می شده، ناراحت بوده که چرا این لباس کهنه هاشو که دارن وا میرن و اصلا هم با هیچ چیزی ست نیستند رو پوشیده و آبروی خودشو جلو در و همسایه برده. حالا همسایه ها نمی گن این لوبیا چرا انقدر بی سلیقه هست؟؟!!!


* در زمان جوانی اول لوبیا که این گشت های ارشاد همه جا بودند رنگ ماشینهاشون فرق می کرد. بعد که ماشینها همه شدن سبز و سفید، بین لوبیاها به ماشین ماست و خیار معروف شده بودن. الان هم اسم جدیدی دارن؟

پ.ن: وقتی لوبیا این پست سی و نهم گیلاسی رودید، خدا روصدهزار بار شکر کرد که فقط خواب دیده. یه وقت می تونست واقعی بشه.
پ.ن 2: کسی می دونه نیم فاصله رو چطور باید گذاشت؟؟

۱۳۸۶ دی ۲۹, شنبه

گلواژه ها (2)
از اینجا

سرپرست شوراي حل اختلاف خانواده در تهران "فريدون اميرآبادي"( در برنامه بحث روز راديو تهران):

" با توجه اينكه زنان هشتاد درصد متقاضيان طلاق را تشكيل مي‌دهند، اگر حق طلاق رابه آنها بدهيم، همه مردها مجرد خواهند ماند !"

« فريدون اميرآبادي» علت اصلي همه اختلافات خانوادگي را «توقعات نابجاي زن» دانست و ده سال اول زندگي را دوران شناخت طرفين از يكديگر خواند .
وي تاكيد كرد: "زنان امروز حتي توانايي پختن يك تخم مرغ را هم ندارند و اگر حق طلاق را به آنها بدهيم هيچ مردي روز خوش نخواهد ديد ".

وی با اشاره به اینکه صدور حكم طلاق به خاطر اعتياد مرد « يك اصل منسوخ شده» است ، گفت: " در كشور چهار ميليون معتاد داريم در صورتي كه بسياري از اعتيادها به زندگي لطمه نمي‌زند بلكه اعتياد بايد مخل زندگي باشد، بهتر است زنان با اين مسئله كنار بيايند تا مردها هم بتوانند با خيال راحت اعتياد خود را ترك كنند!!!"

افاضات لوبیایی:

لوبیا میگه: خدایا ما رو از دست این پوچ مغزها نجات بده. آمین!!
یکی به لوبیا بگه وقتی دو نفر با هم نمی سازند، حالا یا با دلیل یا بی دلیل، چرا باید بازهم همدیگه رو به زور تحمل کنند؟
لوبیا از خودش می پرسه: زنها چه گناهی دارند که از بدو خلقت محکومند. لوبیا می پرسه: آیا 80% درخواست طلاق از جانب خانمها به علت عدم پخت تخم مرغ هست یا هزار و یک مشکل اخلاقی مردهاشون؟
لوبیا میگه: بابا اینا بی نظیرن.
لوبیا دوست داره بدونه که حالا خانواده با جنگ و دعوا انقدر مهمه که باید با سریش حفظش کرد؟
خوب لوبیا چی کار کنه، بیشتر از این عقلش قد نمی ده.
لوبیا در این زمینه یه توصیه سازنده داره:
خانومهای عزیز، ده سال اول رو تا جوونین تحمل کنین، بقیه شم به خاطر بچه و اینا تحمل کنین. بعدشم دیگه به خاطر آبرو و فامیل عروسها و دامادها. باور کنین زیاد طول نمی کشه. دنیا دو روزه تا چشم به هم بزنین تموم شده.
حالا از لوبیا گفتن.


مرتبط برای راحله



گلواژه ها(1)

۱۳۸۶ دی ۲۸, جمعه

می شه بذارین یه کم باد بیاد؟ لطفا!!


