لوبیا و فمنیزم (2):
ادامه لوبیا و فمنیزم (1)
این معادله اونجایی بههم خورد که لوبیا با کسایی بر خورد کرد که کاملا با دید مثبت به زنها نگاه میکنند، برای اونها احترام قایلند و بعضا حتی خیلی بیشتر از اونی که خود لوبیا به تواناییها و حقوق خودش اعتقاد داره برای زنها ارزش قایلند. (لوبیا اعتراف میکنه که بعد از اینهمه سال کار و زندگی در جامعه مردسالار، در بسیاری از موارد باورش شده که نمیتونه، نباید، برای یه خانم خوب نیست و .... بعد از وارد شدن به جامعهای با معیارهای انسانیتر، لوبیا حتی بیشتر به این موضوع پی برد). اما همین افراد با وجود اینکه عملا خیلی از لوبیا فمنیست ترند، ولی با فمنیزم به شدت مخالفند و هرگز حاضر نیستند به این نام خوانده بشن.
در واقع این موضوع کلی لوبیا رو گیج کرده بود. لوبیا در عمل یه چیز دیگه میدید، ولی در تئوری؟؟؟ این دیگه از اون حرفهاست. لوبیا اولا نمیفهمید که اینها ممکنه چه جوری فکر کنند. دوم هم اینکه پس اینها تا حالا کجا بودن؟!
خوب اول از دوم، لوبیا این افراد رو هرگز ندیده بود، چون اولا همیشه به کسایی که دغدغه اولشون حقوق زنها نبوده بد بین بوده. دوم هم اینکه لوبیا اصولا تا زمان طولانیای دنیا رو سیاه و سفید میدیده و رفتار و واکنش همه رو با معیارهایی که تو ذهن خودش بوده میسنجیده. خوب دلیلی نداره که همه تو دسته بندی لوبیا بگنجند. ولی خوب حالا این آدمها چرا خودشون رو طرفدار حقوق زنها نمیدونند؟
خوب جدا از اینکه نمیشه آدمها رو تو یک قالب گنجوند، ولی لوبیا دوتا دلیل مهم برای این موضوع پیدا کرد که البته دومیش از اولیش مهمتره. اولیش کسایی هستند که کلا احساس میکنند زنها کلا مشکل خاصی ندارند. کلا همه مشکلات مال مردهاست. این مردها هستند که باید نگران کار، موقعیت اجتماعی، درآمد، تهیه تمام لوازم زندگی به علاوه وظیفه حمایت از زنها و تامین امنیت برای اونها و دفاع از حریم زندگی خودشون بهاضافه زنها باشند. تازه این مردها هستند که باید به زنها احترام بگذارند، در رو براشون باز کنند، اول نظر اونها رو بپرسن، مواظب باشن که اونها رو ناراحت نکنند و آخرش هم همه حرف از حقوق زنها بزنند. خوب اگر مرد باشی که لجت میگیره. اگر هم زن باشی که خوب دیگه چی از این بهتر. چی بهتر از خوابیدن تا ظهر، وقتت رو پای تلویزیون و تو آرایشگاه و کلاس ورزش بگذرونی. با پول آقای همسر خرید کنی. همیشه هم نازت خریدار داشته باشه. (البته صد در صد این موضوع در مورد کسایی که بچه کوچک دارند نیست) حالا بیام بگم منهم مثل مردهام که چی؟ خوب حالا مثلا تو قانون زن حق طلاق نداشته باشه، خوب وقتی عشق و تفاهم نیست، خوب توافقی جدا میشین. خوب وقتی زندگی انقدر بده، شوهر هم حوصله کش و واکش نداره. مثلا که مرد تو قانون بتونه چهارتا زنم بگیره. چنین چیزهایی تو اطرافیای ما محاله. اصلا شوهر من اهل این امل بازیها نیست. اصلا آبروی خودش میره. اعتبار خودش رو از دست میده. اوووه، حق کار و تحصیل؟؟؟ حوصله داری شما هم ها. و الی آخر.
