۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه

این روزهای لوبیایی:


1- چنانکه مستحضر هستید، هفتهٔ پیش لوبیا با این آقای مورفی عزیز جنگ و دعوای شدیدی داشت که بحمدالله حل و فصل شد. خلاصه لوبیا و آقای مورفی روبوسی کردند و دیگه آشتی شدند. ولی یواش و بی صدا بهتون بگم که لوبیا نفرین پست قبلی رو پس نمی‌گیره! آخه مورفی جان، مگه مرض داری از این قوانین وضع می‌کنی برادر؟

2- لوبیا هیچ نظر خاصی دربارۀ دعوای رادیوزمانه ای ها و مدیریت آقای جامی یا یک مدیر جدید و غیره نداره. هرچند لوبیا رادیو زمانه رو بسیار دوست داره، ولی لوبیا هیچ ایده ای دربارۀ مشکلات این رادیو و اینکه چجوری می‌شه بهتر بشه یا بدتر نداره. کلاً هم لوبیا علاقه ای به دنبال کردن این موضوع نداره. حالا مدیر جدید گیرم لایق یا نالایق اومده و یک نامۀ شدیداللحنی اول کاری نوشته و گیرم حق داشته یا نداشته و به بعضی ها برخورده و هرچی بازهم به لوبیا ربطی نداره. ولی یک جمله از این نامه لوبیا رو برد پرت کرد به هفتصد هشتصد سال پیش. اونجا که آقاهه گفته هیچ کس حق نداره راجع به اونچه که تو رادیو می‌گذره اطلاعی به بیرون بده، لوبیا رو یاد معلم کلاس سوم دبستان لوبیاییان می ندازه! یادش بخیر این خانم "لوبیا آموزیان" که البته اعصاب معصاب هم نداشت، از روز اول که اومد سر کلاس هربار تأکید اکید می‌کرد که مبادا یه وقت لوبیاها برن اخبار و اتفاقات کلاس رو تو خونه تعریف کنند! حالا بگذریم که دهن لوبیا هرگز چفت و بست درست و درمون نداشت. اما لوبیا همیشه این سوال براش مطرح بود که منظور خانوم لوبیا آموزیان دقیقاً کدوم مسائل کلاس هست؟ همش لوبیا منتظر یک حادثۀ مگو بود که سریع بره و برای همه تعریفش کنه! حالاهم این چند روز لوبیا همش یاد اون سال میفته و هی داره به مغزش فشار میاره که چه حادثه ای تو اون کلاس انقدر مهم بوده که این خانم لوبیاآموز انقدر رو نگفتنش تأکید داشته؟ نکنه بلایی سر بچه ها میاورد که ما تو عالم بچگی نمی‌فهمیدیمش؟ یا چی؟ والله هفتصد هشتصد سال، خیلی ساله. ذهن لوبیایی هم که طفلک بیش از 5 دقیقه یاری نمی‌کنه. خانم لوبیاآموزیان هم که اینجا رو نمی‌خونه. اقلاً یکی از رادیو زمانه یک تقلبی به این لوبیا برسونه!

3- لوبیا به‌شدت مشغول نوشتن دفاعیات امتحان مقدماتیشه. شانس که نداره بهش اشتباهی دکترای تقلبی بدن. برای یک مدرک اکابر که می‌خواد بگیره باید اول سیصد-پونصد تا درس پاس کنه. بعد یک‌بار از برنامهٔ تحصیلیش دفاع کنه، اگه قبول شد بعد یکبار امتحان جامع بده و از کل معلوماتش از کودکستان تا اکابر دفاع کنه. بعداگر اونم قبول شد تازه بره یک دفاع مقدماتی بکنه ببینن اصلاً حرف حسابش چیه. تازه اینجا رو که پاس کنه می‌شه کاندیدای اکابر. یعنی تا حالا جزو کشکیات بوده. خلاصه این پل صراط رو هم بگذرونه و تازه یک‌کمی متشخص بشه هنوز دفاع آخر مونده. خلاصه که بسیار روزگار شیرین هست ای روزها :).