لوبیااز خوندن این خبر (این خبر) وحشت زده شد. هنوز خون زهرا بنی یعقوب خشک نشده بود.
از اون طرف حکم تبرئه سه نفر بعد از کلی حبس و شکنجه صادر می شه، ولی هیچ کس به روی خودش نمی آره و همچنان زندانی هستند. از اون طرف فعال های حقوق زنها رو بدون اعلام هیچ جرمی زندانی می کنند، بعد بدون هیچ توضیحی آزاد می کنند. اینجا هم که می گه ظرف دو ماه گذشته پنجاه تا دانشجو رو زندانی کردن. حالا روزنامه نگارها و معلم ها و راننده های شرکت واحد و دراویش و مدافع حقوق زندانی ها و کارگرهای هفت تپه و نمی دونم دخترها و زنها و پسرهای خوش پوش و ... که دیگه قدیمی شده !!! لوبیا فکر می کنه که اینا تازه چندتا !! هستند که به دلیلی خبرش منتشر شده.
لوبیا هرچی به مغز لوبیاییش فشار میاره نمی فهمه که به چه جرمی؟ طبق کدوم قانون نوشته یا نانوشته ای؟ حالا ایناش به کنار! آخه با چه رویی؟ با چه پشت گرمی ای؟ اینا کین که به هیچ مافوقی نباید حساب پس بدن؟ اصلا یعنی واقعا یه نفر نیست به اینا بگه: اوهوی، داداش، چه خبره؟ به کجا چنین شتابان؟
لوبیا خیلی ترسیده. اگر مرجع برقرار کننده عدالت توی مملکتی انقدر الله بختکی و دلبخواهی باشه، تکلیف مردمش چی می شه؟ خود مراجع قضایی چقدر عادلند و احکام درستی میدن بماند. ولی دیگه اینا کیند که حرف قاضی های سیستم خودشون رو هم قبول ندارند.
لوبیا فکر می کنه که این قوه قضاییه (و ایضا اون مجلس) که کلا کاری از دستش بر نمی آد، زورشم به کسی نمی رسه، اصولا نظارتی به چیزی هم نداره، خوب بابا چرا خودشون و ملت رو سر کار گذاشتن؟ شما بفرمایید منزل استراحت کنین، حقوق و مزایاتون هم رو تخم چشممون، میاریم منزل تقدیم می کنیم. جدا از اینکه کلی تو هزینه ایاب و ذهاب و خدم و حشم و نمی دونم آب و برق و گاز و ... صرفه جویی می شه، این همه ساختمون و امکانات جانبیش هم آزاد می شه، از همه مهمتر ملت هم تکلیف خودشون رو می دونند، از این سر در گمی نجات پیدا می کنن، شما هم کمتر لعن و نفرین می شین، آبروتونم حفظ می شه.
مشکلات حقوقیمون رو هم رو مشکلات حقیقیمون، یه کاریش می کنیم. شما راحت باشین، ما هم راحت تریم. حداقل مشکل اعصاب پیدا نمی کنیم، ذهنمونم درگیر قانون و این چیزای الکی نمی شه. می فهمیم هم که کلا کی به کیه.

مرتبط: روز شرمندگی
فرزندان ما را دریابید

۱۳۸۶ دی ۲۷, پنجشنبه

گلواژه ها (1):

سردار رادان: «قرار گرفتن چکمه بر روی شلوار به دلیل نشان دادن بخشی از برجستگی بدن از مصادیق شرع است و تبرج به حساب میآید.»
آیت الله جوادی آملی: «دانشمندان فیزیک، شیمی، بارانشناسی و زمین شناسی بدون پسوند اسلامی نفهمند.»
شکوفه گلخو، رییس دانشگاه الزهرا: «بدحجابی زنان موجب فعال شدن غده هیپوفیز مردان در تولید مثل میشود.»
امام جمعه شیراز: «گرانی خانه باعث شد جوان پاک ما به جای مسکن، دوست دختر و دوست پسر بگیرند.»
حسنی، امام جمعه ارومیه: «اگر فرد مشرکی را وقتی فهمیدیم که واقعاً مشرک شده، باید او را بسوزانیم؛ اگر با گلوله هم بود اشکالی ندارد.»
قرائتی: «ما آخوندها همیشه مثل گاز اشک آور عمل می کنیم؛ فقط بلدیم گریه مردم را در آوریم.»
احمدی نژاد: «ما یک کشور آزاد هستیم.»
سید حسین مرعشی: «احمدی نژاد نه فقط معجزه هزاره سوم، که معجزه هزاره چهارم هم هست.»
امام جمعه تبریز: «علت زلزله اخیر تبریز، اظهارات اعلمی نماینده تبریز در مورد سیدالشهدا بود.»
آیت الله خزعلی: «حجاب موجب بالا رفتن معدل دانشجویان میشود.»

