آرزوهای محال لوبیایی:
میتی خانوم ایرانی عزیز و لیلی خانوم عزیزم، لوبیا رو دعوت کردند که پنجتا از آرزوهای محالش رو بگه:
هووم، خب لوبیا میگه ای کاش مرگ وجود نداشت. ای کاش مریضی و درد وجود نداشت. ای کاش فقر و نداری وجود نداشت. ای کاش دنیا یه کم قشنگ تر بود.
لوبیا میگه ای کاش حالا که درد و رنج و فقر و مرگ وجود داره، حالا که تو دنیا اینهمه زشتی وجود داره،ای کاش اقلاٌ عدالت وجود داشت. کاش زندگی یک کم، فقط یک کم عادلانه بود.
لوبیا میگه کاش حالا که درد و رنج و فقر و مرگ وجود داره، حالا که تو دنیا اینهمه زشتی وجود داره،حالا که تو دنیا از عدالت هیچ خبری نیست، اقلاٌ کاش ما آدمها با دست خودمون زشتترش نمیکردیم. لوبیا میگه کاش جنگ نبود. کاش مرز نبود. کاش راه راست فقط یک راه نبود. کاش قدرت انقدر شهوت نداشت. کاش دروغ گفتن انقدر آسون نبود. کاش جنایت کردن انقدر راحت نبود. کاش غرور و تعصب انقدر مقدس نبود. کاش یه کم فقط یککم حداقل بین آدمها عدالت بود.
لوبیا دلش میخواد فقط دستش به بعضیها برسه. لیست بعضیهاش خیلی طولانی نیست. ولی کینه و نفرتش از این بعضیها...! هرچند هر بلایی هم سرشون بیاد تلافی رذالتشون رو نمیکنه.
لوبیا دلش میخواست حالا که هم درد و رنج و فقر و مرگ وجود داره، هم تو دنیا اینهمه زشتی وجود داره،هم زندگی انقدر ناعادلانهاست، هم انسانها انقدر وحشتناکند کاش اقلاً چیزی به نام عشق واقعیت داشت. همونیکه تو کتابهاست. نه کهنه میشد، نه عادت میشد، نه تکراری. تازه اگر شانس بیاری و کلاً عاشق بشی!!
لوبیا دلش میخواست زبان قدرت انتقال مفاهیم رو داشت. میشد بدون دادن شرح حال و مثنوی هفتاد من گفتن منظور رو گفت و حرف دیگران رو فهمید.ای کاش کلمات منشاء سوءتفاهمها* نبود. لوبیا دلش میخواست آدمها انقدر دستهبندیهای قطعی نداشتن. انقدر همدیگه رو قضاوت نمیکردن و انقدر حکم کلی صادر نمیکردن. شاید اونجوری دنیا یککم مهربونتر میشد.
لوبیا دلش میخواست میتونست از کار دنیا سر در بیاره. لوبیا دوست داشت میفهمید کلا تو این دنیا چی کارست؟ لوبیا دوست داشت انقدر کوچیک نبود. انقدر محدود نبود. لوبیا دوست داشت حالا که تو دنیا انقدر ناچیزه، حالا که دنیا انقدر براش گنگه، اقلاً میتونست خودش رو بشناسه.
لوبیا آرزوهای محال شخصیتر هم داره. لوبیا دوست داشت برای پدر و مادرش فرزند بهتری میبود. لوبیا دوست داشت تمام جوونیش رو با جفنگیاتی مثل نجابت و آبرو از دست نمیداد. لوبیا دوست داشت تجربههایی که میتونست تو نوجوانی و جوانی داشته باشه رو به خیال آینده بهتر از دست نمیداد.
لوبیا دوست داشت تو محیط بازتری زندگی میکرد. با انتخابهای بیشتر. نه تو محیطی که همه چیزش از پیش تعیین شدهاست. لوبیا فکر میکنه اونطوری شاید تو مسیری که واقعاً علاقه داشت و استعدادش رو داشت قرار می گرفت. بلکه یه پخی میشد.
لوبیا دوست داشت میتونست به آینده سفر کنه. نه یک سفر توریستی. مثلاً بتونه چند سال تو یه زمان دیگه زندگی کنه. زمانش رو هم بتونه انتخاب کنه. مثلاً مثل اینکه میتونه انتخاب کنه که مسافرت بره مشهد یا کرمان یا مثلاً هنگکنگ یا صوفیه یا پاریس، یه دید کلی هم از زمانهای مختلف داشته باشه.
