افسردگی لوبیایی:
لوبیا دوباره داره علایم تشدید افسردگی رو تو خودش میبینه. الان مدتیه که دوباره دست و دل لوبیا به کار نمیره. فقط یکماه دیگه برای کامل کردن مقالهٔ کنفرانس لوبیایی مهلت داره و میدونه که هنوز حتی آزمایشهای لازم رو هم انجام نداده. چه برسه به بررسی و تحلیل و مقایسه و نتیجهگیری و غیره. حتی تو یک بخشهایی هنوز اصول اولیه رو نمیدونه! حدود 18 کیلو مقاله برای خوندن داره و حداقل باید 6015 تا نمونه دیگه حاضر کنه و همشون رو سیزده هزار جور تست مختلف کنه و بعد نتایجش رو پروسس کنه و خدا میدونه چندتا کار دیگه بکنه و اگر این وسط هیچ مشکلی پیش نیومد بشینه تحلیلشون کنه و رو کاغذ بیاره و بعد شکل درست کنه و وصله پینه بکندش و صدوهغتاد و نه بار ویرایشش کنه و بلکه این وسطها یکدفعه مجبور شه همهچی رو تغییر بده و دوباره از اول کار کنه.
حالا عکسالعمل لوبیا چیه؟ صبح بیدار میشه میگه حالا حوصله ندارم. ظهر شروع میکنم. ظهر میگه عصر انجام میدم. عصر هم به بطالت میگذره و شب میشه. بههمین راحتی. به همین خونسردی. به همین خوشحالی!
لوبیا به خودش میگه: هی لوبیا مواظب باش! دوباره داری افسرده میشی. بیا امروز برو یککم ورزش کن. بعد خودش به لوبیا میگه: آخه الان هوا گرمه. حوصله ندارم.
لوبیا میگه: بیا آهنگ بذار حداقل تو اتاق یککم برقص. خودش به لوبیا میگه: آره. باشه. حالا پا میشم. یکساعت دیگه. بعدش هم که دیگه گفتن نداره. الان دو هفتست هنوز یکساعت دیگه نشده.
لوبیا میگه: حالا کار نمیکنی اقلاً به کارهای خودت برس. اون دکمه چند سال دیگه باید اونجا بیفته تا بدوزیش؟ اون لباسها رو پس کی میخوای بشوری؟ هیچی تو خونه نداری. کی میری خرید پس؟ خودش به لوبیا میگه: الان که نه. الان کار دارم. همهٔ کارای مقالهام مونده.
نشونهٔ دیگهٔ تشدید افسردگی اینه که همه چیز رو یادش میره دوباره. صبح براش ایمیل یادآوری میاد که امروز ساعت 4 فلانجا سخنرانیه. با خودش میگه اینو حتماً میرم. پسفردا ساعت 5 یادش میاد که اون سخنرانی رو نرفته. همهٔ دوشنبهها ساعت 6 باید بره برای انجام کاری. یا ساعت 10:30 شب یادش میاد که نرفته یا ساعت 5:30 که میشه می گه خوب حالا اگر نرم چطور میشه؟ بههمین خونسردی. بههمین راحتی!
تا دیروز لوبیا فکر میکرد هنوز حداقل روحیهاش مثل قبل خراب نشده. ولی امروز دید که تمام روز چشمهاش تره. چرا؟ خدا میدونه. این روزها لوبیا به مشاورش هم دسترسی نداره. به دکترش هم. لوبیا سعی میکنه یادش بیاد دفعهٔ پیش که به این روز افتادهبود مشاورش بهش چیچی میگفت؟ یادش نمیاد. یادشه هربار مجبورش میکرده که بگه چرا گریهاش میگیره. یادش میاد که اون صحنه براش مثل شکنجهاست. چرا باور نمیکنه که هیچ دلیل خاصی نداره؟ یک بغض دایمی هست. مثل اون اخم دایمی و اون تلخی دایمی که خیلی وقته جزء ثابت صورتش شدن! چرا؟ نمیدونم.
ای کاش اقلاً لوبیا انقدر تنها نبود. کاش کسی بود که یککم بتونه حال و هواش رو عوض کنه. یکی که یککم بهش روحیه بده. لوبیا میدونه رو کسی نباید حساب کرد. خیلی وقته اینو فهمیده. کاش لوبیا میدونست خودش برای خودش چیکار میتونه بکنه. یک کاری که آسون باشه. که حواله نشه به یکساعت دیگه. انقدر لوبیا تمام روز رو بغض کرده که گلو درد گرفته. چهاش شد آخه دوباره؟ چند ماهی بود که خوب شده بود. کلی دوباره لوبیای خوشحال و فعال شده بود. تنها کاری که لوبیا به ذهنش میرسه اینه که از فردا دوز داروش رو یککم زیاد کنه. شاید نباید سه ماه پیش کمش می کرده. لوبیا فکر میکنه این تنها کاریه که میتونه بدون پشتگوش انداختن برای خودش بکنه.
|