خالهزنکی لوبیایی:
این روزها لوبیا اصلا خوب نیست. کار مهمی از پیش نمی بره. همون کارهایی که می خواد بکنه هم انگار خودشون یهجورایی نمیخوان انجام بشن! از اتفاقهای این چند روز و نقش باد و مه و خورشید و ابر و بارون در انجام نشدن کارها یک پست طنز لوبیایی خیلی خوب درمیومد. ولی لوبیا هرچی نگاهمیکنه میبینه خیلی دلتنگتر و بیحوصلهتر از اونه که بخواد مسخرهبازی درآره. الان که نشسته اینجا راستش فقط دلش گریه میخواد. نه بهخاطر کارهای نکردهها. نه، گور بابای کارها؛ همینجوری از سر دلتنگی. بگذریم. اینم خودش میگذره.
لوبیا نشسته داره به این شخصیت جدید لوبیاییش فکر میکنه. راستش خوب که نگاه میکنه میبینه خیلی هم جدید نیست. ولی قبلاً شاید کمتر بروز میداده. یا شاید چون به محیطش عادت داشته کمتر با این قضیه برخورد میکرده. یا شاید چون گروه ساپورتیوی اطرافش بودن کمتر وجود این خصلت اذیتش میکرده. کلاً لوبیا آدم ریزبینی نیست. پیامهای مختلف رو خیلی نمیگیره. معنی کنایه و متلک رو که هیچوقت. در مورد عیب آدمها هم، با آدمها با این فرض معاشرت میکنه که هیچکس کامل نیست. هرچند عیبپوشی هم نمیکنه. میدونه فلان دوست بهمان خصوصیت اخلاقی بد رو هم داره. و ایضاً فلان عادت مسخرهرو بعلاوهٔ اون چندصد میلیون اختلاف نظر رو. اما تا وقتی این خصوصیات وارد رابطهٔ لوبیا نشده خوب مسلماً به لوبیا ارتباطی هم پیدا نمیکنه. یا بعضاً یک آدم اونقدر خوبی داره که لوبیا نخواد به ایراداتش بها بده. اما، اما، اما...
اما امان از اینکه لوبیا از یکی بدش بیاد. دیگه خدا بهدادش برسه. یکباره لوبیا خودش رو میبینه که نشسته یکجا روی بلندی، یک وزنه و ترازو و متر و خطکش و کولیس و ریزسنج و بورت و پیپت و ذرهبین و شاقول و میکروسکوپ و تلسکوپ و هرچی بگی دستشه که باهاش عیبهای این آدم رو پیدا کنه. اینبار هر کلمهای که این بدبخت بگه توش هزارتا معنی داره. کوچکترین حرکتش بهشدت آنالیز میشه. مگه دیگه یک خصوصیت خوب تو این بشر پیدا میشه؟ حاشا و کلا! اون خوبی ظاهری هم که شما میبینین لابد بهدلیل هزار و دوتا خباثت پنهانی هست که لوبیا الان داده برای آنالیز. نتیجش رو بهزودی به سمع و نظرتون میرسونه! آهان. ماشین زمان رو نگفتم. لوبیا که الان اگر ازش بپرسی امروز چیکار کردی یادش نمیاد، ماشین زمانش راه میافته. تمام حرفها و کارهای گذشته هم یادش میاد. ریز به ریز. مورد به مورد. از تو هر کدوم سیصد هزارتا تیکه و متلک و حرف بیربط و کار ناشایست و منظور شنیع درمیاره؛ بعد خودش میمونه حیران که پس چطور تا حالا به خباثت این آدم پی نبرده بوده. حالا بعدش چیکار میکنه؟ هیچچی. هی یادش میاد. هی حرص میخوره. هی یادش میاد هی حرص میخوره. هی حرص میخوره هی عصبانیتر میشه. راجعبهش که حرف نتونه بزنه، هی بازم بیشتر حرص میخوره. رابطش رو کم میکنه. ولی خوب تو لوبیاکده قد یه قربیل، اونهم وقتی تو اقلیته، بخواد و نخواد طرف رو میبینه. دوباره ازش چیزای جدید میبینه هی حرص میخوره. بعد لوبیا داره از حرص منفجر میشه میاد اینجا اطلاعیه میزنه که آهای مردم بهزودی ماجراهای مادام تحفه و موسیو بدذات در این مکان منتشر میگردد، بعدش تا میاد یککم درد دل کنه میبینه عجب پست خالهزنکی بشود این. بعد هم که اومده غیبت نکنه اطلاعیه جهانی داده. پس منصرف میشه. یا میگه حالا شاید بعداً.
