گلیم بخت کسی را که بافتند دم آخر!
بالاخره یک پروژه عظیم نفس گیر به بار نشست و دوباره یک کم وقت لوبیایی آزادتری دارم. خدا رو چه دیدی. شاید اینجا دوباره رونق گرفت. شاید البته! حالا فعلا عجالتا لوبیا اومده که بگه ننگ بر امریکای جهانخوار و لعنت به گلیم و لعنت به فامیلی دراز! عرض می کنم خدمتتون.
تشریفمون رو بردیم یکی از روستاهای توابع جازقول آباد؛ حالا کارمون تموم شده می خوایم برگردیم. فرودگاه کجاست؟ اونور جازقول آباد. جازقول آباد کجاست؟ دو ساعتی روستای تابعه فوق الذکر. چی کار کنیم؟ خیلی سادست خوب. کاری نداره... اینجا امریکاست. میری تو سایت شرکت اوتوبوس رانی مذکور... از کردیت کارت معظم استفاده می کنی ... بلیط اتوبوس میخری آنلاین برای ساعت 12:30 که خدا بخواد ساعت 2:30 برسی ورودی جازقول آباد... بعد مترو سوار شی در بدترین حالت ساعت 3:30 برسی فرودگاه برای پرواز ساعت 6:00. بدون دغدغه... بدون عجله و یکبار برای تمام عمرت تا ثانیه آخر ندوی و جونت به لبت نرسه. شیک و مرتب و خارجی.
اما البته این سوسول بازیها به لوبیا نیومده. بخت لوبیا رو که میبافتن بدو بدو لحظه آخر بافتن. این واقعیت در روز حادثه برای لوبیا برای چندمین بار اثبات شد.
ساعت 12:00 با افتخار و سرفرازی از اینکه بلیطمون رو از قبل خریدیم و برنامه ریزی کردیم و ما خیلی کارمون درسته، تشریف بردیم ترمینال. میفرمایند که اتوبوس پره، جا نداره! میفرماییم که ما بلیط خریدیم. می فرمایند که به من چه، از من که نخریدید. میفرماییم که از سایتتون خریدیم. می فرمایند که برو به سایتمون بگو. اتوبوس بار بهش خورده 12 نفر! حالا دیگه جا نداره! میفرماییم که آخه مگه میشه؟ میفرمایند که حالا که شده! میفرماییم که حالا چی کار کنیم؟ می فرمایند که یا با بعدی که ساعت 5:00 راه می افته برید یا پولتون رو پس بگیرید. تو دلمون می فرماییم که ولش کن این بابا رو. محاله ممکنه. اینجا امریکاست. زنگ می زنیم امور مشتریان حقشون رو می ذاریم کف دستشون. اون خانوم زبون نفهمه گوشی رو بر میداره میگه: لینگ لینگ دیلینگ لینگ... مشتری گرامی... تماس شما برای ما خیلی مهم هست... الان همه کارمندهامون مشغولند ... در اولین فرصت بهتون جواب می دیم.... لینگ لینگ دیلینگ لینگ....
ساعت داره میشه 12:30 و هنوز هر 2 دقیقه یکبار این خانم زبون نفهم هی میاد همین رو قرقره میکنه میره... تو این فاصله میزبان عزیزمون چک کرده و دیده یک خط قطار/اتوبوس دیگه هست تو یک شهر دیگه در فاصله 25 دقیقهای تابعه مذکور که 1:30 حرکت میکنه و میزبانمون حاضره تا اونجا برسوندمون. حساب میکنیم که با اون بریم 4:30 میرسیم فرودگاه و عالیه. به امید اینکه اون جا داشته باشه ساعت 12:40 در حالیکه هنوز اتوبوس نیومده و هنوز این خانومه پشت خط داره دیلینگ دیلینگ میکنه پولمون رو از این یکی پس میگیریم و میدویم تا به شهر بعدی برسیم. تو این فاصله بالاخره امور مشتریان جواب داده و اونهم همون حرفها رو میزنه! میفرمایند این اتوبوس هر کی اول سوار شه هست و بلیط آنلاین هیچ چیز رو گارانتی نمی کنه!!! در حالی که از عصبانیت داریم میترکیم میفرماییم که خاک بر سرتان کنند با این وبسایت و آن اتوبوس و این مشتری مداری و آن برنامه ریزیتون و اندیشه کنان غرق این پنداریم که صد رحمت به ایران خودمون.
