لوبیا یاد وقتی افتاد که شش ساله بود. اون موقعی که مامان لوبیا یه لوبیاچه جدید آورده بود. چقدر لوبیا احساس بزرگی می کرد. لوبیا یادش میاد که گاهی احساس می کرده که بزرگ کردن و تربیت لوبیاچه با اونه. لوبیا یادشه که حتی نظرات تربیتی ههم ارایه می داده و بزرگترها رو از اشتباه در می آورده.
لوبیا یادش می آد که وقتی کلاس پنجم دبستان بوده طی یک صحبت بسیار روشن فکرانه برای دوستش درد دل کرده که چقدر احساس می کنه که از همسناش فهمیده تره.البته لوبیا واقعا چنین حسی نداشته! لوبیا فکر می کنه یه همچین ترکیب کلماتی رو تو یه جمع بزرگانه شنیده بوده! لوبیا احساس کرده بوده که این حرف خیلی شیکه و با این حرف خیلی مهم می شه. لوبیا یادش میاد که اون دوستش هم در مورد خودش همین فکر رو می کرده. ولی چون لوبیا می دونسته که این حرف رو از کجاش در آورده زیاد پی حرفو نمی گیره. ولی لوبیا می فهمه که بقیه هم حرفای شیک به گوششون خورده.
بعدها لوبیا تصمیم می گیره که واقعا فهمیده تر بشه. لوبیا تو سنین تین ایجری تقریبا مطمین می شه که ممکنه از همسناش بیشتر نفهمه، ولی از بزرگتراش صد در صد بیشتر می فهمه
!!
لوبیا تو دبیرستان دیگه واقعا فهمیده شده بود. اشکالات دنیا رو خوب بررسی و تحلیل می کرد. اینبار دیگه لوبیا احساس می کرد که بقیه هم قبولش دارن.
وقتی لوبیا وارد دانشگاه شد، دید که صرف دانشجو شدن باعث میشه که دیگه از همه بیشتر بفهمه!!! ولی یه اتفاقی هم افتاد!! لوبیا با آدمای دیگه هم آشنا شد. لوبیا نمی دونست که طرز فکرای دیگه ای جز طرز فکر دوستاش و خونوادش هم طرفدار داره. لوبیا یه چیز مهم دیگه هم فهمید. لوبیا فهمید که فقط خودش نیست که فکر می کنه خیلی میدونه. همه هم سناش همین فکر رو می کنند. بعد لوبیا فهمید که فقط خودش با بقیه فرق نداره. همه با همه فرق دارن!(عجب!!!) بعد لوبیا سر کار میره، بعد آدمهای دیگه ای رو می بینه، کتابهای بیشتری می خونه، کشورهای دیگه رو می بینه، مردم دیگه، و خلاصه این داستان تا به امروز ادامه داشته. همیشه لوبیا احساس می کرده که حالا دیگه خیلی بزرگ شده.همیشه از اینکه چرا بقیه چیزایی که اشتباه بودنش برای لوبیا واضح هست رو نمی فهمند حرص می خوره. همیشه از نحوه زندگی دیگران حرص می خوره. ولی لوبیا وقتی به گذشته بر می گرده، می بینه که همیشه چیزهای زیادی رو نمی دونسته.
لوبیا مطمئن هست که اگر از بعضی ها بزرگتره، ولی هنوز از خیلی ها کوچکتره. لوبیا می دونه که بزرگ شدن حد و مرزی نداره. لوبیا یه چیز دیگه رو هم فهمیده، اینکه همه مطمئنند که راهشون بهترین راهه و روش زندگی و اعتقاداتشون بهترین و درست ترینه. اینکه وقتی کسی می گه من از همه فهمیده ترم، منظورش از همه، همون گذشته خودشه. لوبیا وقتی می بینه که یکی خیلی احساس بزرگی می کنه، مخصوصا احساس می کنه که همیشه از همپالگی هاش بزرگتر بوده، لبخند می زنه و احساس می کنه که اونقدر بزرگ و فهمیده شده که این احساس کودکانه رو درک کنه. و لوبیا احساس بزرگی می کنه و این داستان ادامه دارد...