۱۳۸۶ دی ۲۵, سه‌شنبه

شباهت بین انرژی هسته ای و زن دوم

1. هر دو حق مسلم ماست.
2. هر دو باید مخفیانه انجام شود.
3. از هر دو در مواقع ضروری استفاده می شود.
4. هر دو مورد وقتی لو برود جنگ شروع می شود.

(از ایمیل های رسیده)

۱۳۸۶ دی ۲۲, شنبه

بحران گاز در مازندران:
http://shahresard.blogfa.com/
خدا میدونه چند جای دیگه درگیرن.

۱۳۸۶ دی ۲۱, جمعه

راستی شما تو کویرین؟
.
لوبیا عاشق برفه. لوبیا همیشه از اول زمستون منتظر برف بود. نه اینکه فکر کنین یه وقت به خاطر تعطیلی و اینا باشه ها. نه ابداُ، خوب برف رو دوست داره دیگه. مخصوصا لوبیا عاشق اینه که تو برف بره کوه.
حالا لوبیا دو ساله که برف ندیده. کوهم ندیده. جایی که لوبیا هست اوج زمستونش هوا از 4-5 درجه کمتر نمیشه. اونم فوقش دو روز تو سال. البته گرمای تابستونش هم کلاُ سه روزه. حد اکثر اختلاف سطحشم دو متره، حالا دقیقا دو متردو مترهم که نه، حالا شما بگو سه متره، حالا چهار مترم قبوله، باشه خوب خیلی اصرار می کنین به لوبیا می گیم سر راستش کنه، اصلا شما بگو ده متر، دیگه جا نداره به جون شما، همین حالاشم همش ضرره.
حالا فکرشو بکن، لوبیا این چند وقته همش میشنوه که تو ایران نمی دونم کجا یه متر برف اومده و کجا دو متر برف اومده و کجا چی شده و .... خوب لوبیا هم دلش برف می خواد دیگه.* حالا درسته که لوبیا از سر پاییز می لرزه و می ره تو غلاف لوبیاییش. چند تا غلاف اضافه هم دور خودش می پیچه، سر زمستونم دیگه به دمای صفر کلوین می رسه و رسما منجمد می شه و تا تابستون سال آینده هیچ علامت حیاتی از خودش نشون نمی ده، ولی خوب تا وقتی خطر یخ زدگی باهاش کیلومترها فاصله داره، می تونه با خیال راحت دلش برای برف و سرما تنگ شه. نمی تونه؟
حالا تمام این حرفا یه طرف، این آقای کپی برابر اصلاون کوتوله پیر مردست تو سفید برفی وهفت کوتوله، همونی که با ذوق و شوق اومده بود می گفت که ایران رو چقدر خوب می شناسه و نمی دونم چی و چی، امروز تا لوبیا یه سرفه کرد، بدو بدو اومده که مثلا یه حرف خوب بزنه، می گه خوب طبیعیه، شماها که از جاهای گرمسیر می آین، حالا طول می کشه که به این هوا عادت کنین!!!
آخه یه لوبیا به این آدما چی بگه؟

پ.ن: لوبیا از برف منظورش فقط برفه، نه این مشکلاتی که پیش اومده. لوبیا خیلی متاسفه که یه پدیده طبیعی باید اینطور زندگی مردم رو مختل کنه.

۱۳۸۶ دی ۲۰, پنجشنبه

لوبیا دیگه بزرگ شده!!!