شهر جدید اوضاع بهتره. بلیط می خریم و اتوبوس سر ساعت میاد و با هزار امید و آرزو راهی میشیم و هی شکر ایزد منان رو به جا میاریم که چه خوب شد اقلا اون یکی رو به اندازه کافی زود گرفته بودیم که وقت برای این تغییر برنامه بود و چه خوب که این یکی هست و چه خوب که جا داره و غیره. اگر 10 درصد گمان کردید که خوب بازهم خیلی اوضاع بد نیست و بازهم یک ساعت و نیم زودتر از پرواز میرسیم و همه چی شیرینه میتونم در اینجا ارجاعتون بدم به همون بختی که با دستپاچگی بافته شده بود.
در حالی که با قلبی آرام و دلی مطمین داریم قر و قر به سمت جازغول آباد حرکت میکنیم در دورترین مکان از هر آبادی در وسط اتوبان 6 بانده ناگهان بوقبوق اتوبوس بلند شده و دود مهیبی از بخش تحتانی اتوبوس بلند می شود. هی ددم واااایییی!
حالا هی جناب راننده بدون کوچکترین توضیحی دارن با ماشین ور میرند و هی تلفن میزنند به تعمیرکارشون. بعد بالاخره میان و میگن گفتیم یه اتوبوس دیگه بیاد برسوندتون و تا نیم ساعت دیگه می رسه. حالا ولی نیم ساعت شده 45 دقیقه و راننده دوباره تلفن زده و اون یکی اتوبوس گفته "نه، من دو ساعت دیگه هم نمیرسم"! ای امان از این ملت خونسرد. نه یکیشون عصبی بود، نه حرص میخورد، نه نگران بود، نه حتی اون لبخند ابلهانه یک لحظه از لبهاشون کنار میرفت. بالبال زنان خودم رو رسوندم به آقای راننده که آقاجون اتوبوس رو ولش کن. میشه واسه ما یک تاکسی بگیری؟ یک نیم ساعتی هم کشید تا یک تاکسی ون بیاد و ما رو آژیر کشون ببره فرودگاه. البته با این شرط که اول مسافرهای دیگه رو برسونه ایستگاه قطار. دیگه تقریبا از رسیدن به هواپیما ناامید بودیم و داشتیم فکر میکردیم که پرواز بعدی احتمالا روز بعد هست و ما حالا شب رو چی کار کنیم و پولش رو از کی بگیریم و غیره که ساعت 20 دقیقه به 6 رسیدیم فرودگاه و دبدو.
رفتیم دم باجه "این ایر لاین" که آی خانم بدو که ما جا موندیم. حالا خانومه هی میگرده اسمهامون نیست. بعد کلی کارت شناسایی چک کردن و اینا میپرسه "راستی پروازتون به کجاست؟" میفرماییم "لوبیا سرا". میفرمایند که ای دل غافل و بدوین که پروازتون با "اون ایرلاین" هست. میدویم دم "اون ایرلاین". باید از دستگاه کارت پرواز بگیریم. دستگاه میگه دیر رسیدین. میدوییم بریم به خانم پشت باجه التماس کنیم که بذاره بریم. یک عدد از این انسانهای آرامشدار دیازپام تمام جلومونه و حالا هی قر میده. دیگه البته عجله هم نداشتیم. چون کاملا روشن بود که باید از خانم پشت باجه راجعبه پرواز بعدی بپرسیم. خلاصه نوبتمون شد و خانم پشت باجه فرمودند:"سورپرایز! اگر چمدون نمیخواهید بدید تو بار، میتونید از اون دستگاههای اون پشت کارت پرواز بگیرید." اگر فکر کردید که بالاخره موفق شدیم و به پرواز رسیدیم که خب اشتباه کردید؛ چون هنوز یک مرحله دیگه هم مونده تا کلکسیون لوبیایی تکمیل بشه.