4- امروز لوبیا چون خیلی بی‌کاره، رفته یک سخنرانی در مورد "چی‌کار کنیم که مشکلات خاورمیانه حل بشه". سخنران ایرانی مقیم خارج بود و دکترای علوم اجتماعی داشت و آدم بسیار بامطالعه‌ای بود. لوبیا کلی از دیدن و حرف زدن با این آدم هیجان‌زده شده‌بود. کلی وسط سخنرانیش ازش سؤال کرد و باهاش بحث کرد و با حرفهاش مخالفت کرد و با بعضیهاش موافقت کرد و آخرشم کلی باهاش شخصی صحبت کرد و ایمیلشم گرفت و اومد خونه بلافاصله براش ایمیل زد و برای بحثی که کرده بودند مقاله معرفی کرد و... حالا لوبیا نشسته با خودش فکر می‌کنه آیا هرگز تو رشتهٔ خودش انقدر فعالیت داشته؟ اصلاً آخرین‌باری که تو یک سمینار مربوط به رشتهٔ خودش از سخنران سوال کرده کی بوده؟ اگر نصف این وقتی که لوبیا رو خوندن این چیزها می‌ذاره رو تو مقاله‌خوندن تو رشته‌اش گذاشته‌بود تا حالا یه پخی شده بود.

5- می‌گم یه مقاله بنویسم (نظرات مردم صاحب‌نظر رو کپی-پیست کنم) راجع‌به مسایل اجتماعی ایران و خاورمیانه، بلکه از دانشکده پزشکی دانشگاه لوبیاسرا بهم دکترای افتخاری مهندسی بیل و کلنگ دادن. هوم؟

6- تکلیف این هفتهٔ لوبیا اینه که بگرده ببینه چه چیز خوبی در وجودشه کلاً! لوبیا ده روزه داره فکر می‌کنه یک صفت خوب کلاً یادش بیاد بعد ببینه آیا بهش می‌خوره یا نه! کلاً انگار تو لغتنامه لوبیایی صفت مثبت وجود نداره. شما از این ورا رد می‌شدی یک صفت مثبت ندیدی از لغتنامه داشته باشه دربره؟ حالا به لوبیا نمی‌خورد هم عیب نداره. همین مثبت باشه خوبه!

7- سه‌تا سایت بود که لوبیا نشونشون کرده بود تا وقتی یک‌کم وقت پیدا کرد بره و تمامشون رو زیر و رو کنه. کلی از لینکهاشون رو هم سیو کرده بود که بهشون رجوع کنه. زدن هرسه تا سایت رو هک کردند :(. تا لوبیا باشه هر چی که دید سیو کنه. ای صاحبان سایت. کاش خودتون مطالبتون رو سیو کرده باشین دوباره زودتر بذارینشون.

8- لعنت دو عالم به هرچی هکره.

9- یادش بخیر اون‌وقتها که سر ساعت پنج می‌شستیم پای تلویزیون تا برنامه کودک شروع بشه. اول یک‌کم برفک می‌دیدیم. بعد یک دایرهٔ رنگ و وارنگ میومد با یک صدای زوزه. بعدش یک راه‌راههای پیژامه‌ای میومدن بازم با همون صدای زوزه. بعد قرآن بود و بعدش هم بالاخره برنامه‌کودک می‌داد. چه برنامه‌هایی هم. همشو انقدر دیده بودیم از حفظ بودیم. ولی هربار باچه امیدی می‌شستیم تمام برفکها رو هم با دقت می‌دیدیم.

10- جدیدًا مدتیه که به یاد اون روزها توی سرم صداهای عجیبی میاد. وقتی همه‌جا ساکته توی سرم یک صدایی میاد مثل وقتی که تلویزیون برفک نشون می‌ده. این برفکه البته موسیقی متنه. همزمان یک صدای زوزه‌ای هم میاد عین همون صحنهٔ پیژامه‌ای. حالا منتظرم نشستم ببینم کی برنامه کودک شروع می‌شه. ولی نمی‌دونم چرا انقدر طولانی شده. یک جورایی نگران کنندست راستش. نکنه سر اون پسربچه که با آهنگ برنامه کودک میومد برامون پرده رو می‌کشید، بلایی اومده باشه؟ هوم؟ دکتر، شما نظری نداری؟