لوبیا تو وبگردی امروزش به این پست خانم شین رسید.
لوبیا یاد وقتی افتاد که شش ساله بود. اون موقعی که مامان لوبیا یه لوبیاچه جدید آورده بود. چقدر لوبیا احساس بزرگی می کرد. لوبیا یادش میاد که گاهی احساس می کرده که بزرگ کردن و تربیت لوبیاچه با اونه. لوبیا یادشه که حتی نظرات تربیتی ههم ارایه می داده و بزرگترها رو از اشتباه در می آورده.
لوبیا یادش می آد که وقتی کلاس پنجم دبستان بوده طی یک صحبت بسیار روشن فکرانه برای دوستش درد دل کرده که چقدر احساس می کنه که از همسناش فهمیده تره.البته لوبیا واقعا چنین حسی نداشته! لوبیا فکر می کنه یه همچین ترکیب کلماتی رو تو یه جمع بزرگانه شنیده بوده! لوبیا احساس کرده بوده که این حرف خیلی شیکه و با این حرف خیلی مهم می شه. لوبیا یادش میاد که اون دوستش هم در مورد خودش همین فکر رو می کرده. ولی چون لوبیا می دونسته که این حرف رو از کجاش در آورده زیاد پی حرفو نمی گیره. ولی لوبیا می فهمه که بقیه هم حرفای شیک به گوششون خورده.
بعدها لوبیا تصمیم می گیره که واقعا فهمیده تر بشه. لوبیا تو سنین تین ایجری تقریبا مطمین می شه که ممکنه از همسناش بیشتر نفهمه، ولی از بزرگتراش صد در صد بیشتر می فهمه
!!
لوبیا تو دبیرستان دیگه واقعا فهمیده شده بود. اشکالات دنیا رو خوب بررسی و تحلیل می کرد. اینبار دیگه لوبیا احساس می کرد که بقیه هم قبولش دارن.
وقتی لوبیا وارد دانشگاه شد، دید که صرف دانشجو شدن باعث میشه که دیگه از همه بیشتر بفهمه!!! ولی یه اتفاقی هم افتاد!! لوبیا با آدمای دیگه هم آشنا شد. لوبیا نمی دونست که طرز فکرای دیگه ای جز طرز فکر دوستاش و خونوادش هم طرفدار داره. لوبیا یه چیز مهم دیگه هم فهمید. لوبیا فهمید که فقط خودش نیست که فکر می کنه خیلی میدونه. همه هم سناش همین فکر رو می کنند. بعد لوبیا فهمید که فقط خودش با بقیه فرق نداره. همه با همه فرق دارن!(عجب!!!) بعد لوبیا سر کار میره، بعد آدمهای دیگه ای رو می بینه، کتابهای بیشتری می خونه، کشورهای دیگه رو می بینه، مردم دیگه، و خلاصه این داستان تا به امروز ادامه داشته. همیشه لوبیا احساس می کرده که حالا دیگه خیلی بزرگ شده.همیشه از اینکه چرا بقیه چیزایی که اشتباه بودنش برای لوبیا واضح هست رو نمی فهمند حرص می خوره. همیشه از نحوه زندگی دیگران حرص می خوره. ولی لوبیا وقتی به گذشته بر می گرده، می بینه که همیشه چیزهای زیادی رو نمی دونسته.
لوبیا مطمئن هست که اگر از بعضی ها بزرگتره، ولی هنوز از خیلی ها کوچکتره. لوبیا می دونه که بزرگ شدن حد و مرزی نداره. لوبیا یه چیز دیگه رو هم فهمیده، اینکه همه مطمئنند که راهشون بهترین راهه و روش زندگی و اعتقاداتشون بهترین و درست ترینه. اینکه وقتی کسی می گه من از همه فهمیده ترم، منظورش از همه، همون گذشته خودشه. لوبیا وقتی می بینه که یکی خیلی احساس بزرگی می کنه، مخصوصا احساس می کنه که همیشه از همپالگی هاش بزرگتر بوده، لبخند می زنه و احساس می کنه که اونقدر بزرگ و فهمیده شده که این احساس کودکانه رو درک کنه. و لوبیا احساس بزرگی می کنه و این داستان ادامه دارد...

۱۳۸۶ دی ۱۴, جمعه

سلاملکم