تشریف بردیم دم دستگاههای اون پشت هر کی دم یکی از دستگاهها رفته و داریم همزمان کارتهامون رو میگیریم. یا بهتر بگم بقیه کارتهاشون رو میگیرند و لوبیا سعی میکنه کارتش رو بگیره! ای لعنت به این فامیلی لوبیایی. آخه این پدر بزرگ من یکبار با خودش فکر نکرد آخه "لوبیازاده چشم بلبلی اصل" هم شد فامیلی؟ خلاصه که همه کارشون تموم شده ایستادن بالا سر لوبیا که زود باش و چیکار میکنی و اینا که بالاخره دستگاه کودن اسم پر طمطراق لوبیایی رو تشخیص داده بالاخره؛ ولی میگه "نچ! کارتت رو نمیدم. دیر شده." دوباره دویدم پیش خانومه که "آی خانوم جان! این دستگاهت با من سر لجه! میخواد من رو از دوستهام جدا کنه. دستم به دامنت. الهی از زندگیت خیر ببینی. الهی بری کربلا. الهی بختت باز شه به حق پنش تن...". خلاصه خانومه زنگ زد به نمیدونم کجا و اونم گفت:" بدو! فقط بدو!"
البته هنوز باید از اشعه ایکس رد میشدیم و دیگه نمیگم براتون که اونجا هم اون افسره کلی گیر داد و معطلم کرد. چون دیگه اینجا وبلاگه و رمان که نمینویسم که!
بالاخره یک پروژه عظیم نفس گیر به بار نشست و دوباره یک کم وقت لوبیایی آزادتری دارم. خدا رو چه دیدی. شاید اینجا دوباره رونق گرفت. شاید البته! حالا فعلا عجالتا لوبیا اومده که بگه ننگ بر امریکای جهانخوار و لعنت به گلیم و لعنت به فامیلی دراز! عرض می کنم خدمتتون.
تشریفمون رو بردیم یکی از روستاهای توابع جازقول آباد؛ حالا کارمون تموم شده می خوایم برگردیم. فرودگاه کجاست؟ اونور جازقول آباد. جازقول آباد کجاست؟ دو ساعتی روستای تابعه فوق الذکر. چی کار کنیم؟ خیلی سادست خوب. کاری نداره... اینجا امریکاست. میری تو سایت شرکت اوتوبوس رانی مذکور... از کردیت کارت معظم استفاده می کنی ... بلیط اتوبوس میخری آنلاین برای ساعت 12:30 که خدا بخواد ساعت 2:30 برسی ورودی جازقول آباد... بعد مترو سوار شی در بدترین حالت ساعت 3:30 برسی فرودگاه برای پرواز ساعت 6:00. بدون دغدغه... بدون عجله و یکبار برای تمام عمرت تا ثانیه آخر ندوی و جونت به لبت نرسه. شیک و مرتب و خارجی.
اما البته این سوسول بازیها به لوبیا نیومده. بخت لوبیا رو که میبافتن بدو بدو لحظه آخر بافتن. این واقعیت در روز حادثه برای لوبیا برای چندمین بار اثبات شد.