لوبیا یادش می آد که وقتی کلاس پنجم دبستان بوده طی یک صحبت بسیار روشن فکرانه برای دوستش درد دل کرده که چقدر احساس می کنه که از همسناش فهمیده تره.البته لوبیا واقعا چنین حسی نداشته! لوبیا فکر می کنه یه همچین ترکیب کلماتی رو تو یه جمع بزرگانه شنیده بوده! لوبیا احساس کرده بوده که این حرف خیلی شیکه و با این حرف خیلی مهم می شه. لوبیا یادش میاد که اون دوستش هم در مورد خودش همین فکر رو می کرده. ولی چون لوبیا می دونسته که این حرف رو از کجاش در آورده زیاد پی حرفو نمی گیره. ولی لوبیا می فهمه که بقیه هم حرفای شیک به گوششون خورده.
بعدها لوبیا تصمیم می گیره که واقعا فهمیده تر بشه. لوبیا تو سنین تین ایجری تقریبا مطمین می شه که ممکنه از همسناش بیشتر نفهمه، ولی از بزرگتراش صد در صد بیشتر می فهمه
!!
لوبیا تو دبیرستان دیگه واقعا فهمیده شده بود. اشکالات دنیا رو خوب بررسی و تحلیل می کرد. اینبار دیگه لوبیا احساس می کرد که بقیه هم قبولش دارن.
وقتی لوبیا وارد دانشگاه شد، دید که صرف دانشجو شدن باعث میشه که دیگه از همه بیشتر بفهمه!!! ولی یه اتفاقی هم افتاد!! لوبیا با آدمای دیگه هم آشنا شد. لوبیا نمی دونست که طرز فکرای دیگه ای جز طرز فکر دوستاش و خونوادش هم طرفدار داره. لوبیا یه چیز مهم دیگه هم فهمید. لوبیا فهمید که فقط خودش نیست که فکر می کنه خیلی میدونه. همه هم سناش همین فکر رو می کنند. بعد لوبیا فهمید که فقط خودش با بقیه فرق نداره. همه با همه فرق دارن!(عجب!!!) بعد لوبیا سر کار میره، بعد آدمهای دیگه ای رو می بینه، کتابهای بیشتری می خونه، کشورهای دیگه رو می بینه، مردم دیگه، و خلاصه این داستان تا به امروز ادامه داشته. همیشه لوبیا احساس می کرده که حالا دیگه خیلی بزرگ شده.همیشه از اینکه چرا بقیه چیزایی که اشتباه بودنش برای لوبیا واضح هست رو نمی فهمند حرص می خوره. همیشه از نحوه زندگی دیگران حرص می خوره. ولی لوبیا وقتی به گذشته بر می گرده، می بینه که همیشه چیزهای زیادی رو نمی دونسته.
لوبیا مطمئن هست که اگر از بعضی ها بزرگتره، ولی هنوز از خیلی ها کوچکتره. لوبیا می دونه که بزرگ شدن حد و مرزی نداره. لوبیا یه چیز دیگه رو هم فهمیده، اینکه همه مطمئنند که راهشون بهترین راهه و روش زندگی و اعتقاداتشون بهترین و درست ترینه. اینکه وقتی کسی می گه من از همه فهمیده ترم، منظورش از همه، همون گذشته خودشه. لوبیا وقتی می بینه که یکی خیلی احساس بزرگی می کنه، مخصوصا احساس می کنه که همیشه از همپالگی هاش بزرگتر بوده، لبخند می زنه و احساس می کنه که اونقدر بزرگ و فهمیده شده که این احساس کودکانه رو درک کنه. و لوبیا احساس بزرگی می کنه و این داستان ادامه دارد...
|