این گروه، معمولا از قوانین فعلی آگاهی کافی ندارند و در جریان فجایعی که این قوانین هرروزه بوجود میاره نیستند. از طبقه خوشبخت و با فرهنگ/با اخلاق جامعه هستند که در محدوده زندگیشون قوانین متحجر موجود نقش تعیین کننده ندارد و هرگز برخوردی با این قضایا نداشتهاند. اصلا از وجود این مسایل اطلاع ندارند یا اگر دارند اون رو از خودشون دور میبینند.
دسته دوم هم کسانی هستند که تعریفشون از فمنیزم یعنی برتر دانستن زن نسبت به مرد و گرفتن انتقام کلیه ظلمهایی که در طول تاریخ به زن شده از مردها. انتقام موقعیت برتری که مردها با قلدری به زنها در طول تاریخ بدست آوردن، اثبات برتری زنها و پس گرفتن تمام مزایایی که مردها به نام خودشون کردن و زیر دست کردن مردها.
خوب با توجه به این موارد لوبیا لازم داره که مشخص کنه وقتی میگه فمنیست واقعا داره راجع به چی حرف میزنه؟ بقیه از این کلمه چه برداشتی دارند؟ وقتی کسی خودش رو فمنیست میدونه یا مخالف فمنیزم هست چه انتظاری رو تو لوبیا بوجود میاره و منظور واقعی خود اون شخص از فمنیزم چیه؟ برداشت شما از فمنیست و فمنیزم چیه؟
ادامه دارد...
۱۳۸۶ اسفند ۲, پنجشنبه
Posted by
Loobia
at
۱۲:۳۵
|
۱۳۸۶ بهمن ۳۰, سهشنبه
لوبیا و فمنیزم (1):
لوبیا همیشه و همیشه براش جزو بدیهیات بوده که در جامعه و فرهنگی زندگی میکنه که توش زنها با مشکلات بسیار زیادی مواجه هستند. مشکلاتی که به ذات زنانه بستگی نداره. بلکه این جامعه/فرهنگ هست که این مسائل رو به زنها تحمیل میکنه. خوب، اینکه ما مشکلات فرهنگی بیشماری داریم و این مسئله تنها یک بخش از اونه هیچ جای بحث نداره. یه مسئله مهمتر برای لوبیا همیشه این بوده و هست که چرا قوانین مملکت ما نه تنها از این فرهنگ حمایت میکنه، بلکه مشکلات اضافه هم ایجاد میکنه.
خوب وجود این تبعیضها و اجحافها همیشه برای لوبیا کاملا واضح بوده. حتی اگر خودش هم باهاشون درگیر نبوده، ولی همیشه بهشون حساس بوده. لوبیا همیشه تعجب میکرده که چرا تغییر دادن مسئله به این واضحی اینقدر با مقاومت مواجه هست؟ چرا تا بحث حمایت از حقوق زنها میشه یه عده (از زن و مرد) سریع جبهه میگیرند؟ یعنی آیا واقعا فکر می کنند نباید تغییری ایجاد بشه؟ خوب در جواب خودش لوبیا افرادمخالف با حقوق زنها رواینطوردسته بندی میکرد:
1- مردهایی که نه به دلیل برتری حقیقی، (صلاحیت بیشتر، علم بیشتر، مدیریت بهتر، توانایی بیشتر، هوش بیشتر، و...) بلکه فقط به دلیل اینکه در چنین محیطی مرد به دنیا اومدن بالفطره رییس و فرمانروا هستند و موقعیت بی چون و چرای خودشون رو در خطر میبینن. مردهایی که می دونن به محض اینکه قبول کنند که زن هم دارای عقل، شعور، قوه تشخیص، توانایی یادگیری، و... ویا حتی فقط یکی ازاین موارد هست، ممکنه که موقعیت بی چون و چراشون متزلزل بشه. مثال از این دست زیاده و لوبیا همیشه فکرمیکرد/ میکنه که این گروه اکثریت افرادی رو که به شدت با قبول هر نوع تغییری در وضعیت موجود مخالفت میکنند رو تشکیل میدن. جالب اینکه این افراد تو تمام ردههای اجتماعی هم وجود دارند. این افراد گاهی این عقیده رو به وضوح ابراز میکنند و گاهی درحالی که از نظر تئوری اعتقاد به این قضیه رو رد میکنند، ولی در عمل کاملا بهش پایبندند. خوب مقاومت این گروه برای لوبیا توجیهپذیر بود.
