۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

به مناسبت تعطیلی دانشکده های علوم پزشکی تهران و شهید بهشتی:

نظر به تلاش بی شائبه مسوولین محترم جهت ریشه کن کردن هر نوع علم و دانش و از آن مهمتر دانشگاهی از سطح کشور و البته جایگزین کردن حوزه و همچنین با توجه به اهتمام قابل تقدیر این عزیزان در تعمیم این مهم به علوم پزشکی، پایگاههای زیرجهت رفاه حال هموطنان گرامی در صورت مواجهه با هرنوع بیماری و مشکل معرفی می شود:


کاملاً مرتب
به هموطنان گرامی توصیه می شود که دعای زیر را در جعبه کمکهای اولیه در منزل نگهداری کنند تا در موارد اورژانس و قبل از رسیاندن بیمار به متخصص استفاده نمایند:علاقمندان می توانند از خودآموز گنج رایگان جهت یادگیری کمکهای اولیه و درمان بیماریهای ساده استفاده کنند.

۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

اندر باب "قدر زر" و ذایقه مک دونالدی یا "تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است":

لوبیا را دوستی و همدلی بود بس آمریکایی و خارجکی که چون چندی بر خوان لوبیایی نشسته بود، از برنج زعفرانی نصیبها برده بود و از خواص زعفران روایتها شنیده بود و از نرخ طلایش مطلع همی بود. هرکجا نشست از غذای ایرانی و برنج زعفرانی داستانها سرداد تا که آن سوم رفیق به بلاد ایران مشرف شد و وی را سوغات زعفران بیاورد. باری، دی لوبیا درِفیس بوک گشوده و پست شادان رفیق شفیق آمریکایی همی دید که برنج کاری و زعفران پخته و بسی مشعوف است! ناظران لوبیا را می دیدند صیحه کشان و خاک بر سر ریزان که همی فریاد برمیاوردی که ای "کوفت و کاری" و برای آن سوم رفیق مغبون همی‌ دل سوزاندی.

پ.ن.
نگارش این سطور را سبب همانا ندای مولانا نق نق الواعظین، که عمرش دراز باد، بودی که اندر میانۀ سیر و سلوک لوبیایی در عالم وب از کتاب مستطاب نصایح الوحوش پندها همی آورده به هدایت خلق.

پ.ن.2.
استمداد از دوستان.
کسی می‌دونه که چطور می‌شه کامنت دونی خود بلاگر رو برگردوند؟ ممنون می‌شم اگر بتونید راهنماییم کنید. ایمیلم هست:
cheshmbolboli@gmail.com
دستتون درد نکنه مادر. ایشالله عروسیتون!

۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه

منشور عفاف لوبیایی برای برادران:

به‌به!‌می‌بینم که اساتید محترم بعد از توفیقات پیاپیشون در ارتقاء حجاب بانوان در جامعه به صرافت افتادن که همین طرح رو برای آقایون پیاده کنند. اینجانب لوبیا لوبیازاده چشم بلبلی اصل حمایت همه جانبه خود را از این طرح اعلام می‌کنم.
اولا که تبریک می‌گم خدمت علما که بالاخره بعد از شونصد و سی سال قبول کردند که همونقدر که زنها برای مردها جذابیت دارند مردها هم برای زنهاممکن است نعوذ‌بالله جذابیت داشته باشند. اما پدر جان. همون روز اول از خودمون می‌پرسیدین عرض می کردیم خدمتتون. شما کلا عادت دارین از جانب خودتون تصمیم بگیرید که زنها چی دوست دارند و چی ندارند؟
حالا هم می‌بینم که از همین اول باز رفتین بیراهه. چی؟؟؟ مردها آستین بلند بپوشن چون پوست آرنج شبیه چیه؟ هان؟ اخوی، عالم، استاد، بلندگوی خداوند در زمین، اون روش تحریک شدن با دیدن فلان چی‌چی فقط مخصوص خودتونه که کلا هیچ چی از زیبایی و لذت از زیبایی حالیتون نیست و کلا به جز اونجا هیچ فکری تو دنیا ندارین. واقعاً‌زشت‌تر از آرنج چیز دیگه‌ای سراغ ندارین باهاش تحریک شین؟
هاهاها!‌مدل موی مردانه تصویب کردین؟ بابا کارشناس. استاد. خسته نباشید جداً. ولی از چندتا از همون دخترهای دور و برتون سوال می‌کردین می‌دیدین از قضا تو این دوره آخر زمونی کچلی هم کلی طرفدار داره.
حالا چون لوبیا می‌بینه که نیتتون خیره و فقط راهش رو بلد نیستین با خودش گفت بیاد اینجا براتون توضیح بده که چه چیزهایی از مردها برای زنها جلب توجه می‌کنه که شما هم انقدر فسفر نسوزونید. بی‌خود هم این مردهای عزیز و مامورهای خودتونن را تو زحمت نندازین. کسی چه می‌دونه شاید حجب و حیای اسلامیتون اجازه نمی‌ده خودتون مستقیماً‌ از خانومها نظر سنجی کنید گفتم کمک کرده باشم.

خوب اولاً‌ جهت مقدمه اینو داشته باشید که متاسفانه هالیوود خیلی رو تیپ و قیافه آقایون مانور نمی‌ده. در نتیجه علیرغم آقایون که دقیقاً‌ براشون مصداقهای زیبایی بصورت قد بلند، کمر باریک، موی طلایی، چشم آبی، پوست سفید و سینه بزرگ و لب قلوه‌ای تعریف شده‌هست، خانومها خیلی در این زمینه تکلیفشون مشخص نیست. این می‌شه که سلیقه‌ها بد جور متفاوت می‌شه. هم لوبیا به دردسر میفته، هم شما هم خود آقایون! حالا لوبیا در حد توان یک تقسیم بندی می‌کنه و البته راهکارهاش رو برای مبارزه با هر نوع جذابیتی ارایه می‌ده. باشد که در زشتی غوطه بخوریم و دیگه مسوولین محترم احساس کمبودی خدای نکرده نکنند.

اول بریم سراغ همون مو که شما خودتون رفتین سراغش. (ایشالله آستین لباس منتفی شد دیگه؟). خوب ببین داداش. اون مدل موهایی که شما ممنوع کردی رو فقط یک بخش از خانومها هستند که خوششون میاد. باور کن یک بخش دیگه هستند که عقشون می‌شینه و حتی روی این مدلها اسمهای بد بد می‌ذارن. این گروه معتقدند که مرد باید مرد باشه. این زلف و کاکل مال بچه ننه‌هاست. از اون طرف یک عده هستند هنری! عاشق موی بلند برای مرد. از اونها که تا کمر میاد. خوب اونکه نمی‌ره کلا آرایشگاه که بخواد مدل انتخابی شما موهاش رو بزنه. حالا همه اینها رو ولش کن اون گروه که عاشق سرهای از ته تراشیده هستند رو چی کار می‌خواین بکنین؟ خداییش نمی‌خواین گشت ارشاد کچل ها راه بندازین که؟ هان؟ و اما راهکار. والله با عرض پوزش از آقایون محترم تو این دمای 44 درجه این روزها؛ ولی خوب برای خودتون خوبه. لوبیا هرجور فکر می‌کنه می‌بینه چاره‌اش فقط عمامه و دستار هست. حالا به‌نظرم باید چندتا مدل مختلفش رو بدیم طراحی کنند که آقایون راحت‌تر بتونند عفتشون رو حفظ کنند.