لوبیا دلش میخواست میتونست پرواز کنه. با هواپیما نه ها! خودش تنهایی. از اون پروازها که تو خواب میکنن.
لوبیا دلش میخواست یهدونه از اون چوبهای جادو داشت. یه چرخش میدادی همه چیز مرتب میشد. غذا حاضر میشد. ظرفها شسته میشد. حتی مقالههات هم نوشته میشد. اصلاً کتابها هم خونده میشد و لوبیا با یک حرکت چوب جادو هرچی رو میخواست یاد میگرفت. به به! فکرشو بکن.
لوبیا دلش میخواست نیازی به حموم رفتن و سلمونی رفتن (شامل کلیه امور پیرایشی و بعضی از امور آرایشی) نداشت. خداییش این آقایون نمیدونن چه زندگی شیرینی دارن. نگین اونا هم حموم میرن که اون حموم کجا و اون یکی حموم کجا. ولی اگر دلتون خواست بگین این لوبیا چقدر کثافته، اون عیب نداره. بگین.
دیگه فکر کنم آرزوهای محال لوبیایی پنج تا شد. اینه که لوبیا از بقیهاش صرفنظر میکنه! لوبیا دوست داره آرزوهای محال غضنفر، بیندیش، ،شکاک، گیلاسی، گلناز، رها، ویولت، نقنقو، زیتون، خطخطی وآقا امین روهم بدونه. البته اگر اونها هم دوست دارند یا اصولا حوصلهشو دارند که آرزوی محال کنند و اگر هم کردند به بقیه هم بگن.
* از قول روباه داستان شازده کوچولو، اثر آنتوان دوسنت اگزوپری
-----
پ.ن. امروز یه دوستی میپرسید پنجتا کار بگو که میخوای تا قبل از مردن انجامشون بدی. راستش خیلی سوال سختی بود. لوبیا کلی فکر کرد تا تونست دوتا آرزو بکنه. و این یعنی اکثر آرزوهای لوبیا آرزوهای محالن! یعنی اصولاً لوبیا تو دنیای واقعی سیر نمیکنه. و این یه جورایی ترسناکه. یعنی کلاً فاجعهاست.
میتی خانوم ایرانی عزیز و لیلی خانوم عزیزم، لوبیا رو دعوت کردند که پنجتا از آرزوهای محالش رو بگه:
هووم، خب لوبیا میگه ای کاش مرگ وجود نداشت. ای کاش مریضی و درد وجود نداشت. ای کاش فقر و نداری وجود نداشت. ای کاش دنیا یه کم قشنگ تر بود.
لوبیا میگه ای کاش حالا که درد و رنج و فقر و مرگ وجود داره، حالا که تو دنیا اینهمه زشتی وجود داره،ای کاش اقلاٌ عدالت وجود داشت. کاش زندگی یک کم، فقط یک کم عادلانه بود.
لوبیا میگه کاش حالا که درد و رنج و فقر و مرگ وجود داره، حالا که تو دنیا اینهمه زشتی وجود داره،حالا که تو دنیا از عدالت هیچ خبری نیست، اقلاٌ کاش ما آدمها با دست خودمون زشتترش نمیکردیم. لوبیا میگه کاش جنگ نبود. کاش مرز نبود. کاش راه راست فقط یک راه نبود. کاش قدرت انقدر شهوت نداشت. کاش دروغ گفتن انقدر آسون نبود. کاش جنایت کردن انقدر راحت نبود. کاش غرور و تعصب انقدر مقدس نبود. کاش یه کم فقط یککم حداقل بین آدمها عدالت بود.
لوبیا دلش میخواد فقط دستش به بعضیها برسه. لیست بعضیهاش خیلی طولانی نیست. ولی کینه و نفرتش از این بعضیها...! هرچند هر بلایی هم سرشون بیاد تلافی رذالتشون رو نمیکنه.
لوبیا دلش میخواست حالا که هم درد و رنج و فقر و مرگ وجود داره، هم تو دنیا اینهمه زشتی وجود داره،هم زندگی انقدر ناعادلانهاست، هم انسانها انقدر وحشتناکند کاش اقلاً چیزی به نام عشق واقعیت داشت. همونیکه تو کتابهاست. نه کهنه میشد، نه عادت میشد، نه تکراری. تازه اگر شانس بیاری و کلاً عاشق بشی!!
