۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

جبر و ترب و افسردگی؛

1- قضایای افسردگی و زندگی گیاهی لوبیا رو که خاطرتون هست؟ اول یک روضه ای بخونم برای اونایی که فکر می‌کنند افسردگی یک جور لوس‌بازیه، یا با مثبت فکر کردن می‌شه خوبش کرد. والله جونم براتون بگه که خداوند نصیبتون نکنه. اگر دندون چرک کرده رو با تمرکز و مثبت اندیشی بشه خوب کرد حتماً افسردگی رو هم می‌شه.

2- لوبیا بعد از اینکه از زندگی گیاهی در اومده بود رفته پیش دکترش می‌گه من حالم خیلی خوبه. حالا اینو چجوری می‌گه؟ با بغض و اشک. دکتره نگاه کرده به آزمایشهاش.
می‌گه مطمئنی؟ صبح ها کی از خواب ثا می‌شی؟ 11:30!
کلاسهات رو می‌ری؟ نه!
کارهات رو می‌کنی؟ نه!
ورزش می‌ری؟ گاهی... هووم. این یک پیشرفت بزرگه. نشونهٔ بهبوده.
لوبیا اضافه می‌کنه که خوب کمتر گریه می‌کنم. گاهی سر کار می‌رم. مثلاً 1 بار طی دو هفته!
جناب "دزیپرامین"، یکی از متصدیان امور سرخوشی، در انسان عادی باید بین 100 تا 300 نمی‌دونم چی‌چی باشه، برای لوبیا هست 23نمی‌دونم چی‌چی! تازه نسبت به گذشتش احساس سرخوشی هم می‌کنه!

3- لوبیا فرستاده شده به یک عدد کلاس مدیتیشن. می‌فرمایند که دستهاتون رو همچینی بگیرین. بعد بگین ای خوبیهای دنیا.. ای عشق...ای زیبایی... ای آرامش... ای شادی... بیاین به سمت لوبیا. بعد لوبیا اومده اینکارها رو بکنه احساس حماقت بهش دست داده. مثلاً آرامش وایساده من صداش کنم بپره بیاد تو بغلم؟ از اون بدتر... اصلاً واسه چی من باید آرامش داشته باشم وقتی اوضاع همه چیز انقدر خرابه؟ من عصبانیم. دنیا زشته. همه چیز افتضاحه. آرامش غلط می‌کنه می‌خواد بیاد اینجا. من عصبانیم. واسه چی باید آروم باشم؟

بعد درس بعدی اینه که اتفاقی که براتون افتاده رو به عنوان یک واقعیت قبول کنید و بعد ببخشیدش. آقاجان. من عصبانیم. ناراحتم. واسه چی ببخشمش؟ می‌خوام پدرش رو در‌بیارم. می‌خوام رسوای عالمش کنم. می‌خوام باهاش بجنگم... ببخشمش؟ هه! بذارم بره؟ خوب فردا دوباره با یک بامبول دیگه بر می‌گرده.

4- دکتر رضا اینجا نوشته که زندگی سراسر جبره! لوبیا می‌خونه و باور می‌کنه. می‌گه مثالش همین افسردگی. مگه دست منه؟ بیا. اینهمه فرصت از دست دادم. اینهمه از زندگیم عقب موندم. اینهمه دارو بار خودم کردم. کلاس آرامش و حضور ذهن رفتم. وقتی این هورمون کوفتی پایینه خوب پایینه دیگه. کی دلش می‌خواد همهٔ فرصتهای زندگیش رو که با جون کندن به‌دست آورده اینجوری آسون از دست بده؟ همه دکترها و مشاورها اول از همه می‌پرسن قصد خودکشی داری؟ می‌گم نه، می‌گن مطمئنی؟ خوب این یعنی چی؟ یعنی طرف که می‌خواد خودکشی کنه دست خودش نیست. هورمونهای کوفتی وادارش می‌کنن. می بینی همش جبره. حالا خوبه جبراً این آگاهی رو داشتی که بری دکتر اقلاً دارو بگیری. حالا خوبه جبراً انقدر توانایی و انگیزه داشتی که پاشی بری دکتر.