2- گروه دوم زنان و مردانی که احساسات مذهبی قوی و اطلاعات کمی دارند. به عبارت بهتر تعصب مذهبی دارند (که این مسئله تنها هم به اسلام مربوط نمیشه). این افراد به خودشون اجازه نمیدند که به چیزی که بهشون گفته شده دستور الهی هست شک کنند یا در موردش فکر کنند. حتی اگر به وضوح ببینند که اعتقادشون ممکنه اشتباه باشه یا کاربردش رو از دست داده باشه، از روی ترس از عقوبت الهی یا چون و چرا کردن در امر خدای آگاه به رموز هستی ترجیح میدن که در موردش فکری نکنند و نظری ندهند. یا با حسن نیت سعی در توجیه و دلیل پیداکردن برای این دستورات میکنند تا بتونند بدون تغییر دادن در اصل قضیه به اون چهره مقبولی بدن. خوب این گروه هم برای لوبیا قابل درکند.
3- گروه سوم، زنان و مردانی که طی مناسبات اجتماعی، آداب و رسوم، ترس از قضاوت شدن، ترس از مطرود شدن از اجتماع و ترس از انزوا یا حتی تنبیه شدن ترجیح میدن که حرفی نزنند. یک مثال خیلی معمولیش ترس از زنذلیل شناخته شدن برای مردان یا ترس از خشن شناخته شدن برای زنان است. و این موضوع میتونه بسته به جامعه مورد نظر ابعاد خیلی عمیقتری به خودش بگیره. این گروه با تغییر باورهای عمومی ممکنه که تغییر موضع بدن و یا انقدر به نقش تعریف شده خودشون خو بگیرند که دیگه رفتار دیگهای رو نتونند متصور بشن.
4- گروه چهارم زنانی هستند که از ابراز ناتوانی، کم فهمی، وابستگی و... سود میبرند. مثال از این دست هم فراوونه. این گروه افراد از نظر لوبیا فاقد دید کلان هستند و به نتیجه کوتاه مدت و در حوزه محدود دلخوشند. لوبیا صرفنظر از مدرک تحصیلی و طبقه اجتماعی، این گروه رو تو دسته آدمهای ناآگاه میذاره.
خوب لوبیا فکر میکنه که به جز گروه اول که عامدانه و عالمانه در برابر هرگونه بهتر شدن اوضاع زنان مقاومت میکنند، بقیه در صورت دریافت آگاهی میتونن این تغییرات رو در خودشون و اطرافشون ایجاد کنند. لوبیا همواره بقیه افراد رو جزو مدافعین حقوق زنان (فمنیست) میدونست. اما معادلات لوبیا یه روز به هم خورد.
ادامه دارد...
Posted by
Loobia
at
۲۲:۲۳
|
۱۳۸۶ بهمن ۲۹, دوشنبه
Posted by
Loobia
at
۲۲:۲۷
|
۱۳۸۶ بهمن ۲۵, پنجشنبه
حافظه لوبیایی (3):
1- لوبیا: نخود، ساعت داره ده می شه ها. نمی خوای بهمون شام بدی؟
نخود با چشمهای گرد نخودانه: ؟؟؟....؟؟؟!!!!
مکالمه فوق دقیقا یک ساعت بعد از خوردن شام رخ داد!!
2- چهارشنبه روزی:
استاد لوبیا: چرا این پاور پوینتت رو آماده نمی کنی که تا قبل از سمینار با هم مرور کنیم؟
لوبیا: استاد حالا وقت هست.
استاد لوبیا: مگه کی باید ارائه بشه؟
لوبیا: تا جمعه ظهر وقت دارم که پاورپوینت رو براشون بفرستم. احتمالا سمینار هفته دیگست.