بعد لوبیا میشینه با خودش فکر میکنه. فکر میکنه چطور میشه رفتار یک آدم دیگه انقدر میتونه لوبیا رو بههم بریزه. از این نصیحتهای هوشمندانه خودش رو میکنه که "خوب اون آدم رفتارش در حد فهم و شعور خودشه. اگر فکر میکنی انقدر بد و نفهم و بیشعوره دیگه چرا خودت رو ناراحت میکنی؟" راستش لوبیا جوابی نداره. اما این از عصبانیتش کم نمیکنه. شاید احساس میکنه رفتاری که باهاش شده تحقیرآمیز بوده.
گاهی لوبیا درصدد تلافی بر میاد. عین حرف خودش رو جایی بهش تحویل میده یا جور دیگهای تحقیرش می کنه. البته که اون موقع از این کارش خیلی هم احساس رضایت میکنه، ولی بعدش راستش بیشتر از پیش احساس حقارت میکنه. اینکه حرفی رو زده که بهش اعتقادی نداشته، یا کلاً با روحیهاش نمیخونده رو بهکسی زده اصلاً براش خوشایند نیست. احساس میکنه در جواب حماقت کسی چرا خودش باید رخت حماقت بپوشه. اینکه به این بازی وارد شده و بازی خورده باعث میشه از خودش بدش بیاد.
میگن اگر حرفی یا کاری ناراحتت میکنه، برو با طرف صحبت کن و مشکل رو حل کن. لوبیا میگه اون برای وقتی هست که کاری سهواً انجام میشه. اما وقتی کاری بهوضوح صرفاً بهدلیل عصبانی کردن انجام میشه، و کاملاً تعمدیه، حرفزدن دربارش مثل اینه که بهطرف موفقیتش رو تبریک گفته باشی.
کاری که لوبیا میکنه اما اینه که بهروی خودش نمیاره. لبخند ملیح میزنه. بعد با خودش حرص میخوره. میشه تودهٔ عصبانیت. دیگه قضیه نمود ناراحتی نداره. از بیرون نگاه کنی شکل کینه، حسادت، بدجنسی و رذالت هست.
میگن چیزی شما رو ناراحت میکنه که به ضعفی در درونتون اشاره میکنه. خوب البته برای خیلی چیزها هم صادق میشه. ولی نه واقعاً همه چیز. همینطور میگن علت اصلی ناراحتی از چیزی در حقیقت ترس هست. راستش تو خیلی از موارد لوبیا هرچی سعی میکنه مشکل رو تو یکی از این قالبها بگنجونه نمیشه. حالا شاید بعدا ً یهموقعی جزئیتر بهش بپردازه. مثلاً تحت عنوان نخودچیخورون در شبکهٔ جهانی! (بیچارهٔ بینوا مغضوبٌعلیه!) شایدم نه. حالا لوبیا باید فکر کنه.
----------------
پ.ن. بغض پاراگراف اول ربطی به بقیهٔ متن ندارهها. متن موضوع قدیمیتریه که بعد از فرونشستن عصبانیتها نوشته شده.
-------
بعداً نوشت: مغضوب علیه از دنیای واقعیه. دنیای مجازی که دیگه این حرفها رو نداره. فکر کردم معلومه. تهدید هم نیست. دارم میگم سختمه بیام هوار بزنم مادام تحفه به من همچین گفت و همچون کرد. بهنظرم پست بیخودی میشه.
|