مسئله بعدی اندام هست. خوب بازهم دو گروه عمده وجود دارند. بعضی‌ها که عاشق مردهای عضلانی و همچین بادی‌بیلدینگ کار هستند و یک گروه دیگه که از این تیپ مردها چندششون می‌شه. بعله خبر دارم که یک‌سری هم لباس تنگ رو برای آقایون ممنوع کرده بودین. همینه که می گم بیراهه می‌رین دیگه برادر! چون اونچه تو هر دو گروه مشترکه مرد چهارشونه با سینه پهن هست. یعنی با‌عضله یا بی‌عضله همه زنها بغل جادار رو دوست دارند. چهارشونه بودن هم چه با لباس تنگ و چه با لباس گشاد هوار می‌زنه. اینه که باید یک فکر اساسی کرد راجع‌بهش. چی؟ چادر مردانه؟ نه! لوبیا کاملاً مخالفه. چهارشونه بودن از زیر چادر هم قشنگ مشخصه. اینجوری باید فقط نگران چهارشونه‌ها باشیم. اونجوری با چادر باید یک گشت ارشاد هم بذاریم که چک کنه ببینه کسی اپل نذاشته باشه زیر چادر! لوبیا نظرش به طراحی یک داربست هست که به بالای گردن وصل بشه و به شعاع معینی که بعداً‌انشالله به تصویب شورای عالی عفاف می‌رسه باز بشه و روش یک پارچه انداخته بشه که تا زیر سینه پایین بیاد. انشالله مشکل عضلانی بودن هم حل می‌شه. یک خوبی دیگر این طرح اینه که سیب‌آدم که دل بعضی ‌از خانومها رو می‌بره هم ‌پوشیده می‌شه.

آهان. یک چیز دیگه که الان لوبیا یادش اومد چاه زنخدان هست که بعضی از آقایون دارند و باهاش چه لوندیها که نمی‌کنند. لوبیا همینجا پیشنهاد می کنه اون داربست رو از روی چونه بگذارند. البته دم دستار رو هم می‌شه دور سر بست. بیا این هم دو جور مد مختلف.

ای بابا! یکعده دارند اینجا داد می زنند که بعضی‌ها از صورت استخونی خوششون میاد و بعضی‌ها لپ‌دار و سرخ و سفید. دارند می گن پوشیه رو هم بگو. در اینجا لوبیا اعلام می‌کنه که خیر عزیزم. شما دیگه چرا انقدر پرتی از ماجرا؟ این یک مورد رو استثنائاً حا‌ج‌آقا خودشون درست تشخیص دادند. هرچند گمان نکنم از هیچ خانمی پرسیده ‌باشند؛ ولی استثناً سلیقه‌شون با خانومها جور در اومده! الحمدلله خداوند خودش برای مردان حجاب صورت رو آفریده و در رابطه با دراز بودن و اینها هم خود آقایون ماشالله واردند. فقط لوبیا اینجا یک تذکری بده. به نظر میاد کارشناسان محترم در ایران با طالبان کمی اختلاف نظر دارند و همینکه ریش تراشیده نشه رو کافی می‌دونند. خواستم عرض کنم که همون نظر طالبان به حقیقت نزدیکتر هست. چون دیده شده که از قضا ته‌ریش هم می‌تونه کلی خاطرخواه داشته باشه. ببین با خانمها مشورت نمی‌کنید مجلس و وزارت‌خونه‌هاتون رو کردین قرطی‌خونه دیگه!

آقا مشکل بعدی دست هست. آرنج و ساعد نه‌ها! دست. اونجا که چندتا انگشت داره. اگر از خانومها می‌پرسیدین حتماً‌بهتون می‌گفتند که چقدر دستهای بزرگ و خوش‌تراش می‌تونه جلب توجه کنه. فلذا دستکش را بهتره برای آقایون الزامی کنید. ترجیحاً دستکش کلفت که فرم و مخصوصاً‌اندازه دست رو نشون نده. لوبیا اون ضد احتراقها رو توصیه می‌کنه.

خوب تا اینجا هرچند تا حدودی مشکل پوشش و حجاب آقایون حل شد، ولی متاسفانه هنوز مشکل عفاف به قوت خودش باقیه! الان عرض می‌کنم. والله از قدیم بزرگان گفتند که مردها با چشمشون عاشق می‌شن و زنها با گوششون. از قضا بد هم نگفتند. حالا نه که ظاهر مهم نباشه‌ها. آقایون بی‌جهت خوشحال نشن. رعایت حجاب الزامیست. ولی کیه که قدرت صدای قشنگ مردانه رو تو از دست رفتن دل و دین زنونه ندونه؟ خوب، در این مکان هست که لوبیا اون جغجغه هایی که گاهی تو این نمایش عروسکی‌ها مبارک می‌ذاره رو توصیه می‌کنه. بعله، البته انگشت تو دهن کردن هم مفیده ولی این جغجغه‌ها بهتره. چون صدای خوب یک ‌بخش قضیه است و حرفهای قشنگ قشنگ بخش دیگش. این جغجغه‌ها کلا حرفها رو هم نامفهوم می‌کنه و اینجوری فتنه از ریشه خشک می‌شه.

از آنجا که حرفهای قشنگ قشنگ رو می‌شه رو کاغذ هم آورد و ازقضا از قدیم‌الایام نامه‌های عاشقانه یکی از راههای اقدام به مفسده بوده، جلوگیری از سوادآموزی هم به شدت توصیه می‌شه. حقیقتش این یکی از کارهای بسیار خوب هست که علاوه بر کمک به حل مشکل عفاف خیلی از مشکلات دیگه مملکت رو هم حل می‌کنه. یکیش همین معضل فیلترینگ وبلاگها. خوب اگر آقایون سواد نداشته‌ باشند دیگه وبلاگی هم در کار نیست و کلی از مشکلات جامعه حل می‌شه. دانشجویی هم در کار نیست که هی بیاد شعار بده و اعتصاب کنه و هی بهتون گیر بده. خودتون هم مجبور نیستین واسه عقب نموندن از متوسط جامعه برین مدرک جعل کنید که بعد آبروتون هم بره. درست فکر کنید کلی مزایای دیگه هم داره. حالا از لوبیا گفتن.