استاد: ؟؟؟ کدوم سمینار؟؟ مطمئنی؟ سمینار "لوبیا چیتی ها" رو می گم ها. ولی تا اونجا که من یادمه همین جمعه بعد از ظهر هست.
3- لوبیا: الو، سلام، ما امروز ساعت 4 باهم قرار داریم. زنگ زدم بپرسم قرارمون تو"اداره عدسی"هست یا سر "دیگ لوبیا پزی"؟
از اون طرف خط: ....
لوبیا: O.K, O.K بسیار خوب.
بلافاصله بعد از قطع کردن تلفن، لوبیا از خودش می پرسه: گفت کجا؟؟؟!!!پ.ن: حالا لوبیا کم کم به پست قبلی خودش هم شک می کنه. یعنی دو حالت داره: یا دوتا گیج به هم افتادن، یا لوبیا خودش گیجه فکر می کنه بقیه هم گیجند. به هر حال مهم اینه که قضیه از طرف لوبیا حل شده است! حالا بقیه می تونن یه فکری به حال خودشون کنن!!
Posted by
Loobia
at
۲۳:۴۹
|
۱۳۸۶ بهمن ۲۱, یکشنبه
تا به اکنون و یحتمل تا ابد.
Posted by
Loobia
at
۱۲:۱۰
|
۱۳۸۶ بهمن ۱۹, جمعه
لینک خبر در خبر گزاری ایسکانیوز
و این هم با ذکر جزئیات بیشتر که با ایمیل به دست لوبیا رسیده. (اگر کسی آدرس اصل این مطلب رو میدونه بگه که لوبیا بهش لینک بده).
اميرحسين 6 ساله با هانيه 4 ساله نامزد شدند!!
در كره خاكي، طي ساليان سال، هميشهاتفاقاتي نادر ميافتد كه تا مدتها زبانزد خاص وعام است، درست مثل اتفاقي كه چندي پيش درايران افتاد و اين خبر نقل محافل شد... در اين اتفاق نادر شاهد بوديم كه در تالار(شب طلايي) شهر قدس شهريار، در حضور 600ميهمان اميرحسين 6 ساله و هانيه 4 ساله با همنامزد شدند.
(اميرحسين خالقي) و (هانيه مرادي) با تصميمخانوادههاي خود، با هم نامزد شدند; برايتانعجيب است ... بارها ديدهايد كه بعضي ازخانوادهها، از كودكي دختري را به نام پسر خودنشان ميكنند كه البته بيشتر در ازدواجهاي فاميلياين مسئله خود را نشان ميدهد، ولي حالاخانوادههاي خالقي و مرادي اين (نشان كردن)را، رسمي كردهاند... روز جشن تمامي ميهمانها،خبر نداشتند كه به چه خاطر كارت دعوت به دستآنان رسيده است و همه از يكديگر ميپرسيدندكه چه خبر است؟ اما با ديدن عروس و دامادكوچولو از تعجب بر صندليهايشان ميخكوبشدند. عروس و داماد در حالي كه در كنار يكديگر راهميرفتند، وارد سالن جشن شدند و هر يك بررويجايگاه مخصوص خود نشستند و با لبخند بهميهمانهايي كه از تعجب دهانشان باز مانده بود،نگاه ميكردند. جريان از چه قرار بود، بخوانيد:
دامادي پسرم
پدرهاي عروس و داماد با يكديگر فاميلهستند. پدر داماد، نوه دايي پدر عروس است وپدر عروس نوه عمه پدر داماد... داود خالقي كه27 سال سن دارد، ميگويد: (آرزوي من ايناست كه فرزندم هر چه زودتر، سر و سامان بگيرد)و ميپرسيم به اين زودي كه ميگويد: از آنجا كهآرزوي هر پدري، ديدن پسرش در لباس دامادياست، من هم دلم ميخواست به اين آرزو برسم.در حالي كه خودمان را براي گرفتن جشن تولدآماده ميكرديم، با ديدن هانيه دختر چهارسالهيكي از بستگانمان فكري به يكباره در ذهنمجرقه زد، البته هر دو خانواده در اينباره صحبتكرده بودند كه هانيه همسر اميرحسين شود وزماني كه آنان بزرگ شوند به عقد يكديگر دربيايند. داود خالقي ميگويد: آن مراسم يك شبفراموش نشدني بود و در آن لحظات من ازخوشحالي گريه ميكردم و از اينكه پسرم را بالباس دامادي در كنار عروسم ميديدم، خيليخوشحال بودم به آنها يك خودروي زانتيا هديهدادم. پس از برگزاري جشن نامزدي به همراهميهمانها به خانه آمديم، وقتي خانواده هانيهتصميم گرفتند به خانه خودشان بروند، هانيهحاضر نبود منزل ما را ترك كند و با زبانكودكانهاش ميگفت: (من عروس اينها هستم وبايد اين جا بمانم). پس از آن روز اميرحسين وهانيه تقريبا هر روز يكديگر را ميبينند و با هم بازيميكنند، اگر روزي هم يكديگر را نبينند، از احوالهم تلفني پرس و جو ميكنند.