لوبیا دلش میخواست زبان قدرت انتقال مفاهیم رو داشت. میشد بدون دادن شرح حال و مثنوی هفتاد من گفتن منظور رو گفت و حرف دیگران رو فهمید.ای کاش کلمات منشاء سوءتفاهمها* نبود. لوبیا دلش میخواست آدمها انقدر دستهبندیهای قطعی نداشتن. انقدر همدیگه رو قضاوت نمیکردن و انقدر حکم کلی صادر نمیکردن. شاید اونجوری دنیا یککم مهربونتر میشد.
لوبیا دلش میخواست میتونست از کار دنیا سر در بیاره. لوبیا دوست داشت میفهمید کلا تو این دنیا چی کارست؟ لوبیا دوست داشت انقدر کوچیک نبود. انقدر محدود نبود. لوبیا دوست داشت حالا که تو دنیا انقدر ناچیزه، حالا که دنیا انقدر براش گنگه، اقلاً میتونست خودش رو بشناسه.
لوبیا آرزوهای محال شخصیتر هم داره. لوبیا دوست داشت برای پدر و مادرش فرزند بهتری میبود. لوبیا دوست داشت تمام جوونیش رو با جفنگیاتی مثل نجابت و آبرو از دست نمیداد. لوبیا دوست داشت تجربههایی که میتونست تو نوجوانی و جوانی داشته باشه رو به خیال آینده بهتر از دست نمیداد.
لوبیا دوست داشت تو محیط بازتری زندگی میکرد. با انتخابهای بیشتر. نه تو محیطی که همه چیزش از پیش تعیین شدهاست. لوبیا فکر میکنه اونطوری شاید تو مسیری که واقعاً علاقه داشت و استعدادش رو داشت قرار می گرفت. بلکه یه پخی میشد.
لوبیا دوست داشت میتونست به آینده سفر کنه. نه یک سفر توریستی. مثلاً بتونه چند سال تو یه زمان دیگه زندگی کنه. زمانش رو هم بتونه انتخاب کنه. مثلاً مثل اینکه میتونه انتخاب کنه که مسافرت بره مشهد یا کرمان یا مثلاً هنگکنگ یا صوفیه یا پاریس، یه دید کلی هم از زمانهای مختلف داشته باشه.
لوبیا دلش میخواست میتونست پرواز کنه. با هواپیما نه ها! خودش تنهایی. از اون پروازها که تو خواب میکنن.
لوبیا دلش میخواست یهدونه از اون چوبهای جادو داشت. یه چرخش میدادی همه چیز مرتب میشد. غذا حاضر میشد. ظرفها شسته میشد. حتی مقالههات هم نوشته میشد. اصلاً کتابها هم خونده میشد و لوبیا با یک حرکت چوب جادو هرچی رو میخواست یاد میگرفت. به به! فکرشو بکن.
لوبیا دلش میخواست نیازی به حموم رفتن و سلمونی رفتن (شامل کلیه امور پیرایشی و بعضی از امور آرایشی) نداشت. خداییش این آقایون نمیدونن چه زندگی شیرینی دارن. نگین اونا هم حموم میرن که اون حموم کجا و اون یکی حموم کجا. ولی اگر دلتون خواست بگین این لوبیا چقدر کثافته، اون عیب نداره. بگین.
دیگه فکر کنم آرزوهای محال لوبیایی پنج تا شد. اینه که لوبیا از بقیهاش صرفنظر میکنه! لوبیا دوست داره آرزوهای محال غضنفر، بیندیش، ،شکاک، گیلاسی، گلناز، رها، ویولت، نقنقو، زیتون، خطخطی وآقا امین روهم بدونه. البته اگر اونها هم دوست دارند یا اصولا حوصلهشو دارند که آرزوی محال کنند و اگر هم کردند به بقیه هم بگن.
* از قول روباه داستان شازده کوچولو، اثر آنتوان دوسنت اگزوپری
-----
پ.ن. امروز یه دوستی میپرسید پنجتا کار بگو که میخوای تا قبل از مردن انجامشون بدی. راستش خیلی سوال سختی بود. لوبیا کلی فکر کرد تا تونست دوتا آرزو بکنه. و این یعنی اکثر آرزوهای لوبیا آرزوهای محالن! یعنی اصولاً لوبیا تو دنیای واقعی سیر نمیکنه. و این یه جورایی ترسناکه. یعنی کلاً فاجعهاست.
|