خوب الان الحمدلله همه سوراخها رو بستیم. فقط مونده یک نظریه ارزشمند دیگه که در تضاد با نظریه عاشق شدن از گوش هست که بزرگان اولی گفته بودند. ظاهراً اون مخصوص بزرگان رمانتیک بوده. ولی بزرگان واقع‌گرایی هم بودند که فرمودند از قضا بخشی از زنان عقلشون به چشمشون هست. به‌این معنی که بی. ام. و مشکی و ویلای شمال و خونه تو دبی و از این قبیل که بیاد وسط دیگه تمام فاکتورهای دیگه بی‌اثر می‌‌شه و هر ÷×^٪()ة@# هم که باشه مقبول می‌افته! که البته خود مسوولین محترم این روش رو خوب بلدند و به‌همین دلیل نمی‌شه اینا رو به‌کلی ممنوع کرد. در اینجا توصیه لوبیا کارت آقازادگی به عنوان مجوز برای استفاده از چنین ابزاری هست البته.

خوب اینها نظرات لوبیایی بودند البته به نمایندگی از همه زنهای عالم. امیدوارم که در مباحث علمی علما در باب عفاف مفید فایده باشه.

-------------------------------
‌ پ.ن. همین الان یکی از کارشناسان محترم با لوبیا تماس گرفتند فرمودند " حجب و حیا کدومه؟ چه معنی داره اصلاً‌از زن بپرسی چی‌چی دوست داره و چی‌چی نه. مگه نمی‌دونی نظر زن حساب نیست؟ مگه نمی‌دونی نباید باهاشون مشورت کرد؟ مگه نمی‌دونی باید هرچی گفت برعکسش رو بکنید؟ هان؟ بیام ارشادت کنم؟"

۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه

باغبانی لوبیایی:

این‌هم یک عکس برای پست قبلی که نگید لوبیا فقط ادعا می‌کنه!‌

۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

لوبیا محوری:

اگر فکر می‌کنید برای اینکه کار مهمی کرده باشید حتماً‌ باید مثلاً هسته اتم بشکافید یا یک قطعه بنویسید که پوز موتزارت رو باهاش بزنید یا یک نقاشی بکنید که فرقش با واقعیت معلوم نباشه یا یک کتاب 72 جلدی بنویسین که تو عصر اینترنت به چاپ 180 ام برسه یا مثلاً سرتون رو تو دهن شیر کنید لوبیا واقعاً‌ براتون متاسفه. لوبیا شما رو دوست داره... لوبیا خیرتون رو می‌خواد ... ولی می‌بینه که شما متاسفانه گول تبلیغات این غربی‌ها رو خوردید. این کارها واقعاً‌کاری ندارند که اینا بی‌خود شلوغش می‌کنند. این کارا رو هر بچه 5 ساله‌ای هم می‌تونه بکنه. حالا اگر بعضی‌ها دانشش رو ندارند و خیلی به‌نظرشون این کارها کارهای خارق‌العاده‌ای میاد، خوب بیان از ما کمک بگیرن. اینکه انقدر سر و صدا و تبلیغ نداره. کلا ما با این چیزها بحثی نداریم. این مشکلات رو ما سالهاست که به لطف الهی پشت‌سر گذاشتیم و امروز بر قله های رفیع "خفنیت"* ایستادیم.

از اون طرف این غربیها نه که دیدند این کارها ازشون بر نمیاد، یعنی اصلاً عرضه‌شو ندارن، تازگیها شروع کردند که نه! کار مهم به بزرگی و عجیبی و سختی نیست. کار مهم می‌تونه کوچک باشه ولی سازنده باشه. مثلاً‌ به یک نفر محبت کنی، یک کتاب جدید بخونی، یک غذای خوب بپزی، بادکنک یک بچه‌ای رو براش باد کنی و از همین کارای پیش پا افتاده. بابا جان. اینا که آخه اهمیتی نداره. اصلاً‌ملتهای دنیا واسه این کارها تره هم خورد نمی‌کنند. حالا یک سری کسانی که فکر می‌کنند خبری هستند و توهم برشون داشته که کاره‌ای هستند و هیچ کاری هم از دستشون بر نمیاد، هی می‌خوان به ملتها القا کنند که دارند کار سازنده می کنند. اصلاً کی گفته سازندگی به این چیزاست؟ اصلاً‌کی گفته کار باید سازنده باشه؟ اصلاً‌شما چی کاره‌اید که برای ملتها تعیین تکلیف می‌کنید که بگید چی درسته و چی غلطه؟ مردم سلایق خودشون رو دارند. مردم ارزشهای خودشون رو دارند. ملتهای دنیا امروزه به مفید بودن فکر نمی‌کنه. اصلاً‌تعریفش از مفید بودن با شما متفاوته.

اصلاً‌بذارید لوبیا یک مثال براتون بزنه. یک عمری تو گوشمون خوندند که گیاه بکارید و پرورش گیاه خوبه و به محیط زیست کمک می‌کنه و تو خونه گلدون داشته باشید فضای خونه رو تلطیف می‌کنه و یک مشت از این حرفها. هی هم روش تبلیغات کردند و این لابی‌هاشون سرمایه‌گذاری کردند و چی و چی که این گلدون داشتن رو به عنوان ارزش برای مردم جا بندازند. چیزی که اصلاً‌ ارزش نیست. حالا نه که فکر کنید مثلاً کار سختی هم می‌کنندها. خودشون یکجایی زندگی می‌کنند شبیه مثلاً همین رشت خودمون که کلی مرطوبه و خاکش خودبخود حاصل‌خیزه و نیم‌ساعت بشینی زیرت سبزه سبز می‌شه و خدا دادی همه جا گلدون در میاد و نه آب دادن می‌خواد و نه مراقبت و نه هیچی. بعد دیدن خوب اینکه برا ما خرجی نداره و زحمتی نداره. اما چون بلدن چجوری تبلیغ کنند و چجوری سر ملتهای دنیا رو کلاه بذارن یکجوری نشون دادن اوضاع رو که انگار هنر اینها بوده. یک مشت کشورهای بدبخت هم که آب و هواشون کویریه و خشکه و اصلاً‌ گیاه توش رشد نمی‌کنه گول این حرفها رو خوردند و سالانه میلیاردها دلار خرج آب و کود و بذر و گلدون و آب‌پاش و از این چیزها می‌کنند. غافل از اینکه این فقط به جیب این لابیهای صهیونیستی و سرمایه‌داری می‌ره و اینها تمامش اصلاً نقشه همین از خدا بی خبرهاست برای چپاول ملتها و برای تحقیر ملتها. که آخر هم بهشون اینطور القا کنند که شما تواناییش رو ندارید و ابرقدرت بودن خودشون رو تثبیت کنند.