تفاهم كامل
از پدر داماد ميپرسيم اگر اينها بزرگ شوندو همديگر را نخواهند، شما چه كار خواهيد كرد...كه ميگويد: ما تلاش خواهيم كرد كه در آيندههيچ مشكلي پيش نيايد و سعي مينماييم كه مهر ومحبت يكديگر را در دلشان جا كنيم. من ومادرش با پدر و مادر عروس هيچ مشكلي نداريم،مگر اينكه در آينده عروس يا داماد خودشان بايكديگر مشكل داشته باشند، گرچه بايد بگويم درخانواده ما كه وضع به اين شكل ميباشد كه ما بهپدر و مادرهايمان احترام زيادي قائليم و تابحال حرف آنان را زمين نينداختيم، يقين دارمكه اميرحسين و هانيه هم به اين شكل عمل ميكنندو با هم بهطور رسمي ازدواج خواهند كرد، منيقين دارم.
وي در ادامه ميگويد: پسرم و عروسم بايكديگر تفاهم كامل دارند. تصميم داريم تا در 16يا 17 سالي آنها را به عقد يكديگر در بياوريم و اگربتوانم جشن بزرگي براي آنها ميگيرم و همه را بهاين جشن دعوت ميكنم. از وي ميپرسيم كه كمي از گذشته خودبگوييد، كه خالقي در پاسخ ميگويد: هشت سالقبل زماني كه آهنگر بودم، به خاطر اختلافي كه باصاحب كارم پيدا كردم به منزل پدرم در همدانرفتم; در آنجا با همسرم كه براي ديدنپدربزرگش كه در همانجا زندگي ميكردند،آمده بود، آشنا شدم. به او علاقهمند شدم و پساز طرح موضوع با پدرم در مدت سه روز مراسمعروسي خود را برگزار كرديم، پس از ازدواج بهشهر قدس در حاشيه تهران آمديم و زندگي خودرا آغاز نموديم. همسر بسيار مهربان و خوبي دارم و با كمك او ودعاي خير پدر و مادرم كه هميشه همراهمانبودند، در زندگيام پيشرفت كردم و هماكنون نيزمعمار هستم. در زندگيام احساس خوشبختيميكنم و پس از به دنيا آمدن پسرم، خوشبختيامتكميلتر شد. پس از آنكه اميرحسين 6 ساله شد وبه كلاس آمادگي رفت، تصميم گرفتم جشن تولدكوچكي براي او بگيرم، اما به دليل مشغله زياد اينفرصت را پيدا نكردم. خالقي در پايان، يك گفته جالبي هم به زبانميآورد: مرگ و زندگي دست خداست... انساناز فرداي خود خبر ندارد، هميشه به خودمميگفتم: شايد از دنيا رفتي، پسرت را در لباسدامادي نديدي. اين هم دليلي شد تا اين مراسمرا هر چه زودتر برگزار كنيم كه اگر فردا از دنيارفتيم، آرزو به دل نباشيم... جالب است بدانيد كهخود خالقي هم در 19 سالگي داماد شد. او ميگويد: در زمان ازدواج من 19 سال وهمسرم 17 سال سن داشت. خالقي خانواده سبزخود را خوشبختترين خانواده جهان ميداند.