5- لوبیا نشسته ماتم زده. پراز اشک و بغض. البته از قبل بهتر شده. ولی خوب دیگه. یک کمی. اینبار تست "دزیپرامین"اش رسیده به 48 نمی‌دونم چی چی. خودش کلی پیشرفته خوب. حالا بازهم دوز داروش زیاد شده. بیچاره نخود دیگه نمی‌دونه باید سر به کدوم بیابونی بذاره. اونهم مستأصل شده. هیچ کاری از دستش برنمیاد. خودش یک سر داره و هزارو چهارصدتا سودا، باید این وسط غصهٔ لوبیا رو هم بخوره. گریه‌های بی‌دلیلش رو ببینه. برای خودش هزارتا دلیل بتراشه. خودش هم دیگه داره کم کم افسرده می‌شه. خسته شده. عاصی شده. کلافه شده. همهٔ کارها رو دوششه. خودشه و خودش. اونکه باید مایهٔ آرامشش باشه که فعلاً آیینهٔ دقش شده.

6- این وسط خبر خیلی بدی به نخود می رسه. عزیزترینش اون سر دنیا کمک می‌خواد و نخود دستش از همه‌جا کوتاهه. چون دوره، خبرها رو هم بهش نصفه نیمه می‌دن که نگرانش نکنن، اوضاع بدتر می‌شه. به هزار و یک احتمال دور و نزدیک فکر می‌کنه. دیگه خورد می‌شه. داغون می‌شه. نخود نشسته یک چشمش اشک و یک چشمش خون. حالا این نخوده که نیاز به حمایت داره. یکی باید حواسش رو پرت کنه. یکی باید آرومش کنه. چته لوبیا. چه مرگته؟ نشستی گوشهٔ دنج. همه چیت سر جاشه. بهترین جای دنیایی. امنیت داری. سالمی. سقف بالاسرته. خانوادت، عزیزهات همه سالمند. نمی‌بینی زندگی چه مصیبتهایی داره؟

لوبیا بلند شده تمام کارهایی که یک ساله نکرده رو کرده. سر نخود رو گرم کرده. براش بهترین غذایی که دوست داشته رو پخته. مهمون دعوت کرده. نخود رو خرید برده. براش با دوستهاش برنامه گذاشته. باهاش حرف زده. دلگرمیش داده. خلاصه که در نقش یک حامی تمام عیار ظاهر شده. همون لوبیا ها. همون لوبیای فوق. دیگه نه افسردست و نه هیچ چی. چطور شد؟ مگه تو اون ترب نبودی؟ که باید می‌کشیدنت بیرون؟ چی شد پس؟ تو که هیچ تصمیمی ازت برنمی‌اومد؟ چجوری یکهو تصمیم گرفتی پاشی؟

7- لوبیا نمی‌دونه چی بگه. اسمش رو می‌ذاره شوک. گمونم شوک درمانی هم یکی از درمانهای افسردگی باشه. حالا که آب از آسیاب افتاده دوباره لوبیا یک کمکی شل شده. ولی دیگه اونطوری که قبلاً بود بی‌اختیار نیست. حالا هنوزم عصبانیه، ولی وقتی می‌ره مدیتیشن دیگه اون مقاومت رو در برابر تمرینها نداره. حتی یک چیزای خوبی هم تو تمرینها می‌بینه. حالا جواب آزمایش خونشم فردا میاد. اومد بهتون می‌گم "دزپرامینش" چند نمی‌دونم چی‌چی شده. خلاصه که لوبیا داره فکر می‌کنه که آیا چقدر اراده می‌تونه موثر باشه.

8- حالا البته طبق بحث دکتر رضا اون شوک هم جبراً وارد شده. ولی به‌هرحال گمونم لوبیا خودش تصمیم گرفته که وارد معرکه بشه و ناظر تنها نباشه. این آقاهه هم قدیما یک جوابی در دوبخش یک و دو به این پست دکتر رضا داده بود.