اما ای مردم. لوبیا به شما می‌گه گول اینها رو نخورید. لوبیا اصلاً‌ این حرفها رو قبول نداره. لوبیا از همینجا به همه دنیا اعلام می‌کنه، ای مردم دنیا، تو این لوبیاسرا، که توش سالی 18 ماه بارون میاد، تو این لوبیا سرا که صبح به صبح که صورتت رو می‌شوری باید خزه‌ها رم از پشت گوشت بکنی، تو این لوبیا سرا اگر گلدون سبز کنی هنری نکردی. اگر اینها راست می‌گویند... اگر جراتش رو دارند ... اگر تواناییش رو دارند... بیایند... مثل لوبیا ... شمعدانیهای دوستشون رو که می‌خواد بره سفر بگیرند ... تو نور بگذارندش ... هر روز بهش آب بدند ... و با این وجود در کمتر از یک هفته خشکش کنند. اگر این کار رو کردند اونوقت اون هنره. ما حاضریم همه جور امکانات هم در اختیارشون بذاریم. ببینم اصلاً تواناییش رو دارند یا نه.



*مصدر جعلی فعل جعلی خفن بودن

-----
پ.ن. این سخنرانی صرفاً مصرف وبلاگی دارد. وگرنه در دنیای غیر مجازی که لوبیا هم عضویتش رو امضا کرده و اعلام کرده که ارزشهایش را پذیرفته و به آنها متعهد است وقتی این دوست بیاید و گلدانش را بخواهد پس بگیرد یا باید لوبیا از اصل منکر وجود گلدان شود یا اینکه سرش را بالا بگیرد و توی چشمهای دوستش نگاه کند و بگوید اینهم از گلدانت. صحیح و سالم و حتی بهتر از روز اول و اصلاً‌ بهتر از همه شمعدانیهای دنیا.

۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه

ساحت متزلزل مردانگی:

پرده اول: فروشگاه
لوبیا (زن) و باقالی (مرد) رفته بودند مغازه و باقالی می‌خواست برای دوربینش یک قاب بخره. کلی بالا و پایین کرد و بالاخره سه مدل قاب رو انتخاب کرد. یکی مشکی، یکی نقره‌ای و یکی آبی-سورمه‌ای خیلی خوش‌رنگ.
باقالی: به نظرت کدوم بهتره؟
لوبیا: این سورمه‌ایه.
باقالی: (یک‌کم سکوت.... یک‌کم فکر... در حالی‌که کاملاً معذب شده): لوبیاااا! چرا اینو انتخاب کردی؟
لوبیا: خوب مشکی که خوب نیست. نقره‌ایش هم معمولیه. ولی این خیلی شیک‌تره. رنگش هم خیلی قشنگه.
باقالی: آخه نقره‌ایش دخترونه‌تره. تو "باید" نقره‌ای رو انتخاب می‌کردی! چرا اینو انتخاب کردی؟
لوبیا: نقره‌ای دخترونه هست؟!
باقالی: آخه من خودم هم از آبیه بیشتر خوشم اومده بود. ولی الان که تو انتخابش کردی می‌گم نکنه دخترونه باشه!
لوبیا: باقالی....! یعنی به نظر تو جلد دوربین دخترونه و پسرونه داره؟ یعنی تو از من نظر می‌خوای که برعکسش رو عمل کنی؟ یعنی تو خجالت نمی‌کشی؟

پرده دوم: رستوران
لوبیا، فلفل سیاه، فلفل سبز، پاچه‌باقالی* (هر سه مرد) رفتن رستوران.
گارسون: نوشیدنی چی میل دارین؟
فلفل سیاه: لیموناد توت‌فرنگی لطفاً.
پاچه باقالی: هار هار هار!‌ بگو یه پاپیون صورتی هم برات بزنه روش. مردیکه لندهور. با این هیکلش خجالتم نمی‌کشه. هار هار هار!
لوبیا (در حال پس افتادن از تعجب): منظورت چیه پاچه‌باقالی؟ یعنی باید الکلی انتخاب کنه مثلاً؟
پاچه‌باقالی: نه. خوب یه‌ چیز دیگه بگه. آخه لیموناد توت فرنگی خیلی ضایعه. هار هار هار!
لوبیا تا همین لحظه نمی‌دونست که خوراکی هم زنونه مردونه داره.

پرده سوم:
عدس (مرد): دیشب دیروقت داشتم از دانشگاه بر‌می‌گشتم خونه. یکی داشت تمام وقت پشت سرم میومد. یکجورایی هم انگار مست بود. کند می‌کردم، کند می‌کرد. تند می‌کردم اونم میومد. تا خونه رسیدم جونم رسید به حلقم.
لوبیا: خوب این شبا که هوا هم خیلی سرد و بارونیه. چرا از سرویس شبانه دانشگاه استفاده نمی‌کنی؟ هم راحته و هم مجانیه.
عدس: بابا اون مال دختراست که می‌ترسن بهشون تجاوز بشه.
لوبیا: والله خودشون که هیچ محدودیتی نه سنی و نه جنسی نگذاشتن. هربار من سوار شدم یک عده پسر هم بودند. بعدم اینکه مگه فقط به دخترا تجاوز می‌شه؟ اصلاً مگه ناامنی فقط تجاوزه؟ مست دیشبی اگه یه چاقو بهت زده بود مردونگیت به چه دردت می‌خورد؟
عدس: آره خوب. شبایی که تا دیروقت می‌مونم باید ماشین بیارم. سرویس شبانه دانشگاه رو که نمی‌شه استفاده کرد. قبول کن ضایع است دیگه.


--------------
*"پاچ" به گیلکی یعنی کوچک. پاچه باقالی یک چیزیه بین لوبیا و باقالی که شمالیها باهاش باقالی قاتق درست می‌کنند. تو ایران بسته بندیش رو به اسم لوبیای رشتی می‌فروشن.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

عرزشی، عرزشی، آخر منو می‌کشی

آقای عزیز، شما که گه گداری از طرفای لوبیا رد می شی. شما که یه کم تپل هم هستین. همچین سرخ و سفید هم هستی. آخه چرا ته ریش می‌ذاری؟ حالا ته ریش هم می‌ذاری بذار، ولی چرا شلوار خاکی رنگ می‌پوشی؟ حالا شلوار خاکی هم می‌پوشی بپوش، آخه چرا دیگه پیرهن مردونه؟ اونم اشکال نداره‌ها. ولی آخه چرا پیرهنت رو می‌ندازی رو شلوارت؟ حالا درسته به زبون اجنبی حرف می‌زنی، درسته که مملکت آزادیه،... ولی آخه فکر نمی‌کنی هر بار که چشم لوبیا به تو می‌افته تمام تن و بدنش می‌لرزه. خوب چی کار کنه، اینجوری عادت کرده، یو نو! دیگه دیفالتشه! (ببخشید. اینجا رو با ایشون بودم.) تا بخواد موقعیت رو تحلیل کنه یه شوکی بهش وارد شده که دو سال از عمرش کم می‌کنه.