پدر عروس: درباره مهريه نظر ندارم پدر عروس، دو سال از پدر داماد بزرگتراست. بهروز مرادي 29 سال سن دارد و يك پسر6 ساله، همسن امير حسين و يك دختر 4 ساله بهنام هانيه دارد كه حالا عروس خانواده خالقياست. زماني كه از ايشان پرسيدم چقدر مهريهبراي دخترتان در نظر گرفتهايد، لبخندي زد وگفت: من با داود (پدر داماد) در اين باره صحبتينكردم، اما در همين حال پدر داماد گفت:ميخواهم ده هزار سكه طلا مهر عروسم كنم.
دنياي شيرين دنياي آنها دنياي شيريني است، در آغوش پدرو مادرشان نشستهاند و با يكديگر صحبت ميكنند،از هانيه ميپرسيم كه شما چقدر داماد را دوستداريد، كمي مكث كرد و سپس گفت: خيلي...هانيه دوست دارد، معلم بشود، اين را خودشميگويد. از اميرحسين ميپرسيم كه شما هانيه راچقدر دوست داريد، دو دستش را بالا برد و گفت:به تعداد انگشتان دست، كه پدرها ميخندند... اميرحسين ميگويد: دوست دارم در آيندهپزشك شوم و هانيه هم معلم شود. سپس هانيه بهاو ميگويد برويم با هم بازي كنيم و چه بازيايبهتر از (خمير بازي)... شوخي بود يا...؟
خيلي از ميهماناني كه به مراسم دعوت شدهبودند، ابتدا فكر ميكردند كه پدر امير حسين، چهجشن توليد مفصلي براي پسرش گرفته است، امازماني كه با چهره اميرحسين و هانيه روبه رو شدند،ابتدا تصور ميكردند كه اين يك شوخي است، اماپس از گذشت دقايقي، هنگامي كه متوجه شدنداين ميهماني به مناسبت نامزدي هانيه و اميرحسيناست، مانده بودند كه به يكديگر چه بگويند. پدرداماد ميگويد: چند ساعت پيش از آغاز مراسم،به همراه پسرم به آرايشگاه رفتيم و سپس سواراتومبيل گل كاري شده شديم. بعد به دنبالعروس رفتيم، پس از سوار كردن عروس كمي درخيابانها چرخيديم و سپس به تالا رفتيم...
در تالار ميهمانان مشغول صحبت با يكديگربودند كه ناگهان خواننده تالار اعلام كرد كه تالحظاتي ديگر عروس و داماد وارد ميشوند،تمامي نگاهها به طرف درب ورودي تالار برگشت،با آن كه جمعيت لحظهاي از تعجب سكوت كردهبودند، ناگهان با تشويق خواننده تالار همه مشغولدست زدن و شروع به هلهله و شادي نمودند.عروس و داماد ابتدا ترسيدند، اما پدرهايشانآرامشان كردند و آنها را به سمت جايگاه ويژههدايت نمودند. بستگان و دوستان كه تازه اين مراسم، را باوركرده بودند، شروع به ريختن پول بر روي عروسو داماد كردند كه مبلغ قابل توجهي هم جمع شد.
آشتي ميكنيم
از اميرحسين ميپرسيم كه اگر هانيه با تو قهركرد، چه كاري انجام ميدهيد، كه گفت: سريعاآشتي ميكنيم، اميرحسين از هانيه اين توقعات رادارد: دوست دارم زماني كه هانيه به خانه آمد بااسباب بازيهايمان بازي كنيم، به خصوصخميربازي، ما عاشق بازي با خمير هستيم. دوست دارم هانيه برايم پلو با ماست درستكند.
ثبت در كتاب ركوردها
باورش مشكل است، اما امير حسين و هانيهكوچكترين عروس و داماد جهان هستند، عروسو دامادي كه به صورت رسمي براي آنان نامزديگرفتند. و تمامي، اقوام، دوستان و بستگان به رسميشدن اين مراسم واقف شدند، روي همين اصلبايد اين اتفاق نادر، در كتاب ركوردهاي گينسثبت شود.
