حافظه لوبیایی (2)+ حواس لوبیایی:
لوبیا تو آفیسش نشسته بود که نخود اومد که با هم ناهار بخورن. لوبیا کلیدش رو برداشت. لبه آستینشو تا زد. روی میزش رو یه کم مرتب کرد و با نخود از آفیس رفتن بیرون. هنوز در درست بسته نشده بود که لوبیا داد زد: آآییی، اون در رو نگه دار بسته نشه. لوبیا نگاه می کنه می بینه کلید رو نیاورده. با خودش می گه حالا مهم نیست. ضامن در رو می زنه که در قفل نشه و با نخود می رن بیرون.
وقتی لوبیا بر می گرده، ساعت تقریبا یک و نیم بود.
شروع:
شروع مرحله یک:
لوبیا رو میزشو می گرده که ببینه کلید رو اونجا جا گذاشته یا نه. خوب رو میز که نیست. اووووم، رو میز بغلی؟ نیست. تو کیف؟ نیست. لای کاغذها؟ نه. قاطی نمونه ها؟ نه. زیر میز؟ نه. پشت میز؟ نه. تو جیب کاپشن؟ نیست. اون یکی جیب؟ نه. تو دستمالها؟ نه. توی کیف؟ نه. جیب اونوریش؟ نه. لای کتابها؟ نیست. تو جیب شلوار؟ خوب معلومه نیست، اگر بود که لوبیا حسش می کرد. پنج تا کلیده ها. تو خاک گلدون؟ تو سطل آشغال؟ روی در؟ این ور؟ اون ور؟ دوباره تو جیباتو ببین. کیفت هم. نه خیر تو آفیس نیست که نیست.
پایان مرحله یک.
لوبیا دم در آفیس نخود: تق تق تق.
نخود:؟؟
لوبیا: عادت داری همیشه شوخی های مسخره کنی؟ کلید من رو بده.
نخود: ؟...؟؟، به من چه؟ من با کلید تو چی کار دارم؟
لوبیا: من کلیدم رو برداشتم، ولی از اتاق که بیرون اومدم دستم نبود. اگه تو بر نداشتی پس کجاست؟
نخود: نه تو خوب نگشتی.
لوبیا: خوب تو بیا خوب بگرد.
شروع مرحله دو:
تکرار مرحله یک به صورت مشترک.
<<نخود + لوبیا: اینجارم ببین. اونجا چی؟ این گوشه؟ اون وسط؟...>>
لوبیا: دیدی نیست. حالا تو مطمئنی بر نداشتی؟
پایان مرحله دو.
(در اینجا نخود دیگه کم کم به خودش شک کرده بود.)
نخود: خوب بریم آفیس منم بگردیم.
شروع مرحله سه:
تکرار مرحله دو در آفیس نخود.
نخود+لوبیا: نه انگار واقعا نیست.
نخود: ببین کلا امروز کجاها رفتی.
پایان مرحله سه.
بعد...
راهروها...
دستشویی ها...
سطل های آشغال...
این ور...
اون ور...
...
...
...
اون ور.
این ور.
...
نخود: اصلا مطمئنی کلیدتو آورده بودی؟
لوبیا: ؟؟؟...؟؟؟ راستش دیگه نه! ولی احتمالا از دیوار که رد نشده بودم؟
نخود: مطمئنی؟!!!
لوبیا:!!!؟؟؟
نخود:؟؟؟!!!
لوبیا: تعمیرگاه گفت ساعت چند می بنده؟
نخود: پنج. ...الان ... اوخ اوخ ده دقیقه به پنجه. بدو...
...
و به این ترتیب بود که پنج عدد کلید در روز روشن در کمتر از سه دقیقه، در نیم وجب جا، اول بودها... بعد یهو نبود که نبود که نبود.
خلاصه... جونم براتون بگه ، لوبیا و نخودهمینطور گیج و منگ و عصبانی از اینکه تمام روز رو تلف کردن، رفتن و رفتن تا به خونه رسیدن.
لوبیا همچین که اومد لباسشو عوض کنه...
دید که ای داد بی داد!
کلیدها از کمر شلوارش سر در آوردن!!! یعنی پنج تا کلید تمام وقت روی شکمش بوده، نه وزنشون رو حس کرده، نه سرماشون رو، نه تیزیشون رو... (یعنی در اینجاست که فرق حواس با حافظه رو هم یاد می گیریم. هر چند برای کسی که هر دوشو نداره زیاد فرقی هم نداره.)
ضمنا بچه های گلم،از این داستان چه نتیجه ای می گیریم؟... بعله. اون جیبی که بافنده مهربان پارچه اشو بافته، یکی هم نخشو ریسیده، خیاط مهربان هم اونو رو شلوارتون زحمت کشیده و دوخته.... جنبه تزئینی... چی... نداره. خیلی دقت کنین.
|