حالا شوک اصلا به جهنم. اقلا وقتی این تیپ رو می‌زنی، دیگه با دخترا بگو بخند نکن دیگه. آخه فکر نمی‌کنی لوبیا کلا هنگ می‌کنه؟


پ.ن: لوبیا از وقتی اومده اینجا تازه فهمیده چقدر هر روز حول و تکون می‌خورده و حالیش هم نبوده. لوبیا وقتی به این موضوع فکر می‌کنه خیلی غصه می خوره. برای خودش، کشورش و مردمش.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

لوبیای سبز:

عرضم به حضور مبارکتون که لوبیا مدتی هست که خود درگیری عجیبی پیدا کرده. چیز آزار دهنده‌ای هست که بسیار فکرش رو مشغول کرده به اسم ناامیدی. از این طرف می‌گه بذار حرفم رو بزنم، شاید دارم کلاً اشتباه می‌کنم و چجوریه که اینهمه آدمهایی که سرشون تو کاره نمی‌فهمند و حالا این نیم وجب لوبیا فهمیده. اصلاً بلکه یکی هم بیاد و لوبیا رو روشن کنه و لوبیا هم برگرده دوباره به فاز امیدواری. از اون طرف می‌گه هیششششش! لوبیا جان. الان امید لازمه. بذار مردم به کارشون برسن. تو اصلاً سر پیازی؟ ته پیازی؟ از سیاست سررشته داری؟ جامعه شناسی می‌دونی؟ تاریخ خوندی؟ از این سر دنیا نشستی دچار یاس فلسفی شدی خوب دندت نرم بشو. چرا می‌خوای بقیه رو دلسرد کنی؟ دوباره از این طرف می‌گه خوب تا نقدی نباشه و تلنگری نباشه و همه احساسی و بر مبنای جوگیری کار کنند که موفقیتی حاصل نمی‌شه و اصلاً از کجا معلوم که این کارشناسها و تئوریسینها و رهبرها و شبه رهبرهای جنبش اشتباه نکنند و اصلاً شاید یک چیزی گفتند و حالا که شرایط عوض شده توش موندند و نمی‌خوان حرفشون رو عوض کنند و ... دوباره از همون اون‌یکی طرف فوق‌الذکر می‌گه که اصلاً تو که تو جریان واقعی نیستی و از کجا می‌دونی شرایط عوض شده و حالا فرض هم که شده و لوبیا که نباید یه چیزی بگه که دشمن شاد کن باشه و این همه وقته دپرسیون و خفه‌خون گرفتی الان هم زبون به دهن بگیر ببین چی می‌شه و می‌خوای چیزی بنویسی اینهمه پستهای نصفه و حرفهای نگفته داری و اصلاً تو رو چه به معقولات و ...

خلاصه که لوبیا بعد کلی کشتی گرفتن با خودش و غیره الان به این نتیجه رسید که کلاً که کسی اینجا رو نمی‌خونه و آمار بازدید اینجا با تقریب خوبی همون صفر خودمون هست و کلاً که حرفش بازتاب خاصی نخواهد داشت که بخواد نگرانش باشه و بهتره که برای ثبت در تاریخ بنویسه که پس فردا... هووووممم!!! پس فردا... نمی دونم پس فردا چی. ولی بلکه همین الان شاید یک نفر پیدا شه و لوبیا رو از گمراهی در بیاره.

حالا همه این صغری کبری ها رو چیدم که بگم لوبیا خیلی جدی به این نتیجه رسیده که حرکت ضد استبدادی زیبایی که شروع شد و می‌تونست به جاهای خوبی برسه دیگه توانش رو از دست داده. یا لااقل به این شیوه دیگه راه به جایی نمی‌بره.

زمانی مردم با امید به تغییر و اصلاح با کلی انرژی و امید خواستند که روند قانونی رو طی کنند و کمی، فقط کمی تو سرنوشتشون اثر بگذارند. به دلایلی خیلی امیدوار بودند و همدیگه رو پیدا کرده بودند. وقتی به بدترین وجهی بهشون گفتند "خفه" (به فتح ف) و یک جوری هم گفتند که حتماً‌ حرسشون بدن و همچین خوب و محکم تو دهنشون بزنند که دیگه تا دنیا دنیاست از این غلطها نکنند، به مردم خیلی زور اومد و هرچند تمام این سی سال تحقیر شده بودند و مبنا بر این بود که تا حالا به تحقیر عادت کرده باشند ولی اینبار حجم تحقیر بالاتر از توانشون بود. این شد که مردم ریختند تو خیابونها و اون حوادث و بعد حکومت هم که اصلاً انتظارش رو نداشت به‌جای اینکه گره‌ رو با دست باز کنه زد و گره رو کور کرد. به مردم بیشتر اهانت کرد و مردم عصبانی‌تر شدند و زد و کشت و مردم بازهم عصبانی‌تر شدند و دنیا دید و افکار عمومی دنیا هم به ایران جلب شد و حکومتیها که فکر اینجاش رو نکرده بودند دستپاچه شدند و مردم دلگرم‌تر شدند و چون عصبانی و هیجان‌زده بودند نترس تر هم شدند و با تن خالی و سکوت هر روز رفتند به استقبال گلوله و گفتند ما بی خشونت عمل می‌کنیم و آبروی اینها بیشتر می‌ره و واقعاً‌هم رفت و اینجا بود که تنور داغ بود و اگر قرار بود چیزی چسبونده بشه باید می‌شد. کما اینکه تو تظاهرات عاشورا خودشون رسماً اعلام کردند که کنترل بخشهایی از تهران از دستشون در رفته بود و کافی بود این بخشها به هم می‌پیوستند.