در مهد كودك
به مهدكودك كه ميرويم، (امير حسين) دركلاس آمادگي نشسته است، او سال ديگر بايد بهكلاس اول برود، شيطنتهاي بچه گانه در نگاه اومشهود است، به همراه دوستانش ميخندد، گوياخيالش از آينده راحت است. معلم مربوطهاميرحسين ميگويد: از اين وصلت بسيارخوشحالم، البته باورش كمي برايم مشكل است،اما اتفاق شيريني بود. از اميرحسين ميپرسيم آقا پسر، بهترين حادثهشب مراسم نامزدي چه بود؟ كه ميگويد: واردشدن به تالار كه تمامي ميهمانان با تعجب به ما نگاهميكردند.
Posted by
Loobia
at
۱۹:۱۵
|
۱۳۸۶ بهمن ۱۷, چهارشنبه
من بگم، من!
لوبیا جان، وقتی کسی حرف می زنه، اون دهن گنده تو ببند، گوشها تو باز کن ببین طرف اصلا چی می گه. خیلی سخته؟
Posted by
Loobia
at
۱۳:۲۷
|
۱۳۸۶ بهمن ۱۳, شنبه
مردی و مردانگی:
خوب این خبر رو که حتما شنیدین. اینکه یک آقا پسر ایرانی دانشجوی دکترا در کانادا، وقتی که در آسانسور با خانمی تنها بودن، سینه خانم را ماچ کردن و حالا به سه ماه زندان محکوم شدن. این آقا در دفاع از خودشون فرمودن که وقتی اون خانم لباس باز می پوشن نباید انتظار داشته باشن که همه مردها بتونن خودشون رو کنترل کنند. اینجا هم سیبیل طلا در این مورد متنی رو نوشته که به نظر لوبیایی لوبیا واقعا حق مطلب رو ادا کرده و اگر پست رو خوندین نظرات دوستان رو از دست ندین که بعضی هاشون بسیار مایه مباهاته.
حالا افاضات لوبیایی*:
1- انقدر این موضوع بی اراده بودن مردها در مملکتمون تکرار شده و نهادینه شده که مردممون (چه زن و چه مرد) واقعا باورشون شده. چه بسا که مایع مباهات بسیاری از آقایون و نشانه مردانگیشونه.
حالا لوبیا یه سوال داره. مثلا اگر یه نفر یه پول گنده، اونم نقد، رو میز یه نفر ببینه و اون رو برداره آیا بازهم قابل دفاعه؟ یا بازم می گین خوب اگر نمی خواست کسی پولش رو برداره، چرا گذاشت رو میز که مردمو تحریک کنه. تازه از نظر لوبیا خیلی هم منطقی تره. یه لحظه بوسیدن تو آسانسور با ارزش تره یا یه عالمه پول؟ کدوم وسوسه انگیز تره؟
آدم شکمو که کم نداریم. اگر بری و بیای ببینی یه شخص محترمی که اصلا هم باهات شوخی نداره، خیلی جدی اومده کل بستنی هاتو خورده، آیا باز هم همین نظر رو دارین؟ آیا باز هم اون فرد محترمه؟ خوب نباید که انتظار داشت همه بتونن خودشون رو کنترل کنند.
2- دسته ای از مردها احساس می کنند که متلک جنسی گفتن، انگولک کردن، خیره شدن و یا دید زدن، و انواع مزاحمتها (که البته همه در زمره تجاوز به حساب میان) لطف بزرگیه که دارن در حق خانمها می کنن و پاسخ به تمنای اون خانم برای مورد توجه قرار گرفتن هست!!! ای عجب از اینهمه هوش و ذکاوت. و مساله قشنگ تر اینه که با وجود اینکه می دونن که چقدر رفتارشون آزار دهنده هست ولی ساعتها باهات بحث هم میکنند که بهت ثابت کنند که خودت خواستی.
