۱۳۸۶ بهمن ۸, دوشنبه

حافظه لوبیایی (1):
..
1. لوبیا باید دو روز در هفته، ساعت نه شب، به همکارش برای مشورت در مورد پروژه زنگ بزنه. لوبیا یه خط در میون یادش می ره. این بار برای اینکه یادش نره تو تقویمش نوشته بود. این بار برای اینکه یادش نره تو چک لیست کارهاشم نوشته بود. این بار برای اینکه یادش نره یه یادداشت هم رو میز آفیسش گذاشته بود. این بار برای اینکه یادش نره یه یادداشتم رو میز محل کارش گذاشته بود. این بار برای اینکه یادش نره روزی ده بار به خودش یادآوری می کرد. این بار برای اینکه یادش نره در روز موعود صدبار به خودش یادآوری کرد. وقتی عصر اومد خونه یادش بود که زودتر شامش رو بخوره، که دیگه ساعت نه سر شام نباشه. یادش بود که فلان برنامه تلویزیون رأس نه شروع می شه و روش خوبیه که بفهمه کی نه می شه. لوبیا ساعت ده یادش افتاد که امشب ساعت نه قرار بوده به کسی زنگ بزنه!
.
.
2. لوبیا طبق چیزی که تو تقویمش نوشته ساعت نه ونیم صبح تو کلینیک لوبیاکده وقت دکتر داره. لوبیا که ساعت بیولوژیکیش با ساعت لوبیاکده 6 ساعت اختلاف داره از دو روز قبل شروع کرده بود به خودش فحش دادن که چرا کله سحر وقت گرفته. لوبیا شب قبلش زود (11:30)! می خوابه که صبح زود پاشه و دیرش نشه. لوبیا صبح به موقع بیدار می شه و یه کم دیر از خونه میاد بیرون. لوبیا با خودش حساب می کنه و می بینه که هنوز هم می تونه سر وقت برسه. وسطهای راه لوبیا یادش میاد که در واقع وقتش ساعت 9:50 بوده. لوبیا یادش میاد خودش عمدا ساعت رو 9:30 نوشته بوده که زودتر راه بیفته. لوبیا خوشحال می شه و به دوراندیشی خودش کلی آفرین می گه. لوبیا با خیال راحت می ره و بایه کم فاصله از ساختمون یه جای پارک پیدا می کنه. لوبیا همینطور که داشته با خودش فکر می کرده که اینهمه آدم صبح به این زودی آخه اینجا چی کار می کنند، وارد ساختمون می شه. لوبیا یه کم دور و برش رو نگاه می کنه و احساس می کنه که یه کم اشتباه اومده! یه چند لحظه طول می کشه تا لوبیا یادش بیاد باید کجا می رفته. لوبیا با خودش فکر می کنه که خوب هنوز تا 9:50 وقت داره و اون یکی ساختمون هم که نزدیکه. لوبیا به خاطر دور اندیشی خودش کلی برای خودش نوشابه باز می کنه. لوبیا سریع بر می گرده و ساعت 9:40 میرسه به میز منشی. لوبیا خیلی خوشحاله که حتی ده دقیقه هم زود رسیده.
.
لوبیا: سلام خانوم. من لوبیام، از دکتر لوبیا پژوه وقت دارم.
منشی: لوبیا لوبیازاده؟
لوبیا: بله.
منشی: شما دیر رسیدین. باید از دکتر سوال کنم ببینم هنوز هم می تونه ببینتتون.
لوبیا: ؟؟؟؟؟!!!!!...، ولی هنوز ده دقیقه به nine fifty)9:50 )مونده.
منشی: نه جانم. وقت شما nine fifteen)9:15 )بوده.
.
.
3. لوبیا ساعت سه باید بره به یه جلسه. لوبیا ساعت سه کلاس هم داره. لوبیا با خودش تمام هفته رو کلنجار می ره که سر کدومشون بهتره بره. لوبیا ساعت یک یادش می افته که از هفته پیش ساعت کلاسش عوض شده و شده 9 صبح. لوبیا یادش می افته که از اینکه کلاس صبح به این زودی شده چقدر حرص خورده بوده.
.
4. این یکی دیگه شاهکاره. ولی چون مفصله، نظر به طولانی شدن این پست، ادامه در برنامه بعدی.