به دلایلی تو زمانش اتفاقی نیوفتاد و حکومتی‌ها هم خودشون رو جمع و جور کردند و خدا می‌دونه چند میلیارد خرج کردند و نیرو جمع کردند و دیگه همه اون چیزی بود که دیدیم. حالا اگر اتفاقی نیوفتاد بازهم به نظر میاد که تا اینجاش هنوز ملت برنده بودند. قداست و دور از دسترس بودن نظام شکست. خیلی از طرفدارهاشون رو از دست دادند. خیلی از دست بالاییها ریزش کردند. مردم دیدند که تنها و ناتوان نیستند. آبروی نداشتشون توی دنیا طوری رفت که با هیچ شامورتی بازی دیگه نمی تونند درستش کنند و خیلی چیزهای دیگه. تا اینجا هم تاکتیک مبارزه بدون خشونت بود. خوب درست هم بود. کل ریزشها و توجه‌های دنیا رو همین‌طوری جلب کردند. ولی از سویی آیا اگر اینهمه تاکید روی عدم خشونت نبود نتیجه حاصل نمی‌شد؟ آیا تا همان مرحله نتایج مورد نیاز مبارزه بی‌خشونت برآورده نشده بود؟ و آیا کلاً دیکتاتور که از قضا روی ثروت هم خوابیده و از طرفی جایگاهی هم در دنیا نداره، با خواهش می‌کنم و قربونت برم و عزیز دلم کنار می‌ره؟

اما بعد از اون، چه خوشمون بیاد یا نیاد وقفه‌ای ایجاد شد. مردم تا حدودی به اوضاع عادت کردند. مخابرات رو سپاه گرفت و رسماً اعلام کرد که تمام حرفهاتون رو گوش می‌دیم و تک تک ایمیلهاتون رو چک می‌کنیم. مردم رو گرفتند. با دلیل و بی‌دلیل. هر کس که به نظرشون رسید ممکنه سر سوزنی بتونه اثری داشته باشه رو دستگیر کردند. خیلی وقتها ربطی به انتخابات هم نداشت/نداره. تصفیه حسابهای شخصی و حزبی و هرچی که اسمش رو بذاری. زندانیها رو شکنجه کردند و اصلاً از رو شدن کهریزک خجالت هم نکشیدند و همون رویه رو ادامه دادند. خانواده‌هاشون رو آزار دادند. حقوقهاشون رو قطع کردند. عده‌ای رو تو زندان کشتند. عده‌ای رو رسماً بدون هیچ دلیلی اعدام کردند و همچنان می‌کنند. به موازاتش به دهن کجی به مردم ادامه دادند. فلان قاتل رو کردند رییس سپاه و اون‌یکی جانی کوی دانشگاه رو آوردند تو قوه قضاییه. رسماً اعلام کردند که غیر خودیها نباید بیان دانشگاه و امسال باید همه رتبه‌های بالای دانشگاه مال بسیجی‌ها باشه. رسماً کتابهای تاریخ مدارس رو عوض کردند و تاریخ رو تحریف کردند. طرح عفاف رو از مهدکودکها می‌خوان اجرا کنند و تشنگان شهادت پرورش بدند و حیا هم نمی‌کنند. ارتش سایبری راه انداختند و یک کلام، روحی و جسمی ملت رو فرسایش دادند و می‌دهند و این وسط هم هر کس تونسته جونش رو برداشته و در رفته.

من واقعاً‌ فکر می‌کنم که مگر مردم چقدر مقاومت دارند؟ کسی که بی هیچ جرمی رفته زندان، شش ماه، نه ماه، سه ماه... تو بگو یک روز. شکنجه شده، توهین شنیده، تهدید شده، بعضاً تهدید به اعدام هم شده، خانوادش آزار دیدند و ... و لابد حالا هم یک وثیقه گذاشته به قیمت خونه کل اقوام و آشناها، واقعاً‌ چرا باید بازهم بخواد اعتراضی بکنه؟ مخصوصاً که خیلی از مردم معترض همین مردم عادی هستند و نه سیاسی و مبارز.

الان دوباره فراخوان دادند که مردم بیایید برای تظاهرات و من واقعاً نمی‌فهمم که هدف از این دعوت به تظاهرات چی هست؟ می‌خواهیم نشان بدهیم که هنوز معترضیم. خوب هم ما می‌دانیم و هم آنها. به چه کسی باید نشان بدهیم؟ که اکثریتیم؟ این‌را هم همه می‌دانیم. ولی اگر فراخوان دادیم و به دلایل بالا مردم نیامدند چه؟ فرض کنیم که آمدند. به چه قیمتی؟ بازهم گلوله خواهد بود و زندان و شکنجه. فیلمی هم می‌گیریم و خبری هم در دنیا پخش می‌شود یا مثل خیلی اتفاقات دیگر این مدت پخش هم نمی‌شود. در دنیا بی‌اعتبار می‌شوند؟ دیگر از این که هست بی اعتبارتر که نمی‌شوند.

هی آقای سازگارا بنشیند و بگوید که مردم باید وارد فاز اعتصاب بشوند. نمی‌شوند برادر. نمی‌شوند. درست است که اکثریت مردم معترضند، ولی اکثریت مردم به منافعشان هم فکر می‌کنند. از قضا اکثریت مردم فردگرا هم هستند و نفع شخصی کوتاه مدتشان را به نفع جمعی دراز مدت ترجیح می‌دهند. حالا هی آقای بهمان بنشیند و بگوید به زودی تحریمهای بیشتری در راه است و دولت زمینگیر خواهد شد. نمی‌شود پدر جان. نمی‌شود. دولت سوبسیدها را بر می‌دارد و تا آنجا که بتواند نیازش را از جیب مردم تامین می‌کند. همانطور که تا بحال کرده. تازه سوبیسد فقط یک راهش هست. راههای دیگری هم دارند که از قضا متداول هم هست و بوده و به آ‌ن می‌گویند زورگیری. اگر فکر می‌کنید فقر دولت را زمین‌گیر می‌کند من اینطور فکر نمی‌کنم. اینها ابایی ندارند اگر مردم از گرسنگی بمیرند و برای خودیها هم همیشه پول از جیب ملت وجود دارد و وقتی پول داشتی بواسیرت را در لندن عمل می‌کنی و خانه ییلاقی‌ات را در آمریکا می‌خری و شهروند می‌شوی و بچه‌ها در فرانسه تحصیل می‌کنند و هیچ کس هم از تو نمی‌پرسد که چند نفر را به کشتن دادی و چند زندگی را ویران کردی و ککت هم نمی‌گزد اگر مملکت ویرانه شود. اگر فکر می‌کنید مردم از فقر و بی‌کاری به تنگ می‌آیند و کار اینها را یکسره می‌کنند بازهم من مثل شما فکر نمی‌کنم. اگر فقیر باشی و دنبال یک لقمه نان با 1000 تومان هم قابل خریدی. همانطور که در جریان تظاهرات رفتند و دوملیون دادند به آن روستایی بی‌کار از همه جا بی‌خبر و باتوم به دستش دادند. فقیرتر که باشی و بازار رقابت که داغ بشود، دو میلیون هم نمی‌‌خواهی و همان 2000 تومان برایت کافیست.