لوبیا می خواد اضافه کنه که این افراد مهربان و فداکار همین هوششون رو برای تجاوز به مردهای همجنسگرا هم بکار می برند. یعنی باور بفرمایید که اینها هیچ منظوری ندارند. فقط می خوان به نیازمندان خدمت کنند و بس.
3- عبارت "حالا اتفاقیه که افتاده و خیلی هم بد بوده، ولی دیگه زیاد راجع بهش حرف نزنیم!"
لوبیا یاد هزار باری می افته که برای متهم نشدن به سلیطه گری، برای احساس خجالت از موقعیتی که توش قرار گرفته، و به دلایلی که واقعا خودش هم نمی دونه که از کجا بهش القاء شده بوده، سکوت کرده تا دیگه آبروریزی نشه!! و لوبیا بدون شک مطمئنه که این اتفاقات هر روز و هر لحظه داره تو تاکسی و می نی بوس و مغازه و ... می افته.
لوبیا یاد دهها موردی که دیده و شنیده و خونده از مواردی می افته که کسی مورد آزار شخص آشنا، از فامیل یا دوستان و معمولا از نزدیکان قرار گرفته و وقتی بقیه از موضوع با خبر شدن یا سوت زنان از کنارش گذشتن یا حداکثر به شخص آزار دیده توصیه کردن که از اون فرد خودش رو دور نگه داره. ولی در کل عبارت "حالا اتفاقیه که افتاده، ولی دیگه زیاد راجع بهش حرف نزنیم که آبروریزی نشه" پای ثابت همه عکس العملهاست.
لوبیا نمی دونه، شاید گاهی برای نزدیکان چاره دیگه ای نباشه جز سکوت ولی وقتی فکرشو می کنه اصلا به عقل لوبیاییش نمی رسه که چرا باید آبروی غریبه متجاوز حفظ بشه؟؟ یا چرا این وسط آبروی کسی که بهش تجاوز شده در خطره؟؟
دو موردی که بیشتر از همه لوبیا رو اذیت می کنه یکی مربوط به ماجرای برادران بسیار ارزشی بود که برای استقبال حجاج به فرودگاه رفته بودند و یکی هم مربوط به یک آخوند پیر توی تاکسی بود که نه تنها هیچ کس توی اون تاکسی از لوبیا کوچکترین حمایتی نکرد، بلکه بعد از اون هم که خواست برای هر کس در این باره حرف بزنه از طرف خانواده خودش به سکوت دعوت شد!!!
یه چیز دیگه اینکه لوبیا هیچ تفاوتی بین این قضیه و دلایل بسیار بسیار قانع کننده دوستان مبنی بر علت تعطیل شدن ماهنامه زنان مخصوصا مبحث " تخريب وجهه بسيج و القاي عدم وجود امنيت در جامعه با بازگويي با آب و تاب يك فقره جرم منافي عفت" (نقل به مضمون) نمی بینه.
4- دردناک ترین قسمت ماجرا برای لوبیا صحبتهای دختره تو دادگاهه . وقتی می گه این روز رو دیگه هرگز نمی تونه از ذهنش پاک کنه و چطور دائم در ترس به سر می بره و چطور تمرکزش رو از دست داده و حتی خوابیدن براش دشوار شده.
لوبیا یاد اولین تجربه خودش می افته و احساس وحشتناکش و اینکه چطور از خودش! متنفر شده بود. یاد اینکه چند بار دیگه چنین چیزی رو تجربه کرده بود. لوبیا یاد این می افته که چطور این موضوع تو جامعه ما بصورت روزمره در اومده. لوبیا از خودش می پرسه که آیا دختری توی کشورش وجود داره که حداقل یک بار در عمرش این موضوع رو تجربه نکرده باشه؟؟
*روی صحبت لوبیا قطعا با همه آقایون نیست. لوبیا از آقایون محترمی، که البته تعدادشون کم هم نیست، و در این مقوله نمی گنجند از اینکه در این متن از لغت مردها به صورت عام استفاده شده، پیشاپیش معذرت می خواد.
Posted by
Loobia
at
۱۰:۵۴
|