ساعت 12:00 با افتخار و سرفرازی از اینکه بلیطمون رو از قبل خریدیم و برنامه ریزی کردیم و ما خیلی کارمون درسته، تشریف بردیم ترمینال. میفرمایند که اتوبوس پره، جا نداره! میفرماییم که ما بلیط خریدیم. می فرمایند که به من چه، از من که نخریدید. میفرماییم که از سایتتون خریدیم. می فرمایند که برو به سایتمون بگو. اتوبوس بار بهش خورده 12 نفر! حالا دیگه جا نداره! میفرماییم که آخه مگه میشه؟ میفرمایند که حالا که شده! میفرماییم که حالا چی کار کنیم؟ می فرمایند که یا با بعدی که ساعت 5:00 راه می افته برید یا پولتون رو پس بگیرید. تو دلمون می فرماییم که ولش کن این بابا رو. محاله ممکنه. اینجا امریکاست. زنگ می زنیم امور مشتریان حقشون رو می ذاریم کف دستشون. اون خانوم زبون نفهمه گوشی رو بر میداره میگه: لینگ لینگ دیلینگ لینگ... مشتری گرامی... تماس شما برای ما خیلی مهم هست... الان همه کارمندهامون مشغولند ... در اولین فرصت بهتون جواب می دیم.... لینگ لینگ دیلینگ لینگ....
ساعت داره میشه 12:30 و هنوز هر 2 دقیقه یکبار این خانم زبون نفهم هی میاد همین رو قرقره میکنه میره... تو این فاصله میزبان عزیزمون چک کرده و دیده یک خط قطار/اتوبوس دیگه هست تو یک شهر دیگه در فاصله 25 دقیقهای تابعه مذکور که 1:30 حرکت میکنه و میزبانمون حاضره تا اونجا برسوندمون. حساب میکنیم که با اون بریم 4:30 میرسیم فرودگاه و عالیه. به امید اینکه اون جا داشته باشه ساعت 12:40 در حالیکه هنوز اتوبوس نیومده و هنوز این خانومه پشت خط داره دیلینگ دیلینگ میکنه پولمون رو از این یکی پس میگیریم و میدویم تا به شهر بعدی برسیم. تو این فاصله بالاخره امور مشتریان جواب داده و اونهم همون حرفها رو میزنه! میفرمایند این اتوبوس هر کی اول سوار شه هست و بلیط آنلاین هیچ چیز رو گارانتی نمی کنه!!! در حالی که از عصبانیت داریم میترکیم میفرماییم که خاک بر سرتان کنند با این وبسایت و آن اتوبوس و این مشتری مداری و آن برنامه ریزیتون و اندیشه کنان غرق این پنداریم که صد رحمت به ایران خودمون.
شهر جدید اوضاع بهتره. بلیط می خریم و اتوبوس سر ساعت میاد و با هزار امید و آرزو راهی میشیم و هی شکر ایزد منان رو به جا میاریم که چه خوب شد اقلا اون یکی رو به اندازه کافی زود گرفته بودیم که وقت برای این تغییر برنامه بود و چه خوب که این یکی هست و چه خوب که جا داره و غیره. اگر 10 درصد گمان کردید که خوب بازهم خیلی اوضاع بد نیست و بازهم یک ساعت و نیم زودتر از پرواز میرسیم و همه چی شیرینه میتونم در اینجا ارجاعتون بدم به همون بختی که با دستپاچگی بافته شده بود.
در حالی که با قلبی آرام و دلی مطمین داریم قر و قر به سمت جازغول آباد حرکت میکنیم در دورترین مکان از هر آبادی در وسط اتوبان 6 بانده ناگهان بوقبوق اتوبوس بلند شده و دود مهیبی از بخش تحتانی اتوبوس بلند می شود. هی ددم واااایییی!