از دید من همین‌که این حکومت از اعلام مرگ یک بانوی هنرپیشه هم جلوگیری می‌کند نشان از پیروزی مردم تا این مرحله دارد ولی (باز هم از دید من) دیگر این روش اعتراضات تا اینجا تمام شده‌است و باید وارد فاز زیرزمینی شد. هرچند که آنهم بدون شبکه و ارتباطات زیرزمینی بعید است که نتیجه بخش باشد. باید دید که چرا خیلی از شهرستانها با جنبش همراه نشدند؟ چرا خیلی از تهرانیها نشدند؟ چرا فقط معدودی افراد پشت اوین جمع می‌شوند؟ چرا احکام و اعدامها شور و شری به‌پا نمی‌کند؟ چرا خانواده‌های زندانیان گمنام و مفقود شدگان و شکنجه دیدگان و تجاوز شدگان همچنان گمنام هستند؟ چرا شبکه بندی مورد نظر میرحسین شکل نگرفت؟ چرا دیگر خبرها در رسانه‌های خارجی انعکاس پیدا نکرد؟ و ...


۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

حجاب اجباری؟ چرا که نه! قوانین زوری و سلیقه‌ای؟ چرا که نه! دیکتاتوری؟ نه واقعاً، چرا که نه!


به دلایلی شرایط زندگی لوبیا عوض شده و باید تصمیمهای جدید لوبیایی بگیره؛ و البته دقیقاً هم می‌دونه که داره چی کار می‌کنه و قدم بعدی چیه. در هر جامعه لوبیایی هم که در اون افراد با هم معاشرت می کنند طبعاً هر کس می‌پرسه که چی کار کردی و چی کار می‌خوای بکنی و به نظرم فلان کار هم بد نیست و .... اما خوب چه می‌شه کرد که بعضی‌ها کلاً حد و حدودشون رو نمی‌دونند. بعضی‌ها هم دیگه اصلاً و ابداً نمی‌دونند. حالا این وسط هم یک دوستی که از قضا بسیار هم عزیز هست به اسم "فلفل سیاه" پیدا شده که اعصاب و روان لوبیا رو تو قوطی کرده و تولیدی کنسرو لوبیا راه انداخته. کلاً معلوم نیست دقیقاً چرا و به چه علت این فلفل سیاه خیلی مطمئن هست که لوبیا باید طبق سلیقه اون زندگی کنه. به طور کلی هم جملاتش امری هست اساساً. مثلاً چه جوری؟

فلفل سیاه: حالا دیگه "باید" بلوز آبی بخری.
لوبیا در حالیکه داره سعی می کنه باهاش وارد بحث نشه: حالا یک چیزی می‌خرم.
فلفل سیاه: نه! "باید" بلور آبی بخری. واقعاً "باید" بلوز آبی بخری.
لوبیا: "باید"؟ چرا؟ "باید" دیگه چیه؟
فلفل سیاه: نه دیگه؛ بلوز قرمز زیاد داشتی. دیگه اینبار نوبت آبیه. "باید" آبی بخری.
لوبیا: حالا کی گفته می‌خوام باز هم قرمز بخرم. شاید بخرم شایدم نخرم... اون کبوتر رو دیدی؟
فلفل سیاه: نه. قرمز دیگه بسه... "نباید" دیگه قرمز بخری.
لوبیا: ای بابا! چه فرقی به حال تو داره؟ شاید من آبی دوست نداشته باشم. اِ اِ اِ ... کبوتره پرید... ببین اونجا رو.
فلفل سیاه: وا! بالاخره من دوستتم. خیرت رو می‌خوام. حتماً برو یه آبی خوشگلش رو بخر. اصلاً بذار من برات سرچ کنم یه آبی لاجوردیش رو همین الان آنلاین بخری...
لوبیا: من نمی‌خوام تو آنلاین بخری. اصلاً من الان بلوز نمی‌خوام.
فلفل سیاه: نه نمی‌شه. بی بلوز که نمی‌شه. تو "باید" حتماً بلوز بخری. حالا آبی هم نشد سبز مایل به‌ آبی. بیا. اینم الان برات پیدا کردم. بذار برات سفارشش بدم.
لوبیا: عجب گیری کردم ها... فلفل جان. به زندگیت برس. تو به این کارها چی کار داری؟
فلفل سیاه: وا! دارم کمک می‌کنم.
لوبیا: کی از تو کمک خواست؟ من خودم ‌فکرش رو کردم. هر وقت ازت کمک خواستم حتماً بهت می‌گم. دستت هم درد نکنه.
....
...
اومده تو دفتر کارم. می بینه دارم هتل رزرو می‌کنم.
فلفل سیاه: اِه. داری می‌ری هفت تپه؟ خوب برو هشتگرد. بهتره که. یه گردالی بیشتر داره. آره. اصلاً‌ تو "باید" بری هشتگرد. اصلاً بذار الان زنگ بزنم به کلم قمری بگم بیاد فرودگاه دنبالت. تازه فرداش هم می‌تونی بری پارک جنگلی. منم یک ظرف عسل دارم می‌دم بهت ببری بدی به خرسهای اونجا. به چلوکبابیش هم حتماً سر بزن.
لوبیا: برم هشتگرد چی کار؟ هفت تپه کار دارم. باید برم دره هاش رو بشمرم.
فلفل سیاه: خوب الان نرو. بذار هفته دیگه که هفته‌اش هفت روزهست برو... این هفته اصلاً خوب نیست. من خودم این هفته اصلاً‌ حوصله ندارم.
لوبیا: من به روزهای هفته چی کار دارم... اصلاً تو چی کاره‌ای این وسط؟ من برنامه‌ام رو قبلاً ریختم.
فلفل سیاه: وا! دارم همفکری می‌کنم خوب.
لوبیا: همفکری نمی‌خوام. برنامه‌ام رو ریختم. هروقت همفکری خواستم حتماً خبرت می‌کنم. حالا می‌شه بری؟
فلفل سیاه (در حالی که لپ‌تاپش رو در میاره): وا! حالا چرا اعصاب نداری. بذار برات هتل پیدا کنم.
لوبیا: مرسی. خودم دارم پیدا می‌کنم.
فلفل سیاه: نه خوب. بذار منم کمک کنم زودتر پیدا شه. تو حتماً باید بری هتل سر بند. کباب غازش خیلی خوبه. تو همیشه می‌ری هتل ته‌بند. از این به بعد واقعاً‌ دیگه "باید حتماً"‌ بری هتل سر بند.
لوبیا: می‌ذاری به کارم برسم؟ تو خودت زندگی نداری فلفل؟ حتماً یه دلیلی داره که می‌رم ته بند دیگه.
....
....
فلفل سیاه: چرا این کیف بزرگه رو ور می‌داری. توش چی می‌ذاری مگه؟
لوبیا: تو چی کار داری واقعاً؟
فلفل سیاه: نه خوب. کمر درد می‌گیری. برو حتماً یه کیف کوچیک بخر.
لوبیا: چشم.
فلفل سیاه: نه. واقعاً‌ "باید حتماً"‌ امروز بری یه کیف کوچیک بخری.
لوبیا: اونوقت بیل و کلنگم رو تو چی بذارم؟
فلفل سیاه: آهان... خوب نبرشون. لازمشون داری مگه؟
لوبیا: نه. مرض دارم.
فلفل سیاه: آخه واسه خودت می‌گم. بیا اصلاً‌ من یک کیف کوچیک دارم تو برش دار.
لوبیا: نمی‌خوام آقا جان. کیف بخوام می‌رم می‌خرم. لابد نمی‌خوام.
فلفل سیاه: نه. به جان تو نمی‌شه. باید این کیف رو برداری حتماً. من اصلاً دلم می‌خواد این کیف رو بدم به تو....
لوبیا: وای.... خدا به داد عروس و دامادهای تو برسه. آخه تو چرا انقدر فضولی؟
.....
....
...
لوبیا داره وسایلش رو می ذاره تو ماشین.
فلفل سیاه: اِاِ. داری چی کار می‌کنی. چرا صدا نکردی بیایم کمک؟
لوبیا (در حال ریختن خاک بر سر): کمک نمی‌خوام ممنون. برای الان تموم شد. حالا خواستم صدات می‌کنم. بریم دیگه. الان دیگه کار ندارم. به به!‌ چه هوای خوبی. اِاِاِ. بنفشه‌ها رو ببین دراومدن.
فلفل سیاه (در حالی که سوزنها رو از تو ماشین در میاره و به جاشون پیچ می‌ذاره): وا! سوزن به چه دردت می خوره؟ بیا پیچ ببر. سوزن دیگه از مد افتاده. یعنی تو نمی‌خوای سبزی خوردن ببری؟ نه بیا این کلم‌ها رو حتماً ببر. اه اه اه. چرا داری فرغون می‌بری؟ بیا تلویزیون 18 اینچ ببر. دیگه این سماور رو باید بندازی دور. ای بابا. چرا شامپوی ضد شوره بر نداشتی....
تا لوبیا به خودش اومده می‌بینه کل وسایلش کن فیکن شده. چیزایی که نباید بر می‌داشته توی ماشینند. اونایی که باید بر می‌داشته خدا می‌دونه کجان؟ نظم همه چیز به هم ریخته و کلاً‌ بعد از رد کردن فلفل سیاه و فرستادنش پی نخود سیاه باید دوباره همه رو خالی کنه از اول همه رو دوباره بچینه.