حالا هی جناب راننده بدون کوچکترین توضیحی دارن با ماشین ور میرند و هی تلفن میزنند به تعمیرکارشون. بعد بالاخره میان و میگن گفتیم یه اتوبوس دیگه بیاد برسوندتون و تا نیم ساعت دیگه می رسه. حالا ولی نیم ساعت شده 45 دقیقه و راننده دوباره تلفن زده و اون یکی اتوبوس گفته "نه، من دو ساعت دیگه هم نمیرسم"! ای امان از این ملت خونسرد. نه یکیشون عصبی بود، نه حرص میخورد، نه نگران بود، نه حتی اون لبخند ابلهانه یک لحظه از لبهاشون کنار میرفت. بالبال زنان خودم رو رسوندم به آقای راننده که آقاجون اتوبوس رو ولش کن. میشه واسه ما یک تاکسی بگیری؟ یک نیم ساعتی هم کشید تا یک تاکسی ون بیاد و ما رو آژیر کشون ببره فرودگاه. البته با این شرط که اول مسافرهای دیگه رو برسونه ایستگاه قطار. دیگه تقریبا از رسیدن به هواپیما ناامید بودیم و داشتیم فکر میکردیم که پرواز بعدی احتمالا روز بعد هست و ما حالا شب رو چی کار کنیم و پولش رو از کی بگیریم و غیره که ساعت 20 دقیقه به 6 رسیدیم فرودگاه و دبدو.
رفتیم دم باجه "این ایر لاین" که آی خانم بدو که ما جا موندیم. حالا خانومه هی میگرده اسمهامون نیست. بعد کلی کارت شناسایی چک کردن و اینا میپرسه "راستی پروازتون به کجاست؟" میفرماییم "لوبیا سرا". میفرمایند که ای دل غافل و بدوین که پروازتون با "اون ایرلاین" هست. میدویم دم "اون ایرلاین". باید از دستگاه کارت پرواز بگیریم. دستگاه میگه دیر رسیدین. میدوییم بریم به خانم پشت باجه التماس کنیم که بذاره بریم. یک عدد از این انسانهای آرامشدار دیازپام تمام جلومونه و حالا هی قر میده. دیگه البته عجله هم نداشتیم. چون کاملا روشن بود که باید از خانم پشت باجه راجعبه پرواز بعدی بپرسیم. خلاصه نوبتمون شد و خانم پشت باجه فرمودند:"سورپرایز! اگر چمدون نمیخواهید بدید تو بار، میتونید از اون دستگاههای اون پشت کارت پرواز بگیرید." اگر فکر کردید که بالاخره موفق شدیم و به پرواز رسیدیم که خب اشتباه کردید؛ چون هنوز یک مرحله دیگه هم مونده تا کلکسیون لوبیایی تکمیل بشه.
تشریف بردیم دم دستگاههای اون پشت هر کی دم یکی از دستگاهها رفته و داریم همزمان کارتهامون رو میگیریم. یا بهتر بگم بقیه کارتهاشون رو میگیرند و لوبیا سعی میکنه کارتش رو بگیره! ای لعنت به این فامیلی لوبیایی. آخه این پدر بزرگ من یکبار با خودش فکر نکرد آخه "لوبیازاده چشم بلبلی اصل" هم شد فامیلی؟ خلاصه که همه کارشون تموم شده ایستادن بالا سر لوبیا که زود باش و چیکار میکنی و اینا که بالاخره دستگاه کودن اسم پر طمطراق لوبیایی رو تشخیص داده بالاخره؛ ولی میگه "نچ! کارتت رو نمیدم. دیر شده." دوباره دویدم پیش خانومه که "آی خانوم جان! این دستگاهت با من سر لجه! میخواد من رو از دوستهام جدا کنه. دستم به دامنت. الهی از زندگیت خیر ببینی. الهی بری کربلا. الهی بختت باز شه به حق پنش تن...". خلاصه خانومه زنگ زد به نمیدونم کجا و اونم گفت:" بدو! فقط بدو!"
البته هنوز باید از اشعه ایکس رد میشدیم و دیگه نمیگم براتون که اونجا هم اون افسره کلی گیر داد و معطلم کرد. چون دیگه اینجا وبلاگه و رمان که نمینویسم که!
|