و این ماجرا برای هر چیزی که فکرش رو بکنید تکرار می‌شه. و لوبیا غرق این پندار هست که این جناب فلفل سیاه، که نه کاره‌ای هست، نه از شرایط زندگی لوبیا خبر داره، نه زندگی لوبیا تاثیری تو زندگیش می‌ذاره، نه از لوبیا بزرگتر و باتجربه‌تر هست که بگی مثلاً می‌خواد بزرگتری کنه، نه خودش به جای خفنی رسیده که بگی می‌خواد تجربیاتش رو منتقل کنه، فقط به صرف اینکه دوست لوبیا هست انقدر به خودش اجازه می‌ده که با فکر و بی فکر، با اطلاع و بی اطلاع، تو همه چیز دخالت کنه و سعی کنه لوبیا رو مجبور کنه که طبق میل اون رفتار کنه. اون هم میلی که هیچ مبنایی نداره. اولین چیزی هست که همینطور هرهری به ذهنش رسیده و از هیچ کدوم از جوانبش هم خبر نداره رو همینطوری یک "باید" می‌ذاره تنگش و بیا و درستش کن. یعنی باز اگر سه ثانیه قبل از دستور دادن راجع بهشون فکر می‌کرد جداً‌ دلم نمی‌سوخت. از همه بهترش هم اونجایی هست که حتی حساب خرج و دخلت رو هم با تمام جزئیات ذهنی خودش می‌کنه.

لوبیا با خودش فکر می‌کنه که خدا رو شکر این جناب فلفل قدرتی نداره و کنترل مستقیمی نمی‌تونه رو زندگی لوبیایی اعمال کنه و تنها عملکردش همون فشار روانی و انرِژی و زمان و فکی هست که از لوبیا می‌بره. خوب، مثل این جناب فلفل سیاه کم هم نیستند کسانی که دایم حساب زندگی دیگران رو دارند و مدعی همه چیز زندگی همه هستند. حالا بعضی‌ها مثل این فلفل سیاهِ لوبیاسرا بیشتر ابرازش می‌کنند، بعضی‌ها مخفیانه‌تر*. همونکه بهش می‌گن حرف مردم؛ همونکه از قضا روش اتفاق نظر عمومی هم هست. همونکه اکثر عملکردهامون رو طبق اون تنظیم می‌کنیم و از قضا فرهنگ بسیار جا افتاده و پذیرفته شده‌ای هم هست. خوب، خدا نکنه که این مدعی‌العموم‌ها، که خود ما باشیم، قدرتی هم داشته باشند یا جایی منافعشون به شیوه زندگی تو گره خورده باشه که خوب البته خدا کرده و اصلاً‌ چجوری می‌شه که نکنه و دیگه می‌خواستی چی بشه و کلاً اصلاً تعجبمون این وسط کلاً از چیه و دیگه چه انتظاری داریم کلاً؟


-------
*اعتراف می‌کنم که لوبیا هم از زمره این قاضی‌القضاتها خارج نیست.


پی نوشت: لوبیا تا به حال هزار جور ترفند زده و از بی محلی تا توضیح و از درخواست محترمانه تا داد و هوار و خلاصه هر چی رو بگی امتحان کرده ببینه می‌تونه این عادت رو از سر این دوستش بندازه که تا این لحظه هیچ موفقیتی هرچند نسبی هم نسیبش نشده و با خودش فکر می‌کنه که اگراز پس یک دوست بی‌خطر و خوش طینت و ساده هم بر نمیاد که پس بدرد لای جرز دیوار می‌خوره و بس و اصلاً‌ لوبیا رو چه به حرف اضافی. والله!

۱۳۸۹ فروردین ۲, دوشنبه

سال نوی همگی مبارک

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

صدا نمیاد!

هیچ دقت کردین که اگرچه تمام سعی خودشون را کردند که به هر زوری که شده ا.ن. رئیس جمهور بشه، اما واقعاً در عمل نتونستن! آخرین خبری که از این جناب شنیدین کی بود؟ یا اصلاً جمعاً چند تا خبر تو این مدت ازش شنیدین؟ فقط مقایسه اش کنید با چهارسال گذشته که هر روز یک خبر جنجالی درست می کرد یا دست کم یک شیرین زبونی می کرد. چی شد پس این مرکز توجه ها؟